سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

می‌خواهم به جای نوشتن یادداشتی طولانی در این وبلاگ، برای شما تک‌تکِ جمله‌هایم را بخوانم. شما یادداشتی طولانی را با صدای خودِ خودم بشنوید.

می‌خواهم یک تکه از کتابی را که دلم می‌خواست از نزدیک در گوش بعضی‌هایتان از شیراز و مشهد و تبریز بخوانم، توی ضبط صوتی که از بازار دانلود کرده‌ام بخوانم.

اصلن بیش‌تر از این‌ها، می‌خواهم باهم یک رادیو راه بیندازیم. رادیویی که در آن شما هم برای من و بقیه یکی دو صفحه کتاب بخوانید. جاهای دوست‌داشتنی‌ای را  که زیرشان را در کتاب‌ها خط می‌کشیدیم، تبدیل به صداهای ماندگار کنیم که تنها صداست که می‌ماند. دوست دارم به صدای خواندن هم گوشدهیم و ترغیب شویم براید داشتن کتابی که نمی‌شناختیمش.

فیدیبو قول راه‌اندازی این رادیو را بهمان داده. رادیویی که در آن، صدای همه‌ی آدم‌هایی که مثل من عشق کتاب خواندن برای دیگران را دارند، ضبط می‌شود و همگی دور هم، به صداها و داستان‌ها گوش می‌دهیم.

می‌پرسید فیدیبو کجاست؟ مثلن خودم را لوس می‌کنم و جواب می‌دهم؛ هرکی که فیدیبو رو به عمرش ندیده، از زندگیش چی فهمیده!؟

پاسخی بهتر از این؟

 

بعدش این‌که در آینده‌ای نزدیک، در اینستاگرام سیاه‌سرفه معرفی تصویری کتاب‌ها را هم می‌گذارم. تا بیش از پیش باهم دوست شویم.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 3:11  توسط زیتا ملکی  | 

پریروز ساعت هشت صبح بیدار شدم. برادرم روی تخت روبه‌رو، پشت به من خواب بود. آن هم وقتی ساعت هفت صبح هر روز، باید در ایستگاه متروی تجریش باشد. فکر کردم خواب مانده. صدایش زدم. یک بار، دوبار، ده بار. جواب نداد. تکان هم نخورد. غلت خوردم و خودم را از تخت انداختم پایین و کشاندم سمتش. دست که به بدنش زدم یخ کرده بود. برادرم مرده بود؟

 نمرده بود اما من فکر کرده بودم مرده. وقتی تکان خورد و از جایش بلند شد، خون‌سردی خودم را حفظ کردم اما تا ساعت ده صبح توی جا غلت زدم. برادرم اگه مرده بود چه بر سرم می‌آمد؟

*

اشکان من از تمام هشت صبح‌هایی که تویش کسی بمیرد می‌ترسم. از قبرستان می‌ترسم. از غسال‌خانه و خوابیدن توی قبر و پزشکی قانونی و تشریح آدم‌هایی که علت مرگشان نامشخص است، می‌ترسم. توی زندگی هچ‌وقت آدم شجاعی نبوده‌ام. هیچ‌وقت توی تظاهرات و اعتراض و درگیری با معلم شیمی، سینه‌ام را نداده‌ام جلو که آهای بیایید تیرتان را درست وسطش بزنید. بیش‌تر، بدون این‌که پشت سرم را نگاه کنم دویده‌ام و دور شده‌ام.

توی زندگی زیاد ترسیده‌ام. از گروه دولت اسلامی و طالبان و رسیدنشان به خیابان شریعتی تهران ترسیده‌ام. از تصور این‌که سر عقیده‌ام، اعدامم کنند یا گلویم را با در  رب گوجه‌فرنگی خوشاب ببرند شب‌های زیادی بر خودم لرزیده‌ام و ساعت‌ها بیدار مانده‌ام. به پرچم سیاهشان نگاه نکرده‌ام و از بریتانیایی‌ها و بلژیکی‌ها و هلندی‌هایی که گفته‌اند لاالله الا الله و به سر کسی شلیک کرده‌اند ترسیده‌ام.

من حتا از تنهایی و تنها ماندن ترسیده‌ام. وقتی کسی از زندگی‌ام رفته و خرده‌ریزهایش را جا گذاشته، از پاک کردن اثراتش و دور ریختن اسبابش ترسیده‌ام و اتفاق افتاده بلیت سینمایی را چاهار سال  نگه دارم  و عکس کسی را یک سالِ تمام، هر روز، از جعبه‌ی زیر تختم درآورم و نگاه کنم. من از نگاه نکردن به عکس‌ها و فراموش کردن آدم‌هایی که دوست داشتم ترسیده‌ام و تا مدت‌های زیادی خودم را موظف دانسته‌ام برای عشق‌های از دست رفته اشک بریزم.

 از وکیل نشدن ترسیده‌ام. از بحث مزخرفی که در این رابطه آخر هفته‌ها در خانه‌مان، در جریان است و تذکرات جدی پدرم مبنی بر  احمق بودنم ترسیده‌ام. از این‌که کارخانه‌ای نساخته‌ام که خط تولید پول داشته باشد و درسم را نخواندم که در حراج یاک، کیف و کفش اداری بخرم ترسیده‌ام. از مادرم که به قول خودش عمرش را هدر داد و آخرش ما هیچی نشده‌ایم ترسیده‌ام و بابت هدر رفتن عمر مادرم و تبدیل نشدن به تصور پدرم و 26 ساله بودنم و بیمه نشدنم ترسیده‌ام.

ترس‌ها برای آدمی که هیچ‌وقت شجاع نبوده، زیادند و درباره‌شان یادداشت‌های زیادی نوشته‌ام. من حتا از حجم زیاد گردو غبار در اتوبان‌ها می‌ترسم. از کسی که در آینده، توی زندگی‌ زناشویی، جای جواب بهم کشیده تحویل بدهد می‌ترسم. از بالا آمدن آب دریاها و تسونامی و خفه شدن با حجم بالایی از آب می‌ترسم. از زلزله و له شدگی و جا ماندن زیر آوارها می‌ترسم. از زلزله و زنده ماندن، آن هم وقتی مادرم زیر آوارها جان داده می‌ترسم. از جاهای تنگ و باریک و جاهایی که به اندازه‌ی عرض بدنم فضا دارد می‌ترسم. از عقب ماشین‌های کوپه و خوابیدن توی صندوق عقب ماشین‌ می‌ترسم. من حتا از ارتفاع و راه رفتن لبه‌ی پشت‌بام و بالا رفتن از نردبان می‌ترسم. ترس‌های من شاید الکی و مسخره است. یا خوشایندتر این‌که شاید با خیلی از آدم‌ها مشترک است. من از حس ناامنی می‌ترسم. از فیلم‌های مستند تلویزیون در مورد فساد و فحشا و اعتیاد و مریضی‌های جدید  و دوربین‌های مدار بسته و فیلم‌هایی با موضوع  زورگیری می‌ترسم و بعد دیدن این فیلم‌ها، هایپر می‌شوم و تپش قلب می‌گیرم. بعد دیدنشان، دو روز از خانه بیرون نمی‌روم و می‌ترسم پشت هر دیواری کسی در انتظارم باشد.

 حتا از ماندن در دنیایی که در آن کسی دوستم ندارد می‌ترسم. از گریه کردن پدرم می‌ترسم. از صدای جیغ مادرم می‌ترسم. از اتفاق‌های بد غیرمنتظره که یک‌دفعه زندگی را زیرورو می‌کنند می‌ترسم.

از زندان اوین می‌ترسم. از رجایی‌شهر می‌ترسم. از توالت فرنگی‌های پر از کثافت می‌ترسم. از اعدام‌های سه‌شنبه شب و نگذشتن اولیای دم می‌ترسم. از صدای امن یجیب دسته جمعی و پارس سگی که نزدیک است اما دیده نمی‌شود می‌ترسم. از اینکه گداهایی که با دست پسشان می‌زنم، واقعن بی‌چاره باشند می‌ترسم. از مسمویت دارویی و خودکشی و «یعنی بعد من چی به سر مامانم میاد» می‌ترسم.

حقیقت این است که زندگی مهم‌تر از آن است که از کنارش ساده بگذریم و بدون ترس، روبه‌روی تلویزیون فورفان تی‌وی نگاه کنیم.

 

من هم برای نوشتنِ قلم‌رو و خرمالوی سیاه راجع به ترس‌هایشان، کلاه از سر برمی‌دارم.

به فیدیبو سر بزنید. اتفاق‌های خوب در راهند.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 17:45  توسط زیتا ملکی 

سلام.

دوست دارم از همه‌ی کسایی که برای پنج‌شنبه دستشونو بالا گرفتن تشکر کنم. همه که هر طور شده بود می‌خواستن بیان. اونایی که با وجود نبودن ای‌میلم تو وبلاگ، بالاخره ای‌میلمو پیدا کرده بودن و ای‌میل زده بودن. از اونایی که برای کیاراد مسیج گذاشته بودن، یا تونسته بودن خودشونو برسونن و یا نه. اونایی که همون تاریخ سفر بودن و تاریخ قرار بعدی رو ازمون می‌پرسیدن. همه‌ی کسایی که دلشون با این‌جا بود. دلشون قرار ادبی فردا رو می‌خواست. از دوستام از اصفهان و شیراز که خواسته بودن تهران باشن اما نبودن. از اونایی که از مشهد برام پیغام گذاشته بودن دلشون می‌خواست باشن یا گفته بودن صدامونو ضبط کنم و بذارم  توی سیاه‌سرفه. از همه‌ی تبریزیا و قزوینیا که تو فیس‌بوک برام نوشته بودن حیف که نیستیم... دوریم...

اما به خاطر یه مشکلایی که بعدن می‌گم، نشد که قرار فردا ردیف بشه. به خاطر ساعت بدش و گرمای هوا، به دلیلی دوری راه به بعضیا، به دلیل شرایطی که پارک آب و آتش داره و بهش فکر نکرده بودم و یه سری دلیل دیگه که امیدوارم حل بشه.

قرارای بعدی سیاه‌سرفه تو کافه هنر گذاشته میشه. از همین‌جا هم اطلاع رسانی می‌کنم و مجبورم قرار فردا رو کنسل کنم. تا باشه ارزش‌گذاری برای هم‌چین قرارایی. تا برسه روزی که به قرارای ادبی، بیش‌تر از پاساژگردی و خرید و مهمونی بازی اهمیت بدیم.

اینستاگرام سیاه‌سرفه رو ببینین. همه‌ی شما که با دست چپ می‌نویسین، همه‌ی شما که تنهایین، همه‌ی شما که دلتون تیکه‌های خوب از کتابای خوب می‌خواد.


برچسب‌ها: فلاسک‌پارتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 22:55  توسط زیتا ملکی 

دوست دارم کتاب داستان‌هایم را بردارم. فلاسک چای‌ام را بردارم. روان‌نویس‌های استدلر هدیه‌ی مینویی را بردارم. اگر حوصله‌ام کشید لپ‌تاپم را بردارم و بروم به سمت پارک آب و آتش چاهارراه جهان کودک. دوست دارم برای آدم‌هایی که هر روز سیاه‌سرفه را باز می‌کنند و دوستش دارند، کتاب بخوانم. دوست دارم با آن‌ها که ندیدمشان، همان‌ها که کتابم را در جشن لاک‌پشت پرنده جزو پرفروش‌ها کردند، یک قرار کاملن اختصاصی بگذارم. دوست دارم بهشان بسپرم هر کدامشان فلاسک چای‌شان را با خودشان بیاورند که در غروب داغ تابستان، باهم شعر بخوانیم و داستان بشنویم و به صدای هم‌دیگر گوش بدهیم و چای بنوشیم. دلم می‌خواهد داستان خوانیتای سلینجر را با صدای خودم برای چند نفر از آن‌ 500 نفری که هر روز به سیاه‌سرفه می‌آیند بخوانم. دوست دارم با آدم‌هایی که مثل من از بچگی عاشق نوشتن بودند قرار پارک و چای و خواندن داستان بگذارم.  پنج‌شنبه غروب دور هم جمع شویم و حرف بزنیم و کتاب بخوانیم. حرف بزنیم و با صورت‌های هم‌دیگر آشنا شویم. که اگر یک روز اتفاقی توی بیمارستان یا میدان فاطمی یا فرودگاه کیش هم‌دیگر را دیدیم، دست‌هایمان برای به آغوش کشیدن هم‌دیگر باز شود. این دورهمی با حضور افتخاری کتاب‌هایی از کارور، رولد دال، سلینجر و ... برگزار می‌شود.

پنج‌شنبه‌ی آینده،  23 مرداد ماها که هم‌دیگر را دوست داریم ساعت 5:30  عصر توی چمن‌های رو به اتوبان مدرس جمع می‌شویم و کتاب می‌خوانیم. یادمان هم نمی‌رود فلاسک‌های چای‌مان را با خودمان بیاوریم که با آن همه حرف و خاطره و ماجرا، دهانمان خشک نشود. پس هرکی میاد دستش بالا.

دوست‌های خوب همیشه هم‌راه من؛ صفحه‌ی اینستاگرام وبلاگ سیاه‌سرفه راه اندازی شده. این صفحه با حروف siah.sorfe قابل جست‌و‌جوست. خوب است که برای باخبر شدن از خبرهای هم‌دیگر و خواندن دیالوگ و شعر و تک جمله‌های خوب، در این صفحه باهم باشیم. اگر دوست دارید این صفحه را فالو کنید. حاضرها هم اگر دوست داشتند به غایب‌ها خبر بدهند. دوست‌ها به غریبه‌ها، آشناها به دورها؛ تا هرکس که تصویر و صدا و عکس‌نوشته‌های این‌جا را دوست دارد ببیند، با من دست دوستی بدهد. برای هرجور حضور و غیابی هم به وبلاگ ده از ده یا صفحه‌ی اینستاگرام سیاه‌سرفه بروید.دوست‌هایی هم که علاقه دارند در دورهمی پنج‌شنبه چیزی بخوانند، بیایند و خبر بدهند...

خوش‌حال می‌شوم در اینستاگرام‌هایتان سیاه‌سرفه را داشته باشید.

آخر سر ابن شعر را هم بخوانید


برچسب‌ها: فلاسک‌پارتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 15:44  توسط زیتا ملکی 

بهم می‌گویند تو تنها وبلاگی هستی که یادداشت‌های بلندش را می‌خوانیم. خیلی‌ها بهم می‌گویند در نوشتن حس‌هایت، معجزه می‌کنی.

گاهی اوقات این معجزه را فقط خودم می‌فهمم. هیچ‌کس نمی‌فهمد دارم چه می‌گویم. هیچ‌کس آن یادداشت را یکی از بهترین یادداشت‌های هفته‌ی گذشته نمی‌داند. خیلی‌ها می‌خوانند و فراموش می‌کنند. بعضی‌های دیگر هم -یادداشتم به نصفه نرسیده- می‌بندند و می‌روند.

گاهی اوقات همان موقع‌هایی‌ست که فقط خودم و خودم می‌فهمیم دارم چه می‌گویم یا عمق دردی که دارم ازش حرف می‌زنم،  چه‌قدر است.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 19:45  توسط زیتا ملکی 

 و  آن دست‌کش سفید چرک‌مرده‌ی کُرک گرفته مال من بود ندا خانم. همان دست‌کشی که با نوک انگشت‌هایت جلوی صورتت نگه داشته بودی و با قیافه‌ی درهم می‌پرسیدی: این دست‌کش کیه!

آن روز خبری از خوبی و خوشی نبود. ندا خانم من آن دست‌کش را، -مفتضحانه- لبه‌ی کابینت آبدار‌خانه جا گذاشته بودم. دست‌کش سفیدی که دوست دست‌هایم بود اما جلوی خوشگلی تو واقعن کم آورده بود و توی دست‌های ظریف تو، کهنه‌تر و چرک‌مرده‌تر به نظر می‌رسید. ندا خانم آن روز که دست‌کش را وسط دفتر دوست‌پسر وکیلت به همه نشان دادی و با حالت مشمئزکننده گفتی: این مال کیه... دوستی من باهاش برای همیشه تمام شد. آن‌قدر آن دست‌کش نخی سفید، افتضاح و آبروبر بود که نمی‌شد وسط آن دفتر شیک، مسئولیتش را قبول کنم. من تنها یک منشی از یک خانواده‌ی متوسط بودم که آمده بودم برای دوست پسر وکیل تو برگه‌های دفاعیه تایپ کنم و دست‌کش بی‌دفاعم را ول کنم به امان خدا.

تو چشم‌هایت را چپ کردی و گفتی: مال کیه و من و دست‌کشم نتوانستیم پشت و پناه هم باشیم. نتوانستم سینه‌ام را بدهم جلو  و بگویم مال من است؛ مال من! آن دست‌کش چرک‌مرده، کیف و کفش و دست‌کش چرم قابل دفاع آرمنی تو نبود که. تنها یک دست‌کش ساده‌ی نخی. که هیچی جز یک تکه پارچه‌ی چرک‌مرده نبود! که اگر کاری به کارش نداشتند به زندگی‌اش می‌رسید و هر روز دست به دست صاحبش از پایین شهر تا مرکز شهر را می‌آمد و آن‌قدر ساده و چرک‌مرده بود که هیچ‌کس جز صاحبش حق نداشت از وجودش باخبر شود. مثل زشتی‌ای که برای همیشه یک گوشه‌ی کیفت قایم می‌کنی. مثل یک بیماری، یک راز مگو، یک اتفاق ناخوشایند که برای همیشه حواست هست اتفاقی از جایی بیرون نزند.

ندا خانم شما خانه‌تان قیطریه بود و تا چند ماه بعد وکیل می‌شدی و توی ماهواره وقت پخش شدن کلیپ‌ ساسی مانکن، مسخره‌اش می‌کردی و خبر نداشتی چیزهای زشتی در دنیا وجود دارند که ما به‌هرحال مجبوریم باهاشان بمانیم. مادرم دست‌کشم را می‌شت و توی نرم‌کننده می‌انداخت اما تو آن را با حالت بدی گرفته بودی جلوی صورتت و لابد فکر می‌کردی چرک‌مرده بودن گناه نابخشودنی‌ای‌ست که ارتباط مستقیمی با کثیفی دارد. گفتن تمام این‌ها بیهوده بود. حتا نمی‌توانستم اسم نرم‌کننده‌ی سافتلن را بیاورم. تو باور نمی‌کردی ندا خانم... باور نمی‌کردی. همان‌طور که آدم بودن ساسی مانکن را.

نگفتم آن دست‌کش مال من است. بابت خجالت از داشتنش، بین زمین و هوا بی‌صاحب ماند. تو دانستی قضیه از کجا آب می‌خورد. دست‌کش را انداختی روی میز من و رفتی توی اتاق دوست‌پسرت و در را بستی و ماجرای دست‌کش سفید را برای ابد فراموش کردی؛ اما این داستان پایان غم‌انگیزی داشت. چند لحظه بعد صدای قه‌قهه‌هایتان آمد بیرون. دست‌کش من اما نمی‌خندید. روی میز ولو شده بود. ناک اوت... هم من و هم او. ..

 مچاله‌اش کردم و انداختمش ته کیفم. حتا برای یک‌بار دیگر هم نخواستم توی دستم بنشیند. آن روز قبل از سوار شدن به مترو انداختمش دور. سطل آشغال دفتر جای مناسبی نبود. دورترین جای ممکن... جایی که دست ندا خانم دیگر بهش نمی‌رسید....

آه... شاید این رازهای مگوی خجالت‌آور را باید برای ابد در سینه دفن کرد. شاید باید این یادداشت را طور دیگری شروع کنم و دیگر هیچ‌وقت به فکر دوست دست‌هایم که اندختم دور، نیفتم. شاید باید آن خاطره را فراموش کنم و از نو بنویسم:

یکی بود. یکی نبود.یک ندا خانمی بود که خیلی زیبا بود. او با گوش‌هایی خالی از تتلو و ساسی مانکن، در بغل دوست‌پسرش در دفتر وکالتی در مرکز شهر، به خوبی و خوشی زندگی می‌کرد...

 اوه؛ به خوبی و خوشی! این ترکیب، چه‌قدر به این یادداشت می‌آید.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 2:47  توسط زیتا ملکی 

به این می‌گویند هدیه‌ی هیجان‌انگیز. این‌که یک پسر مشهدی کتابم را اینترنتی سفارش بدهد. بعد از این‌که کتاب به دستش رسید، یکی از شعرها (ترانه‌ها)، را برایم بخواند و بفرستد. خیلی خوش‌حال‌کننده بود. از آن هدیه‌هایی که دلم می‌خواست با بقیه شریکش شوم. پس امیدوارم شما هم گوش بدهید و خوشتان بیاید. محمد، خواننده‌ی این تِرَک، یکی از ترانه‌های آخر کتابم را برای خواندن انتخاب کرده. در ضمن این تِرَک، اولین فایل صوتی سیاه‌سرفه است اما آخرینش نخواهد بود :)

خواب و بیدار


برچسب‌ها: از دکون این و اون
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 23:46  توسط زیتا ملکی 

می خواستم بدانم یادت هست آن روزی که توی تاکسی های تجریش نشسته بودیم و سر پل رومی قرار بود پیاده شویم، من لنز سبز گذاشته بودم؟ می خواستم بدانم یادت هست موهایم را آن روز فرفری کرده بودم و روی پوستم، پر از کرم پودر برنزه بود؟

این ها را یادت هست یا یادت رفته؟ آن روز را یادت هست یا یادت رفته؟

می خواستم بگویم یادت هست یارو، که به خانه شان رفتیم بهت گفت عجب دوست خوشگلی داری! یادت هست بهم گفت تا به حال بهم پیشنهاد بازیگری داده اند؟ یادت هست گلدان هایش را نشانم داد و باهام خوب رفتار کرد؟

این موقع شب یاد آن روز افتادم. خواستم بگویم زیبایی آن روز من تقلبی بود. که نه چشم های واقعی ام سبز بود، نه موهای فرفری داشتم و نه پوست برنزه.

دوست داشتم بدانی وقتی به چشم هایم نگاه کرد و بهت گفت عجب دوست خوشگلی داری، شاید فیک بودن زیبایی و رنگ چشم عاریه ای ام را نمی دانست.

دوست داشتم این ها را بگویم، چون فکر می کردم شاید یادت رفته. زیبایی نسیه ای آن روز من را شاید یادت رفته. خواستم یادت بیاورم و آخر یادداشت موبایلی سه نصفه شبم دلداری ات بدهم که بعد از این، دیگر به آن روز فکر نکن...


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 3:2  توسط زیتا ملکی 

 

از سایه‌ی سطل‌های زباله در کوچه،

از لبخند‌ مأمور شهرداری شبرنگ

                                         در شب ِ بی‌رنگ

از گربه‌های گوش‌دراز آبی‌ تک‌رنگ ترسیدم

دیشب

از چراغ‌های خاموش اتوبان همت

از خانه‌های دویست طبقه و

                                   ارتفاع بی‌جرئت

از طبقات زندانی و چراغ‌های بی‌حرکت ترسیدم

دیشب

از پیچ‌ها و مارها و زنبورها

از «آهسته برانید» و تندروها و بی‌شعورها

از کرانه‌ی باختری و تورات‌ها و انجیل‌ها و زبورها ترسیدم

دیشب

از فرار هرساله‌ی عید از تقویم،

از تنها من و او و شیطان رجیم،

از زخم‌های بدخیم و به دنبالش مراسم ترحیم ترسیدم

دیشب

مگس‌ها بر منقار کلاغ‌ها بودند

ما توی پیچ‌های توفان‌دار می‌راندیم

و آوازهای گریه‌دار می‌خواندیم

دیشب

صورتم را با دست‌هات پوشانده بودم

و از ماجراهای زندگی‌ام برات

داستان‌ خوانده بودم

دیشب

می‌ترسیدم و

لب‌هام  به نخندیدن باز می‌ماند

لنت ماشین سوت می‌زد و آواز می‌خواند

و دست‌هات توی تاریکی

                 فرمان را به نافرمانی می‌پیچاند

دیشب

از تونل‌های پایان‌ندار،

 پیدا نشدن شهر از دور و هی انتظار،

 گردوخاک و جبهه‌ی هوای ناپایدار ترسیدم

دیشب

دنیا که زخم شمشیرِ  بر پوست بود،

و سال‌ها بود که با تنمان دوست بود،

بودنت را می‌دانست

                 و ماندنت را خبر می‌داد

دیشب

از اس‌ام‌اس‌های به زبان فارسی نوشتاری

از اسکیزوفرنی و شیزوفرنی و بیماری،

از تهدیدهای از سر بیکاری ترسیدم

و توی تاریکی

با گریه؛

            به آغوش روشنت پناه آوردم

 

                     بخوانید روزی روزگاری من و او را


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 16:56  توسط زیتا ملکی 

یک عشق یک هفته‌ای به درد نخور داشتم که برای داشتنش، یک هفته ترافیک ظهرهای پاسداران را تحمل کرده بودم. عشق یک هفته‌ای یک دفعه‌ای، که اولین بار وقتی وسط خیابان پالیزی در حال رانندگی، رژلب می‌زدم سراغم آمده بود. عشق یک‌هفته‌ای به‌درد‌نخورم عینک ری‌بن جیوه‌ای آبی داشت. قدش بلند بود. بادی‌بیلدینگی بود و ماشین سیاه می‌راند. یک هفته‌ای عاشقش شده بودم. بعد تمام شده بود و من گریه کرده بودم و می‌دانستم تا آخرین روز دنیا، تصویر آب‌میوه‌هایی را که برایش خریده بودم، فراموش نمی‌کنم؛ آب‌میوه‌های بدون شکر افزوده‌ای که ازشان نخوردیم و رفتند پی کارشان...

بابت رفتنش خیلی گریه کردم. شب‌ها قلبم می‌لرزید و ده بار پشت سر هم می‌شکست. ده بار شکستن قلبم پشت سر هم... ده تا دستمال کاغذی غرق اشک؛ مچاله شده روی میز و چشم‌هایم که خیس بود و با انگشت‌هایم اشکی که جمع نمی‌شد را با تلاش بیهوده جمع می‌کردم. واقعیتی که هیچ‌کس در خانه‌مان برایش تره هم خرد نمی‌کرد این بود؛ عشق یک‌دفعه‌ای یک ‌هفته‌ای‌ام رفته بود...

بعد از چند ماه برگشت. ماشینش را عوض کرده بود. یک ماشین نقره‌ای لکنتی  خریده بود. عینک طبی‌اش هنوز روی چشم‌هایش بود. آن روز تازه فهمیدم دماغش چه‌قدر بزرگ است و از پر بودن خط ریشش چه‌قدر بدم می‌آید. ازم پرسید حالم چه‌طور است؟ بهم گفت مثل همیشه تمیز و خوش‌بو و مرتب هستم و بعد دست‌هایم را گرفت و گفت، همیشه به این فکر می‌کنم که تو چرا لاک نمی‌زنی و به ناخن‌هایت نمی‌رسی!

بهش نگفتم برای از یاد بردنش رفته‌ام سفر. برایش نگفتم سفری که توی لعنتی باعثش بودی، خواهرم را برای همیشه ازم گرفت. حتا بهش از آن شبی نگفتم که تا صبح، تا وقت روشن شدن آسمان گریه کردم. باورش نمی‌شد. یعنی اصلن نمی‌دانست در بین آدم‌های تهران هنوز هم از این‌جور دخترها پیدایشان می‌شود. شاید وقتی که بعد از یک هفته تنهایم گذاشته بود حدسش را هم نمی‌زد قلبم شبی ده بار شکسته باشد. مطمئنم یاد اس‌ام‌اس‌هایش هم نبود. از دستگاه پرینتر، داستان‌های رسیده را برمی‌داشتم و قلبم تیر می‌کشید و خط به خط حرف‌هایش را می‌خواندم. پشت  کامپیوتر سوم می‌نشستم، غلط‌های نوشته‌ها را می‌گرفتم، نیم فاصله‌ها را رعایت می‌کردم و توی چشم‌هایم اشک جمع می‌شد و خمیازه را بهانه می‌کردم. مطمئنم حتا حال روزهای بعد من را یادش نبود. یعنی روزهای خاصی برایش نبود.

بعد از چند ماه برگشته بود و دیگر عشق ناگهانی یک‌هفته‌ای‌ام نبود. دوستش نداشتم. دیگر دلم نمی‌خواست باهاش باشم. از دستش عصبانی بودم. که حتا لیاقت نداشت دختری مثل من، حتا برای یک هفته هم دوستش داشته باشد. از دستش عصبانی بودم که آن همه گریه برایش کرده بودم. برای اویی که تا این حد معمولی بود. کاش می‌دانست در دنیای «هیچ مردی جز او»، هم هرگز انتخابش نخواهم کرد. کاش می‌فهمید من را به راحتی از دست داده. کاش می‌دانست از دست دادن یعنی چه. کاش می‌دانست من ان‌قدر حساس بودم که بار آخر، فهمیده بودم بار آخر است و در راه برگشت به خانه‌ام، در غروب پاسداران گریه کرده بودم. بهم زنگ زده بود و گفته بود رسیدی؟ اما من باز آرام نشده بودم و گریه کرده بودم و دلم رفتنش را به زودی ِ زود گواهی داده بود. کاش می‌دانست مثل بقیه‌ی دخترهای اطرافش که ظرف‌های ماکارونی را چرب و چیلی ول می‌کنند به امان خدا و می‌روند سراغ دورهمی بعدی نیستم. کاش حداقل تمام یادداشت‌های آن روزهایم را یک‌بار خوانده بود و می‌فهمید با کی طرف است. حیف که نمی‌دانست. حیف که نمی‌فهمید.

وقتی کنار ماشین نقره‌ای آشغالی‌اش پیاده‌اش کردم، روی دنده‌ی نخواستنش بودم.قانون زندگی‌ام بود؛ هیچ‌کس شانس دومی در زندگی من نداشت...

 یک روز دیگر هم با شلوار سبز تیره‌اش برای دیدنم آمد . باهم رفتیم ریش‌تراش خریدیم و وقت برگشت، توی میدان هفت‌تیر، بابت احمق بودنش ازش متنفر شدم. او که من را نشناخته بود و راحت ازم گذشته بود. او که به قول خودش بابت اضافه‌کاری، من را از دست داده بود... خداحافظی کردیم و  وقتی داشت توی آن کوچه‌ی بن‌بست به سمت خانه‌شان می‌رفت، دست‌بند ‌قلب‌قلبی  صورتی‌ام از دستم افتاد و گم شد. همه‌جا را گشتم و پیدا نشد. به دور شدنش نگاه کردم و دنبال دست‌بندم گشتم. قلب‌ها با رفتن او یکی یکی توی تاریکی نه شب گم شده بودند. دیگر ندیدمش. تلفن‌هایش بی‌جواب ماند. اس‌ام‌اس‌هایش را دیلیت‌آل کردم و تصمیم گرفتم تمام آدم‌هایی را که ارزش اشک‌هایم را نداشتند، دور بریزم.

یک عمر توی اس‌ام‌اس‌های خداحافظی نوشته بودم: «قدر زر، زرگر شناسد»؛ پایان خوب این‌جور قصه‌ها همین است که بالاخره کسی را پیدا می‌کنی که خودِ خودِ زرگره است، خیلی معمولی به زندگی‌ات می‌آید و تا ابد دنیا دوستت دارد.

 

این دوتا یادداشت هم مال آن روزهاست. دوست داشتید کلیک کنید.

دورتر از چیزی که در آینه به نظر می‌رسیدم

هر روز بیشتر از روز قبل خیابان‌ها با من نامهربانند

 


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 4:46  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر