سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

آدم از خودش نمی‌تواند فرار کند. در بدترین روزها، در غمگینانه‌ترین شب‌ها، در وقت‌هایی که از دنیا خسته شده‌ای، از شهر متنفری، از چراغ‌های روشن بدت می‌آید و  از تاریکی چراغ‌ها هم می‌ترسی، چشم‌هایت را که فشار بدهی، اشک‌هایت که بریزند، داد که بزنی، شیشه‌ها را که بشکنی، به خودت می‌آیی و می‌بینی از خودت نمی‌توانی فرار کنی. باز هم نمی‌توانی تنها بمانی... نمی‌توانی به حال خودت بمانی. گوش‌هایت توی سکوت ابدی فرو نمی‌رود. چشم‌هایت بسته نمی‌شوند. چون بالاخره تو در جایی هستی؛ بهتر بگویم تو در جایی با خودت تنها هستی.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:56  توسط زیتا ملکی  | 

توی هر اداره‌ای، زن جادوگری هست که دوستت ندارد.
زنی که با ناخن‌های گل‌بهی بلند، دست می‌کشد روی گوی جادوگری‌اش و برای کشتن تو نقشه می‌کشد.
و تو خیلی راحت، دستت از میزی که توی بغل گرفته بودی باز می‌شود؛ میز سفیدی که دوست داشتی، میزی که رویش گلدان شمعدانی‌ای با گل‌های صورتی گذاشتی...
توی هر اداره‌ای، یک زن پشت میزش نشسته که دارد برای دوباره خوابیدن من تا ساعت یازده صبح، برنامه می‌ریزد. که تصمیم دارد من را دوباره تا نصفه‌شب بیدار نگه دارد و  صبح‌ها، تا لنگ ظهر بخواباند. زنی که لابد از دنده‌های من که از زور لاغری بیرون می‌زند، خوش‌حال است. که چشم‌هایش وقتی من دیگر  ساعت هشت و نیم صبح خیابان شریعتی را نمی‌بینم، برق می‌زند. که عضله‌های وارفته‌ی صورت سفیدش، موقعی که من توی اندرزگو، جلوی خانه‌ی قهوه‌ای ترمز نمی‌گیرم، از زور خنده، شل‌تر و وارفته‌تر می‌شود.
من از آن زن بدم می‌آید. زنی که دست عروسک‌های پارچه‌ای را می‌بُرد و برای گلدان‌ها، دهن‌کجی می‌کند. زنی که رژگونه‌ی گل‌بهی و لاک گل‌بهی و رژلب گل‌بهی می‌زند اما با این حال، در بهترین حالت، شبیه گل میمون است. زنی قدبلند که من و عروسکم را زیر پاهای فیلی‌اش، له می‌کند. که تا می‌گوید اجی‌مجی‌لاترجی، من دیگر آن پنجره‌های آفتاب‌گیر قدی را نمی‌بینم. پنجره‌هایی که جلوی آفتاب‌پراکنی‌شان، باید عینک آفتابی می‌زدم و می‌گذاشتم پوست سفیدم آرام آرام، سرشار از ویتامین دی شود.
آن جادوگر که در بیرون از آن‌جا، حتا نمی‌تواند یک جادوی کوچک به من بفروشد یا یک فال تاروت برایم بگیرد، به من خروج را نشان داد. آن زن که حتا توی عمر صدبرابر بیش‌ترش از من، نصف من هم فکر نکرده و اندازه‌ی یک هزارم من چیزی ننوشته و هیچ کتاب درست و درمانی را نخوانده به من گفت، بیرون. به من گفت، کشوی دوم را خالی کنم، وسایلم را بردارم و به خانه برگردم. همان لحظه‌ای که جلوی آینه‌ی توالت عمومی ایستاده بود و رژلب تقلبی‌اش را و ریمل‌های توی مژ‌هایش را تقویت می‌کرد، خندید و تصمیم گرفت من دیگر هیچ‌وقت حرکت ابرهای هشت و نیم صبح آجودانیه را نبینم، وانتی گل‌فروش سر اندرزگو را نبینم. تصمیم گرفت من دیگر هشت و نیم صبح، توی خیابان بوق نزنم، پشت چراغ قرمز نایستم و از میان‌برهای احتمالی، راه را برای رسیدن به آن می سفید، کوتاه‌تر نکنم.
حالا من به تخت چاهارخانه‌ام برگشته‌ام. به کسالت زندگی کردن در خانه‌ای ساکت. او به میز کارش برگشته و بعد از این‌که جلوی آینه‌ی توالتی که بوی شاش تازه می‌دهد، بازو گرفته، از قدرت بدنی‌اش راضی و سرخوش است. او می‌خندد. دندان‌هایش را به دختری که دست عروسکش را گرفته و دور می‌شود، نشان می‌دهد. موبایلش را برمی‌دارد و برای فیکس کردن قرار آروغ زدنش در کوچه‌های خیابان دزاشیب، به دوست‌های نزدیکش اس‌ام‌اس می‌زند.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:39  توسط زیتا ملکی 

 دیروز که رفتیم باشگاه، هوا آفتابی بود.

 برگشتیم، داشت مثل چی باران می‌آمد.

 حوله‌ی سبزم را گرفتیم روی سرمان و تا رسیدن به ماشین را دویدیم. دو ساعت قبل‌ترش، آسمان آفتابی بود و ما توی ماشین گریه کرده بودیم. فرمان پر از لکه‌های کرم پودر بود. سرمان را قایم کرده بودیم توی فرمان و هق‌هق کرده بودیم و آفتاب، توی اشکمان برق زده بود.

 باران می‌بارید و ما جایی نمی‌رفتیم. هرکس توی صندلی خودش نشسته بود و به آن همه قطره که با برف‌پاک‌کن‌ها جمع نمی‌شد، نگاه می‌کرد. ما دو نفر حرف هم زدیم. ماشین‌های دیگری  می‌آمدند کنارمان و می‌خواستند شیشه را بدهیم پایین. شیشه را می‌دادیم پایین و زیر هجوم باران ازشان عذر می‌خواستیم و می‌گفتیم؛ نه... فعلن قصد رفتن نداریم.

 دیروز که برگشتیم، باران می‌آمد و ما بدون این‌که ماشین را روشن کنیم، یک ساعت تمام نشستیم و آمدنش را نگاه کردیم. گفت آدم باید با کسی بماند که عاشقش نیست و ما با کسی مانده بودیم که عاشقش بودیم و عاشقمان نبود. گفت این‌که کسی تو را دوست داشته باشد و  تو او را دوست نداشته باشی، منطقی‌تر است. در مورد رنج حرف زدیم .این‌که بودن در هر نوع رابطه‌ای، چه رنجی دارد. گفت رنج تمام کردن با کسی که دوستش داری و دوستت ندارد ویران‌کننده است و بعدرسیدیم به همان سؤال همیشگی: پس ما چرا دنبال عشق و عاشقی کردنیم. چرا خودمان را به آن رابطه‌ها می‌اندازیم؟ چرا دست برنمی‌داریم از رنج کشیدن. چرا نمی‌ترسیم از این‌که این همه بار قلبمان شکسته است؟!

 و کسی جوابی نداشت. باران می‌بارید و خودمان را محکوم می‌کردیم. آن هم وقتی که دیگر برای محکوم شدن و پشیمان شدن دیر بود. اشتباهاتمان را خیلی وقت بود کرده بودیم. زمان خیلی وقت بود که گذشته بود و می‌دانستیم هیچ‌وقت نمی‌شود به عقب برگشت و دست برد برای درست کردن هرچیزی که آخرش خرابی بود.

 هر آدمی حق انتخاب دارد. این را زیر باران به هم‌دیگر گفتیم. هر آدمی می‌تواند دوست داشته شود و دوست نداشته باشد و بدون رنج به زندگی‌اش برسد؛ این یعنی نوع اول زندگی! یا می‌تواند دوست داشته باشد  و دوست داشته نشود و قلبش را در معرض شکستن قرار دهد و این هم یعنی نوع دوم از زندگی.

 راستی ما آدم‌ها که از هرچیزی که تویش رنج است، همیشه‌ی خدا فرار کرده‌ایم، چه‌طور است که در همچین انتخاب ساده‌ای، همیشه زندگی دوم را انتخاب می‌کنیم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:52  توسط زیتا ملکی  | 

بهم گفت: یک عاشقانه‌ی آرام بنویس

من گریه کردم و گفتم نمی‌توانم. عاشقانه، آرام که نمی‌شود. آدم خیلی جاها، خودش را جا می‌گذارد. جاهایی که گریه کرده. تنهایی آمده توی پیاده‌روها راه رفته و مردم نگاهش کرده‌اند. مردم محله‌ی جردن بهش دستمال تعارف کرده‌اند و مردم محله‌ی نیاوران نه! عاشقانه آرام نمی‌شود.  کی می‌تواند بگوید می‌شود؟ آدم وقتی عاشق است صبح‌ها زیر پنجره‌ای روشن با پرده‌های گل‌بهی از خواب بیدار نمی‌شود. آدم توی تشک فنری سفید و بالش پرقوی نرم و پتوی پشم شیشه‌ی سفید خالص از خواب بیدار نمی‌شود. آدم بیدار نمی‌شود و نمی‌بیند برایش یک عالمه گل فرستاده‌اند. گل‌های رز گل‌بهی که به رنگ اتاقش می‌آید. نه آقا جان... عاشقانه که این‌طوری نیست. تو صبح، توی پتو و تختی که بوی زن می‌دهد از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی بابت عشق، تنهایی. بابت عشق باید جان بکنی، گریه کنی، روزهایی را که او رفته حساب کنی و زل بزنی به حالت دستش در عکسی دور.

بهم گفت: عاشق شخصیتش شده‌ام. رفتارش. یک طوری حرف می‌زند که آدم یک ساعت باید توی فرهنگ‌لغت‌ها، دنبال معنی کلمه‌های به کار برده‌اش بگردد.

من گریه کردم و گفتم آدم عاشق شخصیت کسی نمی‌شود. عاشق کلمات نمی‌شود. عاشق رفتار و کردار نمی‌شود. من خودم پیش آمده که عاشق کشیدگی چشم‌های  کسی شده‌ام. دیده‌ام لب‌ بالا و پایینش اندازه‌ی هم است و موقع خنده، روی دماغش چین می‌افتد و عاشقش شده‌ام. من بابت حالت دستش روی فرمان موقع رانندگی عاشقش شده‌ام. بابت آهنگ هفتم فولدرش که هروقت می‌رسد بلندش می‌کند، عاشقش شده‌ام. بابت مدل ایستادن شلوارش روی کفش، بابت مدلی که کتاب دست می‌گیرد، بابت صدای قهقه‌هایش که شبیه سکسکه است، بابت علاقه‌اش به زعفرانیه، بابت یک شاخه گل معمولی که از دستفروش خیابان انقلاب برایم خرید، عاشقش شدم.

عاشق اخلاقش نشدم که می‌دانستم بیچاره‌ام می‌کند. عاشق دایره لغاتش نشدم که چیز خاصی تویش نبود. عاشق کتاب‌خانه‌اش نشدم که فکر می‌کنم اصلن نداشت. من عاشق طوری که به ابرها نگاه می‌کرد، شدم. عاشق نگه‌داری‌اش از میوه‌های بلوط و سیب‌های سبز، عاشق «شما» گفتنش به درخت‌های چنار تبریزی، عاشق نسخه پیچیدنش برای سردردهای مزمنم، عاشق انگشت‌های ساده و معمولی‌اش وقتی به کلاغی تنها روی چراغ قرمز اشاره می‌کرد... من عاشق اِ اِ اِ کردنش شدم وقتی موقع تعریف چیزی، ماجرا از دستش در می‌رفت. عاشق دستمال درآوردنش از دستمال کاغذی شدم؛ که دستمال را می‌تکاند و بعد استفاده می‌کرد. عاشق جیب اریب چاهارخانه‌ی شلوارش شدم که معلوم نبود تعداد اسکناس‌های تویش چه‌قدر کم است که تا می‌خواستم دستم را ببرم تو، دستم را می‌گرفت و نمی‌گذاشت.

نه؛ عاشقانه، آرام نمی‌شود. آدم به عشقش نمی‌رسد و قدم‌زنان می‌رود سمت پرتگاه. انگار یک روز وسط هفته است که همه‌چیز آرام در جریان است و تو وسایل پیک‌نیکت را برداشته‌ای و می‌خواهی بروی جایی و خودت را از بلندی بیندازی پایین. عاشق شدن این‌جوری‌ست. تهش تو می‌مانی و اتاقت و رنج نبودنش. رنج نداشتنش. و او می‌رود و یک دختر دیگر پیدا می‌شود که عاشق شخصیتش شود، عاشق رفتارش شود، عاشق نوع نگاهش به زندگی شود آن هم در حالی که خودش نمی‌داند ماجرا هیچ‌کدام از این‌ها نیست. ماجرا عاشق شدن به بوی تن و رنگ کمربند و مدل نگاه کردنش به اتوبوس‌های بی‌آر‌تی انقلاب_تهران‌پارس است. غمگین نگاه کردنش به میله‌های بلند نیزه‌دار دانشگاه خواجه نصیر، خیره شدنش به چراغ قرمز میدان فردوسی‌ست. آدم عاشق این چیزها می‌شود و وقتی عشق از دست می‌رود، یاد این چیزها می‌افتد؛ یاد خاطره‌های به این کوچکی، مثل یک خال کوچک ریز، کنار انگشت اشاره‌ای که کلاغی را سر چاهارراه نشان می‌داد

چه‌طور می‌گویند یک عاشقانه‌ی آرام؟ عاشقانه که آرام نمی‌شود. بعد از او، چه اتفاق‌ها که نمی‌افتد؛ یعنی آدم به چه گریه‌ها که نمی‌افتد؛ یعنی گذرش به کجاها که نمی‌افتد! نمی‌توانم یک عاشقانه‌ی آرام بنویسم. نه! نمی‌توانم از حرکت ابرها و بادهای خوبِ دوست بنویسم، بالای سرمایی که داریم کنار دریاچه رکاب می‌زنیم. نمی‌توانم از آخرین نورهای خوب غروب بنویسم وقتی توی سبزه‌زار کنار هم نشسته‌ایم و داریم قاچ‌های مثلثی هندوانه را به هم تعارف می‌کنیم. این‌ جور عاشقانه‌ها به درد کلیپ‌های تو اِنی‌فایو بند می‌خورد.

عاشقانه‌ی من آرام نیست. عاشقانه‌ من، زنی‌ست که ظهر از خواب بیدار می‌شود. در تختی عرق کرده، سر بر بالشی که تصویر یک جفت مژه‌ی سیاه  رویش افتاده. عاشقانه‌ی من زنی‌ست که سر زانوی پیژامه‌اش رفته است و صورت بی‌آرایشش را صبح‌ها چندبار توی بالش فشار می‌دهد. زنی که آرام نیست و موقع نوشیدن چای و خوردن شیرینی‌های خشک، دستمال کاغذی را با ظرافت تکان می‌دهد و صاف می‌کند تا اشک‌های سیاه صورتش را پاک کند.

من پیش آمده که برای کسی، کسانی، سالی، سالیانی آواز عاشقانه خوانده‌ام. هیچ‌کدامشان عاشقانه‌ی آرامی نبودند. من آواز خوانده‌ام. در رگبار، در توفان؛ زیر ابرهای سیاهی که باران معتدل بهار توی دلشان نبود. باران فیلم‌های ژاپنی بودند که شکوفه‌های گیلاس را از درخت می‌کندند، بارانی از شکوفه‌های غمگین گیلاس روی سرم!  آواز می‌خواندم و ابر‌ها خرابی به بار می‌آوردند، خیس می‌شدم و ابرها آسمان را دشت قیر می‌کردند.

بعد آسمان صاف می‌شد. همه‌چیز آرام می‌شد. اما زنی که آوازهای غمگین می‌خواند، با هیچ‌کس سر ِ شوخی نداشت. خودش را توی تخت یک بیمارستان دولتی بستری می‌کرد و  در یک اتاق بی‌پنجره، از ذات‌الریه می‌مرد.

 

بخوانید زنده‌باد چرخ‌گوشت را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:31  توسط زیتا ملکی  | 

حالا دارم سربالایی کوچه را بالا می‌آیم. یک سال و خرده‌ای از خاطراتم را پایین کوچه جا گذاشتم. یک جوری باید تمام می‌شد. از یک جایی؛ با یک دیالوگ یا اس‌ام‌اس، با یک دعوا، درگیری، کشته شدن یکی از طرفین، پلیس، آژیر بلند، چراغ چشمک‌زن. از یک جایی به بعد باید جلویش را می‌گرفتیم. که مثل آن شعر معروف؛ خاطره مثل یک پیچک روی تن خسته‌مان نپیچد.

حالا در ساعت یک نصفه شب همه‌چیز را تمام می‌کنم. می‌گویم دیگر هیچ‌چیز از این رابطه را نمی‌خواهم؛ هیچ‌چیز. خانه‌هایی که توی ذهنم ساخته بودم، پنجره‌ها را، پرده‌های رنگی را، کوسن‌های قلبی و حتا حال خوب روزها و حس صبح‌هایی را که از خواب بیدار می‌شدم، پاک می‌کنم. پشت به همه‌شان گریه می‌کنم. دست‌هایم پر از رد سیاهی چشم‌هام می‌شوند و آب دهانم زیاد می‌شود. نصفش را تف می‌کنم توی کوچه و نصفش را تف می‌کنم توی گلدان‌های حسن یوسف. حسن یوسف‌های غم‌خوار. که آب دهانم را توی برگ‌هایشان قایم می‌کنند و  در ساعت یک نصفه‌شب، غمگین‌ترین گلدان‌های بیدار، در تمام دنیا می‌شوند. توی راه‌پله، روی پله‌ی سوم می‌نشینم. قرص‌ها... آی قرص‌های خواب‌آور و شل کننده‌ی عضلات، آی قرص‌های صورتی کم‌رنگ با خطی در وسط برای نصف کردن؛ امشب همه‌تان را می‌خورم. همه‌تان را به او می‌خورانم و ما هردو، حالمان دوباره خوب می‌شود. حسن یوسف‌ها برگ‌هاشان جمع می‌شود و یک ماشین ناشناس در کوچه ویراژ می‌دهد و یک چراغ در برج روبه‌روی خانه خاموش می‌شود. امشب قرص‌ها را می‌خورم و حالم دوباره خوب می‌شود. از آن حال‌های خوب که چه غمی هم پشتش است. انگار هوا خوب است و روز روشن است و من تور دارم و فصل، فصل شکار پروانه است. همه‌چیز با قرص‌ها خوب پیش می‌رود. همه‌چیز سر جای خودش است. با توری که توی دستم است پروانه‌ها را شکار می‌کنم. می‌خندم اما انگار یک دفعه سونامی می‌آید. توی همه‌ی این خنده‌ها، توی هوای روشن و خوب روز، پروانه‌ها دارند می‌میرند. با دست‌های خودم دارم سنجاق‌ها را فرو می‌کنم توی تنشان. حسن یوسف‌ها شاهدند که قرص‌ها را کنار می‌گذارم و شکارچی پروانه نمی‌شوم.

حالا در ساعت یک نصفه شب می‌توانستم در سرزمین موج‌های آبی باشم. توی سرزمین موج‌های آبی همه‌چیز آبی است. همه جا آب است. آدم سرش را می‌برد زیر آب و همه‌چیز را فراموش می‌کند. من آن طرف‌ها هیچ‌وقت نرفته‌ام؛ فقط یکی دوبار بابت عصب‌کشی دندانم مسیرم به آن طرف شهر افتاد. از کنار سرزمین موج‌های آبی رد شدم اما به سر را زیر آب بردن، نیازی نبود؛ آن روزها هنوز هوا به قدر کافی بود و کسی نفس تنگی نمی‌گرفت و من به داروخانه‌های شبانه‌روزی سر نمی‌زدم و ازشان نمی‌خواستم داروهایی را که فروششان بدون نسخه ممنوع است، رد کنند بیاید. تهدید نمی‌کردم؛ تفنگ پلاستیکی نداشتم. فقط در ساعت یک نصفه شب می‌خواستم همه‌چیز تمام شود و تپش قلب کسی که همراهم بود و گریه می‌کرد و یک روزی جزئی از من بود، از 130 تا در دقیقه به هفتاد تا برسد. آن‌ها این را از قیافه‌ام می‌گرفتند. حتا به حال خرابمان، آلپرازولام و فلوکستین تعارف می‌زدند و بهم می‌گفتند اگر کمکی از دستشان بر می‌آید... و من از درها می‌گذشتم و در ماشینی را باز می‌کردم که غم از سرو  رویش می‌چکید.

حالا ساعت یک نصفه شب است و هیچ‌کس توی دنیا نیست که بتواند اشک‌ها را باندپیچی کند. هیچ‌کس نمی‌تواند قلب آدم را ناز کند. هیچ‌کس نمی‌تواند غم آدم را بوس کند و بگوید اشکال ندارد، همه‌چیز درست می‌شود. ساعت یک نصفه‌شب است و اشک‌ها قبل از باندپیچی شدن می‌افتند توی راه‌پله و کفش‌های یکی از همسایه‌ها که از مهمانی برگشته، لگدشان می‌کند؛ لکه‌شان می‌کند و هی یک ماشین سفید توی سربالایی کوچه‌مان کم می‌آورد و هی یک آدم پشت فرمان، از این همه غم‌انگیزی زندگی کم می‌آورد و هی قرص‌ها جلوی چشمم، می‌رقصند و من را به شکار پروانه‌ها، یعنی همان روز خوبی که قرار است برایم بسازند، دعوت می‌کنند.

حالا ساعت یک نصفه‌شب است و من به قرص‌ها تسلیم می‌شوم؛ به کشتن پروانه‌ها، به سنجاق‌ها  که آماده می‌شوند به تن پروانه‌ها فرو بروند؛ من تسلیم می‌شوم به تاریکی کوچه‌ای که از آن، صدای ضجه‌های مردی می‌آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:29  توسط زیتا ملکی  | 

می‌خواهم هیچ‌کس را دوست نداشته باشم. می‌خواهم به تمام عشق‌ها بگویم: نع... بفرمایید بیرون.

دوست داشتن چه‌طور ماجرایی‌ست که وقتی به آخرش نزدیک می‌شود، ان‌قدر ترسناک می‌شود، ان‌قدر بی‌رحم می‌شود؟ دوست داشتن را از چی ساخته‌اند که ان‌قدر قدرت دارد که بهت دندان‌هایش را نشان بدهد و مجبورت کند تمام پیاده‌روها را یک کله بدوی؟ دوست داشتن چه‌طوری است که تو را به کشتن می‌دهد و برای فرار کردن ازش مجبوری با سرعت دویست کیلومتر در ساعت برانی؟

می‌خواهم هیچ‌کس را دوست نداشته باشم. دوست داشتن و دوست داشته شدن خطرناک است؛ خودخواه است. وقتی کسی را دوست داشته باشی، دیگر هیچ‌چیز سر جای خودش نیست و حتا ممکن است بابت دلت، تمام شیشه‌های رستوران را بشکنی. دوست داشتن کاری به تو می‌کند که تو چاهار روز تمام، شب‌ها موقع خواب، دور از چشم دیگران گریه می‌کنی و هی از خودت می‌پرسی چرا!

تنهایی خوب است. دوست‌های هر از گاهی... بیرون‌رفتن‌های الکی، دست کسی را نگرفتن خوب است... برای کسی هدیه نگرفتن خوب است... آدم یک موقعی باید داروی بی‌حسی را بزند و خشتک دنیا را بکشد روی سرش. آدم یک وقتی باید دست بکشد و دیگر آدم جدیدی را انتخاب نکند؛ چون خوب می‌داند آخر همه‌ی قصه‌های دوست داشتن چی در انتظارش است. آدم می‌داند بعد از دوست داشتن، هیچ‌چیزی به حالت قبل از دوست داشتن برنمی‌گردد.

برای همین‌هاست که می‌خواهم هیچ‌کس را دوست نداشته باشم. می‌خواهم مثل قبل‌ها به ناخن‌های آبی، لاک قرمز بزنم، موهای سفید را برایش ببافم و با خاکستری آهنگ‌های جدید را برای ماشین انتخاب کنم. می‌خواهم مثل قدیم پرده‌ها همیشه کشیده باشد، درها همیشه بسته باشد، شیشه‌ها همیشه بالا باشد. می‌خواهم مثل قدیم سه نفر آدم بی‌خیال دنیا باشیم که برای هم آواز بخوانیم و بابت دوست داشتن کسی جلوی موزه‌ی دارآباد، دستمال‌های سفید را پر از لکه‌های سیاه نکنیم. دوست داشتن که نباشد، چمدان‌ها را برای سفرهای مختلف راحت می‌بندم. چمدان قرمزه که چرخش شکسته همیشه پر از وسایل خاکستری‌ست و چمدانی که چرخش روی سنگفرش‌ها همیشه غلت می‌خورد، مال من است.

می‌خواهم به تمام عشق‌ها بگویم: نع...در خروج از آن طرف است. وقتی کسی دوست داشتن را نمی‌داند. وقتی بیش‌تر عاشق‌های دنیا نکبتی و بداخلاق و بددهان و بی‌رحمند، وقتی چیزی که تو از عشق می‌خواهی آنی نیست که عشق از تو می‌خواهد، چرا باید دل ببندم. چرا باید موقع باران پنجره را باز کنم و برای کسی صدایش را ضبط کنم و بفرستم؟ چرا دل تکانی کنم وقتی بعد از قول‌ها و قرارها و ببخشیدها، هنوز هم اس‌ام‌اس‌هایی که می‌گیرم پر از فحش‌های بدی که به من داد است؟ گوش‌های تلفنم پر از داد و بیداد، پر از گریه‌های زیاد است؟ چرا دوباره جلو بروم آن هم وقتی «دارم جای پیش رفتن، فرو می‌روم، غرق می‌شوم؟» چرا؟ چرا؟ چرا؟

دوست داشتن این‌ها نیست. هیچ‌کدامش نیست. دوست داشتن تو را مجبور نمی‌کند پیاده‌روها را با گریه بدوی. کاری نمی‌کند لیوان موهیتو و آب پرتقال روی زمین ولو شود. از سر دوست داشتن، میزهای رستوران پخش‌و‌پلا نمی‌شوند. گوشی تلفنت توی دعوا گم نمی‌شود. دستت را جلوی دهانت نمی‌گیری و گریه نمی‌کنی. این‌ها خودخواهی‌ست. بی‌رحمی‌ست. خوابی‌ست که بالاخره کسی تکانت می‌دهد و یک روز ازش بیدار می‌شوی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:46  توسط زیتا ملکی  | 

تولدمه

سلامتی پدرم

که برد منو نوک قله

هل داد که بپرم.

زد بازی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:3  توسط زیتا ملکی  | 

فروردین ماه من است. قرار نیست مادرم بیفتد بیمارستان. قرار نیست قلبش تند بزند و قند، به اندام داخلی‌اش حمله کند. قرار نیست توی اتوبان همت،با سرعت 200 کیلومتر در ساعت تصادف کنیم و به یک موتور سوار بزنیم. این اتفاق‌ها خواب است. به زودی بیدار می‌شوم و به دوست‌هایم می‌گویم برای تولدم باید برنامه‌ای بریزیم. فروردین ماه من است و شاید کسی فردا، به آدرس خانه‌مان گل بفرستد. یک دسته گل بزرگ که تویش یک کارت باشد که رویش نوشته‌اند: تمام می‌شود.

من دارم خواب می‌بینم. این فیلم، یک فیلم خزو خیل با بازیگری جمشید هاشم‌پور‌ است. فیلمی که هیچ نسبتی با روزهای خوب عید امسالم ندارد. این فیلمی‌ست که اصلن به آن ابرها و آن میوه‌ی کاجی که در روز هشتم عید ازشان عکس انداختم، ربطی ندارد. این فیلم است و حال مادرم خوب است. توی دهانش آتشی روشن نشده و هیچ‌کداممان از ترس کمای دیابتی، پشت درهای بسته قایم نمی‌شویم.

آدم‌ها می‌آیند، آدم‌ها می‌روند. بعضی‌هایشان مهربانند و  پرچم سفید صلح بالا می‌گیرند. بعضی‌های دیگر فحش می‌دهند و سنگ می‌اندازند. این‌ها مهم نیست. فروردین ماه من است. من برای شفای این روزها که حتا نمی‌توانم بهشان فکر کنم، نذر کرده‌ام.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:15  توسط زیتا ملکی  | 

 آشپزخانه‌ی بزرگ چهل متری با پنجره‌هایی هم‌قد من بهترین جای خانه‌ی جدیدمان بود! جایی که چند شب بود با هم بازی دونفره‌ای راه انداخته بودیم.  از سر کار که برگشتم صدایش زدم تا با هم چای بخوریم و به سرگرمی بعدازظهرمان برسیم. کیف و مانتویم را گذاشتم روی میز وسط آشپزخانه. میزی با صندلی‌های کوتاه و ظریف. وقتی می‌خواستیم بازی‌مان را شروع کنیم صندلی‌ها را می‌کشیدیم بیرون و می‌گذاشتیمشان جلوی پنجره‌ی تمام‌قد خانه. سیگار می‌کشیدیم  و به خیابان نگاه می‌کردیم؛ به ماشین‌هایی که رد می‌شدند، به خانه‌ها و پنجره‌های دور و نزدیک  و قصه‌ی آدم‌های احتمالی پشت پنجره‌ها، به زوج‌های نشسته در ماشین‌ها و بعد اتفاقات خیابان  را برای هم تعریف می‌کردیم.

صدایش کردم.  داشت با کیومرث حرف می‌زد.  داد می‌زد و اصرار داشت که روی چِکش چک کشیده‌‌اند. وقتی قیافه‌ی داغانش را توی راهروی خانه دیدم گفتم، شاید دل و دماغ بازی‌مان را نداشته باشد. برای جفتمان چای ریختم و منتظر ماندم که تلفن را قطع کند. صندلی‌ها را گذاشته بودم جلوی پنجره و منتظر بودم که بگوید حوصله ندارد اما  تلفن را قطع کرد، آمد وسط آشپزخانه ایستاد، گوشی‌ را گذاشت روی میز و سر تکان داد. یک‌دفعه جفتمان خیره شدیم به برج روما رزیدنس که دقیقاً جلوی پنجره‌های آشپزخانه، مثل همیشه ایستاده بود. مغازه‌ی رولکس در همکف مشرف به خیابان داشت تابلوی «به زودی باز خواهد شد» نصب می‌کرد.

یک‌دفعه گفتم:«چرا هیچ‌وقت  آدمای  اینو تعریف نمی‌کنی؟»

در حالی‌که روی صندلی کنار دستم می‌نشست، گفت: « کدومو می‌گی؟» و سرش را انداخت پایین و سیگارش را روشن کرد.

گفتم: «روما رزیدنس!»

در حالی که داشت با تکان‌های دست کبریتش را خاموش می‌کرد، گفت: « خودتم تا به حال هیچ‌وقت داستان هیچ کدوم از طبقه‌هاشو نگفتی!»

گفتم:« من چیزی به ذهنم نمی‌رسه. انگار آدمای پشت پنجره‌های این لندهور رباتن. برای آدمایی که پولدارن نمی‌تونم  داستان ببافم!»

گفت: « امروز نوبت کیه اول داستان بگه؟»

گفتم: « خب معلومه! تو. دیروز آخرین بار من داستان شب جمعه‌ی خیابونو تعریف کردم!»

بدون این‌که به طبقات مختلف نگاه کند به چشم‌هایم خیره شد و گفت: « طبقه‌ی هفتم یه مرد پنجاه ساله‌ی تنها زندگی می‌کنه. مردی که موهاشو رنگ کرده و  هر روز می‌ره تو فرمانیه باشگاه بدن‌سازی. می‌ترسه هیکلش از فرم بیفته. جلوی آینه‌ی میز توالتش کلی کرم ریخته. یکی برای رفع چین و چروک، یکی برای رفع سیاهی دور چشم، یکی سفت کننده‌ی پوستای شل و افتاده. مرده دو سه روز یه بار  زنگ می‌زنه به یه دختر بیست و هفت‌ساله. دختره از این دختر خوشگلاس که پوستشون سفید و بی‌لکه و رژلبای قرمز می‌زنن...

من با کنجکاوی به داستانش گوش می‌دادم که با داستان همه‌ی روزها متفاوت بود. یکی از سرگرمی‌هایمان این بود که در مورد شخصیت خیالی داستان، سوال می‌پرسیدیم. سوال‌هایی مثل : «تو دانشگاه چی خونده؟ چند سالشه؟ صبح‌ها ساعت چن از خواب بیدار می‌شه؟ رفتارش با حیوونا چه‌طوریه و..» اما این‌دفعه من ساکت بودم و سوالی نداشتم. شاید به خاطر جزئیات دقیقی که داشت تعریف می‌کرد.

 سیگارش را که تا نصف سوخته بود پک زد و ادامه داد: « دختره عاشق رنگ بنفشه. گل بنفشه هم دوست داره. کیف و مانتوهاش هم معمولاً بنفشن. گاهی وقتا لاک براق بنفشم می‌زنه. از این لاکایی که بوش تا چند ساعت رو ناخونا می‌مونه. وقتی می‌رسه به ورودی ساختمون اگه اون نگهبان احمقه دم در باشه که می پرسه کجا؟ و تلفنی هماهنگ می‌کنه با مرده که منتظر اومدن دختره‌س. اگه اون یکی نگهبانه باشه که هی می‌خنده و با کنایه حرف می‌زنه؛ دختره رو سریع راه می‌ندازه. دختره با تحمل چندتا لبخند مسخره‌ی کوچیک می‌ره طبقه‌ی هفتم. مرده استاد تخمین زدن زمان رسیدن آسانسوره. با وا شدن در آسانسور در واحدشو وا می‌کنه و دختره می‌ره تو.»

پرسیدم: « زنشه؟»

گفت: «اینشو نمی‌دونم. شاید آره زنشه! اما زنی که فقط یه روز تو هفته سر خونه زندگیش هست. به هرحال اگه زنشه خیلی گناه داره.»

گفتم: «چرا؟»

بی‌توجه به سوالم ادامه داد: « دختره تو خونه می‌گرده. مثل پروانه‌ همه جا پر می‌زنه. پرده‌ها رو می‌زنه کنار. مرده تاریکی رو دوست داره اما دختره می‌گه این‌همه پنجره، این همه نور! حیفه زحمت معمار خونه رو هدر بدی. پرده‌ها رو که می‌کشه نور میفته رو فرشای ابریشم مرده. مرده اخم می‌کنه اما دختره کار خودشو می‌کنه. مرده می‌گه این پرده‌ها گرونن. آروم‌تر بکش. دختره اما گوشش بدهکار نیست. پرده‌ها را که می‌کشه می‌ره تو آشپزخونه. مرده تمام لیوان دسته‌دارا رو کثیف کرده. دختر لیوانا رو می‌شوره. زیر سیگاری رو خالی می‌کنه. میوه‌ها رو که دم یخچال ول شدن به امون خدا می‌شوره. روی کابینتو دستمال می‌کشه و بعد برای مرده چای می‌ریزه. مرده باهاش کم حرف می‌زنه. مرده یه جوری رفتار می‌کنه که انگار نمی‌بینتش.

چای‌هایمان از دهان افتاده بود. اما حال بلند شدن و دوباره چای ریختن را نداشتم. می‌خواستم ببینم داستان به کجا می‌رسد.

سیگارش را که به فیلتر رسیده بود، خاموش کرد: «دختره با مرده هی حرف می‌زنه. مرده کم حوصله‌اس. سر تکون می‌ده و همش می‌گه خب که چی؟! دختره مستأجره. مربی مهدکودکه و از مربی بودن چیز زیادی گیرش نمیاد و همینو به مرده می‌گه. مرده با اوقات تلخی سر تکون می‌ده. از جیبش پول در میاره و می‌ذاره تو دست دختره و انگشتای سفید دختره رو که بازن می‌بنده. دختره می‌خنده. مرده هم می‌خنده و زل می‌زنه به تلویزیون و دختره دوباره می‌ره سراغ کارای مرده. پیرهنا رو اتو می‌کنه. مرده گاهی میاد و سرش داد و هوار راه می‌ندازه که چرا ان‌قدر یقه‌ها رو بد اتو می‌کنه. یه وقتایی هم که عصبانی می‌شه می‌زنه تو صورت دختره یا دختره رو هل می‌ده تو دیوار. یه وقتای هم مرده هی درا رو می‌کوبه و دختره فقط گریه می‌کنه. مرده دستمال کاغذی رو می‌ندازه جلو دختره و باز درا رو می‌کوبه به هم. اما  این بعضی وقتاس چون دختره معمولاً ساکته و چیزی نمی‌گه و فقط وقتی اسکناسا رو می‌گیره لبخند می‌زنه و دور خونه می‌گرده. می‌دونی! دختره یه جورایی هر وقت میاد خونه‌ی مرده زل می‌زنه به خوشبختی! زل می‌زنه به مرده که داره تو دریای پول شنا می‌کنه. مرده که حواسش نیست تابلو فرشا رو دست می‌کشه، فرشا و مبلا رو وارسی می‌کنه و گلدونای عتیقه رو با احتیاط برمی‌داره و نفسای عمیق می‌کشه.

مرده زنشو طلاق داده. اونم نه الآن، خیلی سال پیش. زنه رفته آمریکا و مرده هم دیگه ازدواج نکرده. مرده می‌شینه جلو تلویزیون و از دختره می‌خواد حرف بزنه براش، موهای توی گوشش و با موچین بگیره و لباسای روی بند رخت رو تا کنه و بذاره سر جاشون. دختره گاهی می‌ره تو اتاق پشتی. وقتی برمی‌گرده خسته‌اس. وا‌میسته جلو مرده و با چشمای طلبکار نگاش می‌کنه. بعد که کیف پولش پر شد یه چرخی می‌زنه دور خونه و لباساشو می‌پوشه و می‌ره.»

به این‌جا که رسید ساکت شد. دهانم تلخ شده بود. داستانش را دوست نداشتم. دوتا آدم داستانش خیلی واقعی بودند. گفتم: «این دختره اصلاً چرا میاد پیش این مرده؟ ازدواج نکرده؟ تنهایی زندگی می‌کنه؟»

گفت: « ایناشو نمی‌دونم. تا همین قدری که گفتم می‌دونم.»

گفتم: « خب ادامه‌اش رو بساز. مثل چیزایی که تا الآن گفتی.» و با کنجکاوی نگاهم را چرخاندم به پنجره‌های طبقات مختلف. می‌خواستم ببینم پرده‌های کدام طبقه کنار رفته.

گفت: «بسازم؟ نه! دیگه نمی‌تونم!» و بلند شد و زیر سیگاری‌اش را زیر آب گرفت.

از بازی‌مان بدم آمده بود. کسل شده بودم. انگار یک سری عکس  از زندگی واقعی دو نفر را جلوی چشم‌هایم گرفته بودند. دوست نداشتم دیگر بازی کنم. غروب شده بود و باید یکی می‌رفت و چراغ‌های خانه را روشن می‌کرد. دلتنگی دم غروب، با شنیدن داستانش دوبرابر شده بود و گلویم را فشار می‌داد. سرم را برگرداندم و دیدم تکیه داده  به سینک ظرفشویی و با چشم‌های بی‌حالت نگاهم می‌کند.

رویم را برگرداندم و به خیابان خیره شدم. یک‌دفعه دیدم یک دختر از روما رزیدنس بیرون آمد. یک دختر با پوست سفید! چشم هایم را ریز کردم و سرم را بردم جلوی پنجره. دخترک توی پیاده‌رو که به راه افتاد، باد، زیر مانتوی گل‌دار بنفشش پیچید و روسری‌اش از سرش افتاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:9  توسط زیتا ملکی  | 

اما امروز...  امروز اتفاقی افتاده بود. اتفاقی که راز من بود و نمی‌توانستم در گوش هرکسی بگویمش. رازی که می‌خواستم در مقابلش مثل همیشه نباشم.  مادرم را صدا نزنم توی اتاقم. به خواهرم تلفن نکنم. می‌خواستم همان‌جا توی سینه‌ام بماند و اسمش را بگذارم؛ راز سر به مهر من.

شیخ بهایی را بالا می‌رفتم. زندگی در همه‌جای خیابان در جریان بود. آدم‌ها را می‌دیدم که هرکدامشان به سمتی می‌رفتند. تنهایی یا دو نفره، چند تایی یا یک نفری با بچه. به همه‌شان نگاه کردم. بعضی‌ها می‌خندیدند و بعضی‌ها شاد بودند و لابد هرکدامشان، توی دلشان رازی داشتند. شاید هم مثل من بودند؛ عادت داشتند رازها را از راز بودن در بیاورند. شاید خیلی‌هایشان یک مریضی بد داشتند، می‌دانستند زندگی مشترکشان رو به نابودی‌ست، توی قرعه‌کشی مبلغ زیادی را برده بودند یا  ویزای اقامتشان در کشوری دیگر آمده بود. شاید همه‌ی آن‌ها این اتفاق‌ها راتوی دلشان پنهان کرده بودند. شاید ماجرایی بود بین خودشان و خودشان و امروز که با من  در خیابان شیخ بهایی شریک بودند، به رازشان فکر می‌کردند. به لحظه‌ی برملا شدنش. به وقتی که همه ساکت می‌شدند و تنها کسی که حرف می‌زد، آن‌ها بودند...

امروز دنیا پر از رازهایی بود که برای همه‌شان به اندازه‌ی کافی جا بود. خیلی‌هایشان تا آخر عمر یک جایی پنهان می‌شدند. تبدیل به هیچ جمله‌ی خبری‌ای نمی‌شدند. تبدیل به ماجرایی نمی‌شدند که دهان به دهان می‌گشت و همین خیلی خوب بود. یک اتفاق تکی بین تو بود و آن راز.

امروز من یک راز داشتم. وقتی سوار ماشین شدم، سرم را به شیشه چسباندم و آرزو کردم کار دنیا به جایی نکشد که مجبور شوم کسی را صدا بزنم و بگویم: ببین من توی دلم یه راز دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:57  توسط زیتا ملکی  | 

مطالب قدیمی‌تر