سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، روزی این دنیای دیوانه، باید که به آخر برسد.

آدم هرچی دنیا رو کارتونی‌تر ببینه، هرچه‌قدر ساده‌تر بگیره، برای پرنده‌ها دونه بریزه، به گربه‌ها غذا بده، آدم هرچی بیش‌تر گلدون شمعدونی بخره، بیش‌تر ساعت دوازده شب قرصای پدر مادرشو براشون ببره، آدم هرچی لطیف‌تر باشه، ساده بمونه، خط برنداره، برای دیگران دبه در نیاره، بیش‌تر گیر آدم ناتو میفته, بیش‌تر با خط دارا طرف می‌شه، بیش‌تر دنیای کارتونیشو خراب می‌کنن، بیش‌تر آرزوهاشو نقش برآب می‌کنن.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ساعت 9:47  توسط زیتا ملکی  | 

برای خانوم پاپن هایم

 

آن دختر ساعت شش صبح بلند شد؛ مثل بقیه‌ی روز‌ها حتا چشمش را مالید و به پذیرایی سفید کوچکشان رفت. مادرش با تعجب نگاهش نکرد. به هیچ وجه احتمال اتفاق‌هایی را که قرار بود بیفتد به خودش نداده بود. از خانه‌ی ساکت، صدای خورد شدن بیسکوئیت ساقه طلایی زیر دندان‌های کسی می‌آمد. دختری که ساعت شش صبح -یعنی چهل و پنج دقیقه زود‌تر از هر روز- از خواب بیدار شده بود به آشپزخانه رفت. کارد دسته بلند را برداشت. به تیغه‌ی تازه نفسش نگاهی انداخت و با خودش فکر کرد: کارخانه‌ی چاقو سازی هیچ وقت توی عمرش فکر نمی‌کرد همچین چاقویی چیزی جز گوشت‌های تازه‌ی گوسفند را تکه تکه کند. اما خود چاقو بلند پرواز بود، فکرهای بزرگ توی سرش داشت؛ مثلن یکی از فکر‌هایش پاره کردن شکم مردی سوسیالیست در یک صبح پاییزی بود. آن چاقو نمی‌خواست معمولی باشد و خودش می‌دانست با یک حرکت اضافه به زودی تبدیل به آلت قتاله می‌شود و چند ماه بعد ردش را در مسیل باختر، بغل اتوبان صیاد پیدا می‌کنند.
دختر قدم زنان به سمت پدرش رفت،؛ دست‌هایش را پشت سرش نگه داشته بود و در آن چیزی پنهان کرده بود. پدرش بی‌توجه به او بلند بلند از دموکرات‌ها انتقاد می‌کرد و اعتقاد داشت مملکت را بر باد فنا داده‌اند و اکثرشان توی کوه‌های غرب کشور از پا در آمده‌اند (دختر ابدن چیزی در مورد کوه‌های غرب نمی‌دانست). مادرش نگاهی به دخترشان انداخت و لابد با خودش فکر کرد در پشت سرش، خرگوش صورتی‌اش را پنهان کرده و می‌خواهد لباس جدیدی را که برایش دوخته، نشانشان دهد. تلویزیون خاموش بود و بیدار بودن آدم‌ها در صبح به آن زودی و خاموش بودن تلویزیون و صدای خورد شدن بیسکوئیت ساقه طلایی و لرزیدن اجساد سوسالیست‌ها در قبر، همه حاکی از این بود که قرار است اتفاق بدی بیفتد.
دختر چاقو را از پشتش درآورد. بعد از ده سال دوری از خانه، این اولین بار بود که به پدرش ان قدر نزدیک می‌شد. پدرش برگشت و نگاهش کرد. توی چشم‌های دختر اثری از خشم، ناراحتی یا حتا چیز بی‌موردی مثل تسلیم نبود. دختر مو‌هایش را باز گذاشته بود، یک دمپایی پشمی پایش بود و پاچه‌ی یکی از شلوار‌هایش لول خورده بود و بالا مانده بود. دختر چاقو را نگاه کرد، بعد به پدرش زل زد و عرض یک ثانیه به سمتش هجوم برد.
قلب آدم جای چه چیزهایی ست؟ کجا قلب را ساخته‌اند برای اینکه کسی تویش چاقو بزند؟ قلب مرد سیاسی از هم پاره شد و از آن خاطره‌ی غروبی که دختر برای اولین بار از روی تاب افتاده بود ریخت بیرون. خاطره‌ی شیر نسکافه‌ای که دختر برای پدر سوسالیستش آماده کرده بود اما به دیوار‌ها پاشیده شد، خاطره‌ی راننده‌ی تاکسی‌ای که با مرد سوسیالیست درگیر شده بود و خیلی آدم‌ها که در تمام عمر آن مرد، به گفته‌ی خودش قصد جاسوسی داشتند. برگه‌های جواب آزمایش‌ها بیرون ریخت، عکس‌های رادیولوژی، قرص‌های انقضا شده، شیرهای سویا... دموکرات‌ها رِند و مردانه به قلبی که پاره شده بود خندیدند و آزادیخواه‌ها دو دقیقه برای دختر ایستادند و دست زدند. چه قدر مزخرف از اخبار بی‌بی سی بیرون ریخت، نفیسه کوهنورد هستم خبرنگار بی‌بی سی در بیروت!
دختر دسته‌ی بلند چاقو را مثل وقت‌هایی که در بچگی فوتبال دستی بازی می‌کرد چرخاند. این دفعه خیلی دقیق و سریع توی گل زده بود. مادرش حتا نیم خیز نشد. سی سال بود که خواب چنین لحظه‌ای را می‌دید. اسمش را گذاشته بود نقطه‌ی خلاص. به چشم‌های دختری که تا آن روز فقط تویش دلهره وترس دیده بود، خیره شد. دختر چاقو را انداخت روی فرش. لکه‌های خون را حتا می‌شد روی اثاث آشپزخانه که در وقوع این قتل نقشی نداشتند، دید. دختر گفت تمام شد. فرش‌ها را باید به قالیشویی بفرستیم!
جوابی نیامد. مادرش باز هم از جایش بلند نشد. دختر به اتاقش برگشت. توی تختش دراز کشید، خرگوش صورتی‌اش را بغل کرد و آرام توی دلش آرزو کرد که کاش وقتی خوابش برد، ادامه‌ی‌‌ همان خواب شیرین دیشب را ببیند


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 15:16  توسط زیتا ملکی 

می‌خواهم برای تو دختر خوبی بشوم. دختر خیلی خوبی که دوستش خواهی داشت. قبل‌تر هم آدم‌های زیادی بودند که دوستم داشتند. اما همه‌شان دیر کردند. ان قدر دیر، که من از دست رفتم. اما تو فرق می‌کنی. تو ساعت مچی‌ات را پنج دقیقه جلو گذاشته‌ای. ساعت من و تو باهم یکی نیست. وقتی می‌خواهم برای همیشه تنهایت بگذارم، تو پنج دقیقه زود‌تر می‌رسی و من را به آغوش می‌کشی و می‌گویی «نمی‌گذارم بروی».
می‌خواهم توی تمام سفرهای شمال پیشم باشی. می‌خواهم توی جاده که می‌رویم، تو صاحب تمام پرتقال‌های ظرف میوه باشی، تو عاشق تمام سیب‌های زرد من بشوی. پادشاه سیب‌ها و پرتقال‌ها و البته دختری با ژاکت خاکستری و موهای بلند! می‌خواهم تو را از زندگی قبلی‌ات جدا کنم. توی زندگی قبلی‌ات تو یک دختر داری؛ شش ساله از دانمارک! تو یک زن داری؛ با قد متوسط و چشم‌های خمار! تو یک خانه داری، توی یکی از شهرهای اصلی کشوری سرد. توی زندگی قبلی‌ات تو به زبان اصلی حرف می‌زنی و من هر چه قدر هم دختر خوبی بشوم، زن دیگری را دوست داری!
می‌خواهم تو رابطه‌ها را قطع کنی. به دوست نداشتن آن زن که وقت ریزریز کردن پیازچه‌ها آواز می‌خواند عادت کنی. چیزی را که ول کرده‌ای دیگر از سر نگیری و من یک هو به خودم بیایم و تبدیل به مهتاب کتاب زن دوم شوم! یعنی کسی که تو از مادر بچه‌ات بیشتر دوستش داری!
تو دوست صمیمی من هستی! تنها دوستی که در همه‌ی دنیا دارم. تو دوستی هستی که موبایلم را که قبرستان اس‌ام اس‌های تبلیغاتی همراه اول بود، تبدیل به خانه‌ی «عزیز دلم»‌ها و «نُنُر»‌ها و «دلتنگت هستم»‌ها کردی. تو از من و تلفنم یک آدم دیگر ساختی. بهتر شدیم، با تو یک آدم جدید شدیم. بزرگ‌ترین گل‌ها را برایم خریدی. از بهترین خیابان‌ها با من گذشتی، قشنگ‌ترین جمله‌ها را توی کوچه‌ی بن بست خانه‌مان، برایم گفتی و به من گفتی؛ حمایت؛ حمایتی که هیچ کس نظیرش را ندیده.
من برای تو دختر خوبی می‌شوم. مهتاب زن دوم! فاصله‌ی بینمان یکهو کم می‌شود و من رگ‌های برجسته‌ی دستت را لمس می‌کنم. دستت توی دستم است؛‌‌ همان دستی که بار اول که دیدمت توی جیب شلوارت بود. من کتاب می‌خواندم و تو سراغم آمدی. سلام کردی و من سر تکان دادم، کتابم را بستم و توی دلم گفتم: اه، گندش بزند! دوباره یک آدم دیگر. من برای تو‌‌ همان که تو می‌خواهی می‌شوم. دختری که به هیچ کس چراغ نمی‌دهد و برای هیچ کس بوق نمی‌زند. دختر صبور مهربان که بی‌ادب نیست و مو‌هایش را رنگ نمی‌کند و‌‌ همان طور که از زمین درآمده، طبیعی می‌ماند! شبیه خود خودش؛ بی‌هیچ تغییری.
من از روی تمام نقشه‌ها دانمارک را حذف می‌کنم. به گلوی تمام اخبارگوهایی که می‌گویند: در دانمارک چنین و چنان... تیر می‌زنم. کشوری به اسم دانمارک وجود ندارد! اما کشوری به اسم من هست!‌‌ همان جایی که فاصله‌ی ما دو نفر تویش هی کمتر می‌شود و چشم‌هایت توی تاریکی برق می‌زند و می‌خندد و چیزی نمانده است که... و سرت داد می‌زنم و بهت بر می‌خورد و چیزی نمانده است که... و بدون کمربند توی جاده با سرعت دویست کیلومتر می‌رانیم و پلیس هست اما حواسش نیست و چیزی نمانده است که...
تو تا من فاصله‌ای نداری. خودت می‌گویی حتا کمتر از فاصله‌ی مادر و پدرت باهم. تو می‌گویی تمام دو صبح‌هایی که مریض می‌شوم و بالا می‌آورم بالای سرم خواهی بود. تمام گلدان‌های سیکلمه‌ای را که از محل کارم دزدیدند برایم خواهی خرید، به تمام شهرهایی که نرفته‌ام دو تایی سر خواهیم زد، بلیت خواهیم گرفت، قهوه خواهیم خورد، کسی پشت چراغ قرمز برایمان اسفند دود خواهد کرد و باهم خوش خواهیم بود! اما... هر خوشی‌ای سکته‌ای دارد. این همه جمله‌ی پشت هم می‌آیند و آخر سر، با یک اما کارشان تمام می‌شود؛ بنگ.. بنگ..
اما تو یک زندگی دیگر داری! من رن دوم هستم! عنوانی که مثل اسم شناسنامه‌ات هرچه قدر هم دادخواست بدهی نمی‌توانی عوضش کنی! قاضی سخت گیر است! من زن دوم هستم. مثل درخت که درخت است و خیابان که خیابان و شهید مطهری که خیابان تخت طاووس! من زن دوم هستم و نمی‌توانم با تخفیف گرفتن، از بزرگی همچین عنوانی کم کنم یا آن را مثل انرژی که از حالتی به حالت دیگر در می‌آید، تبدیل به چیزی دیگر، مثلن زن اول کنم. تو ساعتت جلو‌تر از همیشه است. از همه‌ی مردم دنیا پنج دقیقه جلوتری اما من همیشه دیر رسیده‌ام.‌‌ همان مسافری هستم که به پرواز پاریس دیر رسیده‌ام و هواپیمای دوست داشتنی‌ام، دلش را با کسی دیگر، کسانی دیگر پر کرده و راه افتاده و رفته.
یک شب که چشم‌هایت توی تاریکی برق می‌زد برایم این ماجرا را تا پایان تعریف کردی. تو زندگی‌ات همانی که بود، خواهد بود! اما در زندگی من توفان می‌وزد، شیشه‌ی پنجره‌ها از بس که به هم می‌خورند، می‌شکنند. من گریه می‌کنم، طولانی و بی‌وقفه. تو اما همانی که بودی خواهی بود. یک مرد در دو زندگی. که یک زندگی‌اش مهم و حیاتی است و به جایی دیگر از نقشه تعلق دارد. که فاصله‌ی من و تو باهم حتا کمتر از فاصله‌ی اینجا با دانمارک از روی نقشه است. وجب که بزنی، من به تو نزدیک ترم اما آن یکی زندگی قوی‌تر است. چون تو، توی ان یکی زندگی دختری داری که به مو‌هایش پاپیون خال دار صورتی می‌زند و خنده‌های قشنگی دارد و آدم هرچه قدر از زندگی جلو بزند و اتفاق‌هایش را پشت سرش بگذارد و نخواهد برگردد، نسبت به خنده‌ی زیبا و گریه‌های دخترانه و کفش‌های چراغ دار و ماتیک عروسکی و گل سر خال دار و جوراب شلواری پروانه‌ای حساس است! چه می‌شود کرد...
می‌خواهم برای تو دختر خوبی بشوم. به تو این را نگفته‌ام اما تو اصرار داری آدم باید راجع به توفان و آرامش قبل از توفان فکر کند. می‌گویی بنشینم و فکر کنم. حتا اگر می‌خواهم دختر خوبی بشوم و به کسی نگویم. می‌گویی هنوز که دل نبسته‌ای ریسمان را شده با چاقوی کُند، که زجرکش می‌کند و پاره می‌کند ببُر. می‌گویی تا دیر نشده جلویش را بگیر. می‌گویی دانمارک، آن کشور لعنتی حاصل از اشتباه بیست و یک سالگی، همیشه وجود داشته. حتا قبل از اینکه من باشم و تو باشی. پس حذف کردنش را فراموش کن...
می‌خواهم برای تو دختر خوبی بشوم و به کسی نگویم. می‌خواهم دل بسته‌ی تو بشوم و به کسی نگویم. می‌خواهم با تو در خیابان‌ها بچرخم و دست‌هایم را از روی پا‌هایم بردارم و توی دست‌های تو بگذارم و بدانم چیزی نمانده است که... چیزی نمانده است که... اما! اما تو عاشق نمی‌شوی. خودت این را بار‌ها گفته‌ای!
تو من را توی سربالایی‌ها پیاده می‌کنی و می‌روی. به تو فکر نمی‌کنم؛ فقط به دور شدنت خیره می‌شوم و با خودم می‌گویم توی آن همه تارریکی، چراغ‌های روشن ماشینت چه قدر می‌تواند گریه آور باشد!


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت 11:8  توسط زیتا ملکی 

کسی می‌آید
و پاستیل خرسی را قسمت می‌کند
و جین‌های از مد افتاده‌ی پاتن‌جامه را
و بوتیک خیابان ولی‌عصر را
و گلدان گلی را که سه تا از گل‌هاش پژمرده
و مانتوی اداری سرمه‌ای سه دکمه‌ را
و کلاس‌های رمان فریدون عموزاده‌ی خلیلی را
و مربای دغ کف‌دار توت‎فرنگی را
و نان سنگک سنگ‌دار صبحِ اول صبح را
کسی می‌آید
و بلیت فیلم «نبودن خیلی راحت‌تره» را قسمت می‌کند
و شیرینی‌های سرویس چای سفره‌خانه‌های فشم را
و شعرهای یک کتاب به چاپ دوم نرسیده را
و خمیر دندان کلگِیت نعنایی را
و شله‌زرد نذری ظهر عاشورا را
کسی از چهارشنبه‌سوری و بمب‌های دستی نظام‌آباد می‌آید
و اولین پاستیلی که از بسته برمی‌دارد
با طعم انبه است
و بنابراین؛ مزه‌ی انبه را قسمت می‌کند
و تِلفَست‌های ضد کهیر را قسمت می‌کند
و ته‌دیگ برنج را قسمت می‌کند
و هرچه را که نباید
و هرچه را که باید!
کسی می‌آید
که شبیه «سروش هیچ‌کس» است
و شبیه کسی‌ست که نباید باشد
و شبیه کسی نیست که باید باشد
کسی که در آروغ‌های بعد نوشیدن کوکایش با ماست
در خرچ خرچ سالاد شیرازی بعد قرمه‌سبزی‌اش با ماست
و آمدنش را
بارها دست‌بند زده‌اند
و کهریزک تا اطلاع ثانوی تعطیل بوده
و اوین جا برای «هیچ‌کس» نداشته است!
کسی می‌آید
و از همه‌ی طعم‌ها
و از همه‌ی رنگ‌ها
طعم زرد و رنگ انبه را دوست دارد!
و وقتی میدان تجریش دورش می‌چرخد
فصل هندوانه گذشته
فصل خندوانه اومده
و سید جواد و دخترش
صد کفن پوسانده‌اند
و اجسادشان را
پسری با سبیل تازه‌جوانه‍‌زده
ریز ریز کرده و برای ماهی‌ها ریخته
کسی می‌آید
کسی بهترتر
کسی دیگرتر
کسی که اگرچه در ظاهر نه
اما در دلش با ماست
بی کم‍‌‌‌ و کاست
من خواب دیده‌ام...

برچسب‌ها: به سرم زده است, از دکون این و اون
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:29  توسط زیتا ملکی  | 

برادرم دوست پسر معشوقه‌اش را کشت.

نمی‌دانم چه روزی آن هفت تیر ظریف و کوچک را خریده بود. هفت تیری که دسته‌اش برنجی بود و توی برنج‌ها، طرح گل را کنده کاری کرده بودند. خیلی روز‌ها هفت تیر را توی کشویش دیده بودم. فکر کرده بودم وسیله‌ی تزیینی ست.  نگران نشده بودم؛ بیشتر به خاطر اینکه هفت تیرهایی با دسته‌ی برنجی و نقش آن گل، آن قدر قشنگند که امکان ندارد بتوانند آدمی را بکشند.

برادرم یک روز هفت تیر را برداشت و راه افتاد به سمت خیابان ولی عصر. روبه روی پارک ساعی، وارد یک خانه‌ی بیست و پنج سال ساخت شد، خانه‌ای که دو تا قناری داشت که یکیشان توی لک بود و نمی‌خواند و آن یکی درست وقتی صدای شلیک گلوله را شنید، دو روز بی‌وقفه خواند.

برادرم خون را، خون گرم را از توی صورتش پاک کرد. خون به دیوار پاشیده بود، مردی سر و بدنش را خم کرده و به دیوار تکیه داده بود، نه شبیه آدم‌هایی که کشته می‌شوند. شبیه آدم‌هایی که از مهمانی برگشته‌اند، نیمه شب است و مستی‌‌ همان جا گوشه‌ی دیوار آن‌ها را از پا در ‌آورده. برادرم کشته شدن کسی را به دست خودش از نزدیک دیده بود. بعد، خیلی آرام برگشته بود خانه. لوازمش را جمع کرده بود، به حساب‌هایش رسیدگی کرده بود، برای معشوقه‌اش پیام فرستاده بود که همیشه دوستش دارد و رفته بود و خودش را به عنوان کسی که مغز آن مرد را روی دیوار پاشیده، معرفی کرده بود.

ما خانواده‌ی آرامی بودیم. برادرم از همه‌مان آرام‌تر بود. دوست قدیمی‌ام بود. بیشتر از خواهر‌هایم با او دوست بودم. تمام راز‌هایمان را در گوش هم می‌گفتیم. انگار نه انگار پسر باشد؛ به تمام اتفاق‌هایی که توی روز برایم افتاده بود گوش می‌داد. سر هم تکان نمی‌داد. منع نمی‌کرد، ایراد نمی‌گرفت، اهل حرف و حرف کشی و «دیدی گفتم» و «من می‌دونستم» نبود! او هم برایم حرف می‌زد. از غم‌هایش، دخترهایی که دوست داشت، بی‌پولی، دوست‌هایش که او را میدان نوبنیاد ول کرده بودند و رفته بود خارج از کشور، از دسته گل لیلیومش گفته بود که کسی توی سطل زباله‌ی فرودگاه امام انداخته و رفته بود.

بزرگ‌تر شد و دیگر هیچ وقت نشنیدم درددل کند، نشنیدنم بگوید خسته شده‌ام، چک‌هایم پاس نمی‌شود، حال زندگی کردن ندارم. نشنیدم بگوید معشوقه‌اش بالاخره باهاش ازدواج می‌کند یا نه. برایم نگفت آن سِت سرمه‌ای ورزشی را که رویش موی بلوند کسی افتاده بود، از کجا آورده، بهم نگفت تفنگ دسته برنجی‌اش را از کجا خریده، تیر‌هایش؛ تیر‌هایش را هیچ وقت بهم نشان نداد و جلوی چشم‌هایم با خنده و شوخی تعدادشان را نشمردیم.

الآن از آن هفت تیر یک تیر کم شده. برادرم سر یک آدم را نشانه رفته است. اگر کشتنِ با چاقو بود که باور می‌کردم. اگر سر کسی را کوبیده بود به دیوار، یا کسی را از بلندی پرت کرده بود پایین، قابل تصور بود. اما کشتن با هفت تیر مثل فیلم‌ها بود. نمی‌توانستم باور کنم. نمی‌توانستم بپذیرم آن مرد او بوده؛  که دستگیره‌ی در را پیچانده و مردی را که داشته سیگار می‌کشیده و تی شرت لیمویی تنش کرده بوده و موهای توی شقیقه‌اش رو به ریختن می‌رفته، با یک شلیک و آن هم فقط با یک شلیک، بدون خطا رفتن، بدون لرزش دست، بدون هیچ حرکت اضافه‌ای نقش دیوار کند.

ما خانواده‌ی ناآرامی شدیم. من هر روز گریه می‌کردم. ان قدر گریه می‌کردم که دیگر از چشم‌هایم اشک نمی‌آمد. مژه‌هایم زخم شده بود. او دوست دوران کودکی‌ام بود.‌‌ همان پسری که باهم برای چیدن توت‌های کوچه دل افرزو نقشه می‌کشیدیم و از احد مغازه دار، آلوچه می‌پیچاندیم،‌‌ همان که موقعی که سگ سفید بزرگی دنبالم کرد با چوب فراری‌اش داد.‌‌ همان که غروب‌ها می‌نشستیم توی کوچه و به کفش‌هایی که از سیم چراغ برق آویزان بودند، خیره می‌شدیم و برای نجات دادنشان نقشه می‌کشیدیم، حتا‌‌ همان که وقتی گلوله‌ی برفی توی چشمم خورد و چشمم برای همیشه ضعیف شد، مثل آدم بزرگ‌ها برایم پنبه‌ها را توی چای می‌زد و چشمم را می‌شست.

او حالا دوست پسر معشوقه‌اش را کشته. از زندان که مرخصی گرفت دیدم تمام دندان‌هایش ریخته. تمام دندان‌هایش و این برای ما که خانواده‌ای با دندان‌های ردیف و سالم بودیم و همه‌مان لااقل یک بار در عمرمان کارهای زیبایی‌ای مثل بلیچینگ و ارتودنسی روی دندان‌هایمان انجام داده بودیم یعنی فاجعه. او دیگر دندان نداشت. هیچ کس توی زندان باور نمی‌کرد او توی زندگی‌اش مردی بوده که همیشه چراغ‌های اضافه را خاموش کرده و با درخت‌ها مهربان بوده. کسی نمی‌دانست او بعد از پیراهن‌های خودش، روسری من را هم اتو می‌کرد. کسی نمی‌دانست برادرم عاشق کتاب‌های دارن شان و جی آر آر تالکین بود. کسی دیگر یادش نمی‌ماند برادرم کلکسیون فیلم‌های عالی دنیا را جمع کرده بود و هارد اکسترنالش پر از آلبوم‌های نایاب گروه‌های موسیقی درجه یک بود.

یک رستوران فرانسوی را برای ناهار انتخاب کردیم. آبشار کوچکی داشت با صندلی‌هایی که سفید و پایه کوتاه بودند و وقتی به‌شان نگاه می‌کردی زندان را یادت می‌رفت و باروت نمی‌شد در جایی از دنیا کسی می‌تواند کسی را با اختراعی به نام هفت تیر بکشد. قبل‌تر هفت تیر همیشه من را یاد میدان هفت تیر می‌انداخت اما الآن برایم شبیه مردی بی‌دندان شده بود. در مورد آن شب حرف نزدیم؛ که از آن شب‌های گرم آخرهای بهار بود اما اگر از من می‌پرسیدی آن شب را با یک عالمه باران و مه تصور می‌کردم. با یک عالمه آژیر، با برادر عاشقی که قبل از آن بی‌آزار بود و بعد از آن توی کوچه‌ها با عنوان جدیدش؛ قاتل! قدم می‌زد. برادرم را بوسیدم. توی نور آفتابی که روی صندلی‌های سفید افتاده بود حرف زدیم. دورتادورمان را گلدان‌های کالانکوا گرفته بود. برادرم موقعی که نوشیدنی‌اش را توی لیوان می‌ریخت، دست‌هایش می‌لرزید. از چشم‌هایش که ان قدر خالی از زندگی شده بود می‌ترسیدم. از معشوقه‌اش پرسید. با من و من و ترس. با حس بی‌اعتمادی. به همه مشکوک بود؛ حتا به گارسون رستوران‌ها... می‌گفت همه دنبال معشوقه‌اش هستند. می‌گفت توی روزنامه‌ها اسمش را دیده، عکسش را دیده، برادرم دندان نداشت. موقع تلفظ حرف سین و ت، زبانش می‌گرفت. دلم می‌خواست زیر نورهای زرد و چشم انداز سبز آن رستوران خوابم می‌برد. دلم می‌خواست جای آدم‌های میزهای بغلی بودم. برادرم کسی را نکشته بود. دندان‌هایش توی دهانش نریخته بود. این موجود ترسوی بی‌اعتماد روبه رو، هنوز همان دوست دوران کودکی‌ام بود.

نگاهش کردم. دلم خواست صورتش را ناز کنم و بگویم ما خانواده‌ی آرامی بودیم؛ از آن‌ها که صد سال هم نمی‌توانستی توی کشوی میزشان هفت تیر پیدا کنی. نگفتم. نگفتم. خواستم بگویم آل استار قرمزی را که توی آشغال‌ها پیدا کردیم یادت هست؟ نگفتم. خواستم بگویم یادت هست توی همدان به جرم روزه خواری پنجاه ضربه شلاق خوردی؟ نگفتم. خواستم بگویم روسری‌های ساتنم را که اتو می‌کردی یادت هست؟ خانه‌ی بغلیمان را که از درخت‌هایش انار نرسیده می‌کندیم یادت هست؟ بالا کشیدن از مخروبه‌های هتل میامی و کوچه راماتیا و دل افروز و کوزه گر را یادت هست؟ پارک ساعی و خانه‌ی کودکش را یادت هست؟ نگفتم. نگفتم. خواستم بگویم ایست پلیس‌ها و فرارمان را توی ایران زمین یادت هست؟ دستشویی‌های صحرایی اتوبان باقری را یادت هست؟ نذری زرشک پلو و قیمه را که توی صندوق عقب ۲۰۶ می‌چپاندیم یادت هست؟ مسواکمان را، دو تا مسواک قرمز یک جورمان را که به ته یکیشان بند بسته بودیم، یادت هست؟ کالاماری خوردنمان را توی قشم، ماهیگیریمان را توی اسکله یادت هست؟ برنده شدنمان را توی مسابقه‌های کاریکلماتور، آن روز سرد بارانی را که توی ونک در صف هزار نفری تاکسی ایستادیم یادت هست؟

نگفتم. او دیگر برادر مظلوم و کم حرف من نبود. قاتل شده بود. برایش حکم اعدام بریده بودند. سه ماه تمام نخوابیده بودم و او برادرم نبود و دوست دوران کودکی‌ام نبود و‌‌ همان پسر ساده‌ی سرباز هتل ولیک بابل نبود و عصای دست پدر و مادرم نبود و فرزند یکی مانده به آخر خانواده‌مان نبود و متولد زاهدان و صادره از سنندج نبود و صاحب درشت‌ترین چشم مشکی فامیل و ردیف‌ترین دندان بین اعضای خانواده نبود و دوست صمیمی ارمیا و پویا نبود و رئیس آن اتاق کوچک ته راهروی خانه‌مان نبود و صاحب بزرگ‌ترین مجموعه‌ی کتاب‌های ادبیات فانتزی نبود و کسی که من همیشه دوستش داشتم نبود و کسی که دو ماه تمام برایش خون گریه کرده بودم نبود و جزو زندانی‌های تحت قانون آزادی مشروط و تعلیق نبود و برادر از همه بهترم، از همه سرترم نبود.

از رستوران که آمدیم بیرون، از درختی توی کوچه شکوفه‌ی نارنج چیدیم. تنها حرفی که قدرت گفتنش را داشتم همین بود؛ امکانش هست که تو را ببخشند.

با دهان بی‌دندان، بدون زحمت دادن به خودش برای پنهان کردن لختی توی دهانش خندید. برایش همه چیز تمام شده بود. گفت مثل فیلم فیسینگ ویندو و خالی شدن پنجره‌ی روبه رو، من هم خالی می‌شوم و می‌روم. گفت این رفتن ربطی به مردن ندارد. فقط دیگر شما من را نمی‌بینید. مثل یک آدمی که گذاشته و رفته. با مردن فرقی ندارد. اما ربطی هم به مردن ندارد. من جای دیگر... من توی سرزمین دیگر... من پیش آدم‌های دیگر زندگی‌ام را ادامه می‌دهم.

دوتایی گریه می‌کردیم. گفت فقط از دردش می‌ترسم. درد رفتن! آدم نمی‌داند چه جوری است! یک دفعه تو که تا پنج دقیقه‌ی قبل بودی، نابود می‌شوی. عرض چند دقیقه دود می‌شوی و می‌روی توی هوا. زیر درخت بهار نارنج ایستاده بودیم. شکوفه‌های درخت یکی یکی از اشک ما می‌افتادند روی زمین. معشوقه‌ی برادرم توی حمام شیر نشسته بود. گل‌های لیلیوم توی فرودگاه امام پژمرده بودند،  کالاماری‌های مرده، توی بشقاب‌ها به مردنمان می‌خندیدند، برادرم هنوز زنده بود اما دیگر مرده بود.

شکوفه‌ها را به دهان گرفتیم و آواز خواندیم. سوت زدیم. یک جایی از کوچه را تا رسیدن به ماشین دویدیم و ان قدر با خنده پرنده‌ها را به هم نشان دادیم که اگر کسی ما را از دور می‌دید، باور نمی‌کرد مقصد ماشینمان زندان است.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:0  توسط زیتا ملکی 

خیلی وقت پیش من عاشق بودم. می‌گویم خیلی وقت پیش چون از آن روز‌ها خیلی وقت است که گذشته. وقتی بخواهم از آن روز‌ها حرف بزنم باید بگویم چهار سال پیش... باید بگویم دارد می‌شود یک سال... باید بگویم چهار ماه قبل... و همه‌ی این زمان‌ها یعنی خیلی. یعنی خیلی گذشته و تو کسی را که دوست داشته‌ای، ندیده‌ای. یعنی از دیده رفت و‌ای وای که از دل هم. خیلی وقت پیش من عاشق بودم و در صف شیرینی فروشی‌ها برای عشقم می‌ایستادم. تارت توت فرنگی می‌خریدم و کیک بلوبری. خیلی وقت پیش من به عنوان هدیه به عشق زندگی‌ام کیک بلوبری می‌دادم. حالا از آن خیلی وقت‌ها خیلی گذشته.
شیرینی‌ها را هیچ شیرینی فروشی‌ای برای من روی ترازویش نمی‌کشد. کم کم چهره‌ام را هم از یادشان می‌برند و با دیدنم لبخند نمی‌زنند و کمی صمیمی‌تر از بقیه باهام احوال پرسی نمی‌کنند... حتا خودم هم باورم نمی‌شود اما امسال، روز عید جلوی شیرینی فروشی صاحبقرانیه نایستادم که کیک شکلاتی بخرم و به خانه‌ی عشقم بروم. تمام شیرینی فروشی‌ها تعطیل بود. تمام شهر تعطیل بود. اصلن تمام مغازه‌ها تعطیل بودند و طوطی‌ها تخمه می‌شکستند و آشغالش را روی سرم تف می‌کردند و از روی شاخه‌ها دل نگرانی‌ام را نگاه می‌کردند. چهار سال پیش هم باز همین طوری شد. من دست‌های کسی را ول کردم و دستمال گردنم از گردنم افتاد و گم شد و سر که برگرداندم دیدم تمام شیرینی فروشی‌های شهر تعطیل شده‌اند.
می‌گویم خیلی وقت پیش... چون دیگر آقای نیک بین ما را ندید که بخندیم و از شیشه‌ی بزرگش برای جعبه‌ی شیرینیمان پاپیون انتخاب کنیم. می‌گویم خیلی وقت پیش چون دیگر دقیق یادم نمی‌آید توی خیابان دست‌های هم را می‌گرفتیم یا آویزان بازویش می‌شدم. می‌گویم خیلی وقت پیش چون یادم نمی‌آید توی ماشین دست‌هایم توی دست‌هایش بود یا نه؛ راست است که زمان گذشته و گذشته‌ها گذشته و خیلی وقت است بابت رفتن هیچ کس گریه نکرده‌ام. خیلی وقت است ابی که می‌گوید گریه نکن، من هم گریه نمی‌کنم. حرف گوش کن شده‌ام، سر به راه شده‌ام، نفسم نمی‌گیرد، شکل ترس‌هایم عوض شده است. بزرگ‌ترین ترسم یک هیولای پنجاه و هفت ساله است که هرچندوقت یک بار از جایی که سرش را بریده‌ام ده تا سر درمی آورد و به زندگی‌ام آتش می‌فرستد.
خیلی وقت پیش عاشق بودم و از حساب بانکی‌ام هر ماه مبلغی می‌رفت پای خرید شیرینی‌های رنگی و تارت‌های میوه‌ای. خیلی از پول‌هایم می‌رفت پای آژانس گرفتن و به کسی رسیدن، خیلی از نفسم می‌رفت بابت کامرانیه را به سمت نیاوران دویدن، خیلی از رویا‌هایم سوخت می‌شد پای فکر: یعنی یه روزی بهش می‌رسم؟ خیلی وقت پیش رویای رسیدن به کسی را داشتم. رویای تخت خواب سفید. لباس خواب سفید. رویای خانه‌ای که سنگ‌های سفید داشت و پرده‌های نایلونی سفیدش بوی خوب می‌داد. خیلی وقت پیش عاشق بودم و دوست داشتم کنار مردی که پوستش سفید است از خواب بیدار شوم. مردی با خنده‌های سفید یخی. با قد متوسط، با بوهای خوب... مردی که هیچ وقت به خودش نگفته بودم عاشقش شده‌ام و خودم را باهاش توی لباس عروسی تصور کرده‌ام. حالا چهار ماه گذشته و برای این حرف‌ها دیر است. بابت نوشتن از رویاهایی که نقش اولش کسی بود که خودش هم نمی‌دانست، خیلی دیر است. لطف بزرگی کردم و نقش‌های اول را از آدم‌هایی که برای بازی در رویاهام قراردادی امضا نکرده بودند گرفتم. خودم ماندم و خودم. توی خیابان قدم زدم؛ تنهایی و به این فکر افتادم که دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود.
من دختری با پوست چرمی سفید بودم. با پلک‌هایی که رویشان نارنج گذاشته بودم. با دهانی که بوی نعنای تلخ می‌داد. با لب‌هایی که کوچک بود و بعد از هر گریه شکاف برمی داشت. من دختری بودم با موهای خاکستریو و پاپیون‌های ساتن که وسط همه‌شان یک مروارید لاجوردی اصل داشتم. دختری بودم با ناخن‌هایی که به‌شان برگ گل سرخ چسبانده بودم و لب‌هایم را با پوست گردو رنگ زده بودم. من دختری بودم که دائم در زندگی‌اش گفت؛ خیلی وقت است عاشق نیستم. الآن سه ماه است که گذشته... الآن یک سالی می‌شود... الآن پنج سال تمام است...
می‌گویم خیلی وقت پیش چون دیگر با هیچ کس یک روزه نمی‌روم شمال. سر راه، با موتور سوار هفت صبح، دعوایمان نمی‌شود. دیگر هیچ وقت توی زندگی‌ام با کسی که دوستش دارم نمی‌روم روستای نیر و بسطام... با کسی بین قبر‌ها نمی‌دوم و اسم رویشان را نمی‌خوانم. من خیلی تنهایم و همین دیشب موقع رد شدن از جلوی برج‌های کوهستان، بین صحبت‌های بقیه گریه کردم و وقتی کسی از من پرسید الآن کجای تهرانیم! من آرام و خفه گفتم سعادت آباد...
خیلی وقت است گذشته... و هرچند؛ با اینکه خیلی وقت است گذشته خوب یادم است که من دختر بچه‌ی صورتی پوش پرنسسی‌ای نبودم و یک دختربچه‌ی معمولی بی‌ظرافت بودم اما همیشه رویایم این بود؛ حالا که در بچگی شبیه دوست‌های هم مدرسه ای‌ام پرنسس مو طلایی صورتی پوش نشده‌ام، یک روزی بزرگ می‌شوم و با یک مرد رویایی، تبدیل به پرنسسی سفیدپوش شبیه سیندرلا می‌شوم.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 18:45  توسط زیتا ملکی 

هر روز صبح از خیابان دولت رد می‌شوم. یک مغازه اینجاست که اسمش توچال است. پارسال هم اسمش توچال بود. آن سالی که من یک دختر تنهای غمگین بودم هم اسمش توچال بود. خیابان دولت هم همین جا بود. درست همین جایی که من هر روز از آن رد می‌شوم. راستی چرا خیابان‌ها جایشان عوض نمی‌شود؟ چرا از جایی که ایستاده‌اند تکان نمی‌خوردند؟ ما آدم‌ها اما می‌رویم. اسممان عوض می‌شود. کسی را که دوستش داریم، با کسی که دوستش نداریم عوض می‌کنیم. ما آدم‌ها عوض می‌شویم. کارمان عوض می‌شود. دیگر نمی‌شود‌‌ همان جای قبلی پیدایمان کرد و با‌هامان‌‌ همان حرف‌های قدیمی را زد. یکهو طاقتمان تمام می‌شود، گوشمان پر می‌شود، حوصله‌مان سر می‌رود. خیابان دولت‌‌ همان جای همیشگی ست. توچال هم همین طور. مردم هنوز هم شب‌ها جلویش صف می‌بندند. من اما دیگر غمگین نیستم و جلویش توی صف نمی‌ایستم. من دیگر عاشق کسی نیستم و در حالی که دست کسی را گرفته‌ام، جلویش توی صف نمی‌ایستم.

من توی خانه یک پدر مریض دارم. یک کار دوازده ساعته‌ی طولانی دارم که برای فرار از بیماری پدرم، بهش پناه برده‌ام. من سر کارم یک رئیس اخمو دارم که روز اول کاری مچم را توی اندرزگو گرفت و برایم با تأسف سر تکان داد. من یک فرم بدریخت سرمه‌ای دارم که در ساعات اوج مصرف، تویش عرق می‌کنم. من سر کارم یک کشو دارم که تویش چادر نماز و آدامس فایو و شکر رژیمی دارم. هفته‌ی قبل کشوی دوم، پر از شکلات‌های خارجی بود. با خوردن تمام نسکافه‌های فوری و شکلات‌های ترک، جشن گرفتیم، من و آبدارچی و پارکبان نشستیم دور هم و حرف زدیم و بیسکوئیت‌ها و شکلات‌ها دخلشان آمد. من سر کارم دو نفر همکار مرد دارم که چون سوادشان کم است و رده‌ی شغلیشان از من پایین‌تر است می‌توانم به اسم کوچک صدایشان کنم و به‌شان بگویم فلان کار را بکنند. همه‌ی این‌ها به کنار، من سر کارم یک پنجره‌ی بزرگ دارم که از آن، توچال پیداست.

چیزهایی که حالا من دارم خیلی کم است. هیچ کدامش چیز مهمی نیست. آن قدر تغییر کرده‌ام که کی می‌تواند بگوید من را می‌شناسد؟ آن قدر عوض شده‌ام که اگر خیابان دولت بودم، الآن دیگر سر جای خودم نبودم. یک خیابان مثل سعادت آباد بودم با یک عالمه ایست بازرسی. اگر یک عمر خیابان دولت بودم، امسال دیگر نبودم. یک چیز تازه بودم، یک چیزی که عوض شده. یک خیابان که مثل همیشه‌ی دولت ترافیک نداشت و خیابانی کهنه و قدیمی نبود. الآن من پشت میز کارم نشسته‌ام و دارم فکر می‌کنم دلم می‌خواهد همین حالا از چه بنویسم؟ از حرکت ده تا ناخن لاک خورده‌ام روی کیبورد نویی که اولین تجربه‌ی طولانی تایپ کردنش را دارد پشت سر می‌گذارد یا از گپ‌های طولانی چاهار ساعته‌ام با آبدارچیمان که برای دختر بیست ویک ساله‌اش تا قبل از ازدواج کردن، موبایل نخریده! نمی‌دانم باید از چه اتفاقی نوشت که برای یک یادداشت خوب، چیز قشنگی از آب در بیاید. به همه چیز فکر می‌کنم. از عید امسال می‌گذرم. از اتفاق‌های هتل استقلال می‌گذرم. از فیش حقوقی این ماهم می‌گذرم. از انگشتر‌هایم که از دستم درآورده‌ام و روی میزم گذاشته‌ام می‌گذرم. از فکر کردن به یک آیفون سیکس پلاس مشکی می‌گذرم و می‌رسم به خیابان دولت. می‌رسم به ساعت ده شب و توچال. می‌رسم به یک صف طولانی و دست‌هایت که اسکناس‌ها را موقع حساب کردن، تند می‌شمرد.

حالا من توی خیابان دولت، داخل یک پارکینگ غریبه یک جای پارک دارم، توی کیف لوازم آرایشم دو رنگ، رژلب مدادی جدید دارم که از بازار تهران به نصف قیمت خریده‌ام. توی موبایلم یک سری آهنگ جدید دارم که با اینترنت نامحدود محل کارم دانلود کرده‌ام. یک سری خودکار تازه دارم که تبلیغ نیازمندی‌های همشهری است. چندتایی دوست توی نمایندگی‌های ولوو دارم که دیشب با‌هاشان توی پاسداران شام خوردم. یک دفترچه حساب و عابر بانک بانک گردشگری را دارم که خالیست و کسی هم قرار نیست تویش پول بریزد. چندین عشق بر باد رفته واز یاد نرفته دارم که دلم نمی‌خواهد به هیچ کدامشان برگردم. یک دوست فوتبالیست دارم که قد بلند است و توی استقلال گل‌های مهم زده و توی آلمان مصدوم شده و به حقش نرسیده و جدا از این‌ها قیافه‌اش تعریفی ندارد. یک کتاب در حال نوشتن دارم که ولش کرده‌ام به امان خدا و پیش پرداختش را هم خیلی وقت پیش، پای خرید کفش و لباس و موهیتو دخرج کرده‌ام رفته. حالا من توی خیابان دولت، روبه روی توچال، یک میز سفید کار دارم و یک میز بدون گلدان ساده که اگر پارسال، سال خوبی برایم بود، دیگر پشتش ننشسته بودم.

یک مغازه اینجاست که اسمش توچال است. پارسال هم اسمش توچال بود. پارسال من اما این نبودم. پدرم مریض نبود. ماشینم تک سرنشین نبود. از بهارو عید و هتل استقلال و آدم‌ها ناامید نبودم. قصه‌مان را که می‌خواستند تعریف کنند، لابد می‌گفتند؛ یکی بود، یکی نبود. یک خانواده‌ی خوشبخت بودند که همین دور و بر‌ها به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:5  توسط زیتا ملکی 

دختری که همکارم بود، زل زد توی چشم‌هایم و گفت: تو عقده‌ی تلفن جواب دادن داری.

من بلند شدم. کتاب دستم را بستم و گفتم: شما تربیت خانوادگی ندارید.

رئیسمان با تعجب و شاید عصبانیت به جفتمان نگاه کرد و گفت: هردوتون بیاید بالا اتاق من!

دختری که همکارم بود، دختر خوبی نبود! شاید هم بود اما من دوستش نداشتم. یک دختر که قدش از من بلندتر بود. دماغش را عمل کرده بود، لب‌هایش سه برابر لب‌های من و گونه‌هایش مصنوعی بود. دختری که راحت به من می‌گفت: خفه شو! هر دستشویی‌ای که می‌رفت، بیست دقیقه طول می‌کشید و آبدارچی‌مان گفت: معتاده! شیشه مصرف می‌کنه.

وارد دستشویی که می‌شدم، می‌دیدم همه‌جا پر از دستمال‌های خیس است. هربار که دستشویی می‌رفت، ده تا دستمال بزرگ، مصرف می‌کرد. آبدارچی‌مان سر تکان می‌داد و به نظرش او دختری می‌آمد که به جوانی‌اش رحم نکرده بود.

ما ساعت‌های زیادی را همین‌جا پشت میزهایمان دعوا کردیم. ساعت‌های زیادی رئیسمان دستور داد که باهم حرف نزنیم و وقتی شب، ساعت ده از کارمان درآمدیم با این‌که هم‌مسیر بودیم، او را نرساندم و فقط خشک و خالی گفتم: خداحافظ؛ تا فردا!

دختری که همکارم بود حالا رفته. کسی اخراجش نکرد. کسی به در خروج اشاره نکرد. کسی میزش را از او نگرفت. حتا اکثر ما چشممان را روی بدی‌هایش بستیم. وقتی با ناخن‌هایی که لاک مانده رویش بود، دست کرد توی ظرف سیب‌زمینی‌مان و شیرینی‌های خامه‌ای را نیمه خورده توی جعبه‌ی شیرینی رها کرد و ظرف‌ هلو انجیری‌ و لیوان‌های یک بار مصرف آبش را ول کرد و رفت، سکوت کردیم. اما همه چیز بدتر از قبل شد.

دعواهایمان زیاد شد. از نرمی موی هم‌دیگر تعریف کردیم  و توی فکرمان موهای هم‌دیگر را کشیدیم. برای هم دست تکان دادیم و توی ذهنمان خط و نشان کشیدیم. دندان‌هایمان را موقع لبخند به هم‌دیگر نشان دادیم و پیش خودمان خرخره‌ی هم‌دیگر را جویدیم.

دختری که همکارم بود، حالا رفته است. رئیسمان گفت، همیشه کسی که قوی‌تر است، می‌ماند. من قوی‌تر نبودم. دلم می‌خواست این را به رئیسمان بگویم. من با دختری که همکارم بود، فرق داشتم؛ بله! قبول دارم. اما من از او قوی‌تر نبودم. باید رئیسم زندگی پشت سرم را می‌دید. دختری که همکارم بود، شیشه می‌کشید؛ درست! من هم دستم شب‌ها توی خواب می‌پرید. این یعنی ما دو نفر، هر دو مشکل داشتیم! مطمئنم که هر دوی ما مشکل داشتیم. او به بسته‌های کوچکی که لابد توی زیپ کیفش قایم کرده بود، پناه برده بود و  من به بالش و پتویی که دیگر حالم ازشان به هم می‌خورد. ما مثل هم بودیم. او سر جوانی‌اش، سر حساسیتش مغزش را از دست داده بود و من قلبم را.

ماهیچه‌های قلب من یک روز آرام آرام، می‌مردند. با حرکت انقباضی ملایم! در یک عصر بدون سایه که برای مردن زیادی شفاف بود. مثل سلول‌های مغز او که انگار رفته بودند و جایشان را به حفره‌های خالی داده بودند.

خواستم به رئیسمان بگویم ما هر جفتمان داریم چیزی را از دست می‌دهیم. حتا خواستم بگویم وقتی به دل دردهای دائمی‌ام فکر می‌کنم از سرطان روده‌ی بزرگ می‌ترسم. از سلول‌ها و تکثیر دردآور و غیر منطقی‌شان. خواستم بگویم ما جفتمان از پس زندگی برنیامده‌ایم. او عقلش را به کلی از دست داده و من هم حال و روزم طوری شده که چیزی برای از دست دادن ندارم.

خواستم بگویم آقای رئیس؛ حساسیت آدم را از پا درمی‌آورد. اگر کم‌تر غصه خورده بودم حالا دستم توی خواب نمی‌پرید. راستش شاید الآن آدم‌ها به غصه خوردن و خودشان را غمگین نشان دادن عادت کرده‌اند اما حساب من چیز دیگری بود. حساب دختری که همکارم بود هم همین‌طور.

ما مرغ غم‌خوارک واقعی بودیم. او شیشه می‌کشید و من غصه می‌خوردم. او کم‌کم هرچیزی را یادش می‌رفت و دائم می‌پرسید: چی گفتی؟ و من هم کم‌کم سیستم اعصابم را نابود می‌کردم. دست‌هایم، پاهایم، بدنم در خواب می‌لرزید و لب‌هایم وقتی که چشم‌هایم بسته بود، سرخود آواز می‌خواند.

دختری که همکارم بود و من! من و دختری که همکارم بود! ما به موازات هم‌دیگر حرکت نمی‌کردیم. ما خود خود هم‌دیگر بودیم. با مشکلات زیاد، با ناتوانی در جنگیدن با دنیا، در داشتن مچ‌های کوچک برای مچ انداختن با زندگی. من و او یکی بودیم. او توالتش زیاد طول می‌کشید و من کلنجار رفتنم با خودم وقتی سر لعنتی‌ام را روی بالش می‌گذاشتم.

امروز صبح به جای خالی‌اش زل زدم. امروز روز دوم رفتنش بود و بعد از نگاه کردن به ابرها و ترافیک خیابان دولت، آه کشیدم و فهمیدم ما باهم همکار نبودیم. ما خودِ هم‌دیگر بودیم.

 


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:18  توسط زیتا ملکی 

آدم از خودش نمی‌تواند فرار کند. در بدترین روزها، در غمگینانه‌ترین شب‌ها، در وقت‌هایی که از دنیا خسته شده‌ای، از شهر متنفری، از چراغ‌های روشن بدت می‌آید و  از تاریکی چراغ‌ها هم می‌ترسی، چشم‌هایت را که فشار بدهی، اشک‌هایت که بریزند، داد که بزنی، شیشه‌ها را که بشکنی، به خودت می‌آیی و می‌بینی از خودت نمی‌توانی فرار کنی. باز هم نمی‌توانی تنها بمانی... نمی‌توانی به حال خودت بمانی. گوش‌هایت توی سکوت ابدی فرو نمی‌رود. چشم‌هایت بسته نمی‌شوند. چون بالاخره تو در جایی هستی؛ بهتر بگویم تو در جایی با خودت تنها هستی.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:56  توسط زیتا ملکی  | 

توی هر اداره‌ای، زن جادوگری هست که دوستت ندارد.
زنی که با ناخن‌های گل‌بهی بلند، دست می‌کشد روی گوی جادوگری‌اش و برای کشتن تو نقشه می‌کشد.
و تو خیلی راحت، دستت از میزی که توی بغل گرفته بودی باز می‌شود؛ میز سفیدی که دوست داشتی، میزی که رویش گلدان شمعدانی‌ای با گل‌های صورتی گذاشتی...
توی هر اداره‌ای، یک زن پشت میزش نشسته که دارد برای دوباره خوابیدن من تا ساعت یازده صبح، برنامه می‌ریزد. که تصمیم دارد من را دوباره تا نصفه‌شب بیدار نگه دارد و  صبح‌ها، تا لنگ ظهر بخواباند. زنی که لابد از دنده‌های من که از زور لاغری بیرون می‌زند، خوش‌حال است. که چشم‌هایش وقتی من دیگر  ساعت هشت و نیم صبح خیابان شریعتی را نمی‌بینم، برق می‌زند. که عضله‌های وارفته‌ی صورت سفیدش، موقعی که من توی اندرزگو، جلوی خانه‌ی قهوه‌ای ترمز نمی‌گیرم، از زور خنده، شل‌تر و وارفته‌تر می‌شود.
من از آن زن بدم می‌آید. زنی که دست عروسک‌های پارچه‌ای را می‌بُرد و برای گلدان‌ها، دهن‌کجی می‌کند. زنی که رژگونه‌ی گل‌بهی و لاک گل‌بهی و رژلب گل‌بهی می‌زند اما با این حال، در بهترین حالت، شبیه گل میمون است. زنی قدبلند که من و عروسکم را زیر پاهای فیلی‌اش، له می‌کند. که تا می‌گوید اجی‌مجی‌لاترجی، من دیگر آن پنجره‌های آفتاب‌گیر قدی را نمی‌بینم. پنجره‌هایی که جلوی آفتاب‌پراکنی‌شان، باید عینک آفتابی می‌زدم و می‌گذاشتم پوست سفیدم آرام آرام، سرشار از ویتامین دی شود.
آن جادوگر که در بیرون از آن‌جا، حتا نمی‌تواند یک جادوی کوچک به من بفروشد یا یک فال تاروت برایم بگیرد، به من خروج را نشان داد. آن زن که حتا توی عمر صدبرابر بیش‌ترش از من، نصف من هم فکر نکرده و اندازه‌ی یک هزارم من چیزی ننوشته و هیچ کتاب درست و درمانی را نخوانده به من گفت، بیرون. به من گفت، کشوی دوم را خالی کنم، وسایلم را بردارم و به خانه برگردم. همان لحظه‌ای که جلوی آینه‌ی توالت عمومی ایستاده بود و رژلب تقلبی‌اش را و ریمل‌های توی مژ‌هایش را تقویت می‌کرد، خندید و تصمیم گرفت من دیگر هیچ‌وقت حرکت ابرهای هشت و نیم صبح آجودانیه را نبینم، وانتی گل‌فروش سر اندرزگو را نبینم. تصمیم گرفت من دیگر هشت و نیم صبح، توی خیابان بوق نزنم، پشت چراغ قرمز نایستم و از میان‌برهای احتمالی، راه را برای رسیدن به آن می سفید، کوتاه‌تر نکنم.
حالا من به تخت چاهارخانه‌ام برگشته‌ام. به کسالت زندگی کردن در خانه‌ای ساکت. او به میز کارش برگشته و بعد از این‌که جلوی آینه‌ی توالتی که بوی شاش تازه می‌دهد، بازو گرفته، از قدرت بدنی‌اش راضی و سرخوش است. او می‌خندد. دندان‌هایش را به دختری که دست عروسکش را گرفته و دور می‌شود، نشان می‌دهد. موبایلش را برمی‌دارد و برای فیکس کردن قرار آروغ زدنش در کوچه‌های خیابان دزاشیب، به دوست‌های نزدیکش اس‌ام‌اس می‌زند.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:39  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر