سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

دیشب را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. که با چه حالی از میدان خبیر رفتم پایین. از منظریه و جماران و امیدوار گذشتم و رسیدم به نیاوران. دیروز را یادم نمی‌رود که پیاده تا سه راه یاسر رفتم و کتانی‌های فنردارم را توی پیاده‌روها فشار دادم و با خودم گفتم این‌طوری نمی‌شود.

بعد توی پیاده‌رو، روی نیمکت سنگی یخ‌زده‌ی جلوی پارک باهنر نشستم و به مردم نگاه کردم و مردم بهم نگاه کردند و یک گل‌فروشی جلوتر بود که یک پسر و دختر دست هم‌دیگر را گرفتند و رفتند سمتش. بعد دوباره  جلو رفتم. به رستوران‌های سه راه یاسر نگاه کردم. در آن ساعت عصر، فقط دو تا از میزهای توی خیابان پر بود. یک دخترو  دو تا پسر. یک دختر و یک پسر! به هر حال، حال همه‌شان از من بهتر بود.

راه آمده را برگشتم. از جلوی نمایندگی ریباک رد شدم و پسری چیزی بهم گفت و نشنیدم چون داشتم گوش می‌دادم: اینساید یور لاو فوراور... و کتانی‌های فنردارم را توی پیاده‌رو فشار می‌دادم. قبل از رسیدن به ده نیاوران و جلوی مطب معاینه‌ی پزشکی گریه کردم چون یاد روزی افتادم که آن طرف خیابان پارک کرده بودی و منتظر بوودی برگردم و توی پیاده‌روی این طرف نوار زرد کشیده بودند و نوشته بودند: خطر برق! به جای خالی‌ات در آن طرف خیابان نگاه کردم و اشک آمد توی چشم‌هایم. اما نگذاشتم خیلی طولانی شود. بهترین کار ممکن را کردم. رفتم توی مغازه‌ای در زیر پله‌ی ده نیاوران و ایستک استوایی خریدم.   مغازه‌دار، خیلی باهام مهربان بود و طاقت آن همه مهربانی را نداشتم. زدم بیرون و خیابان منتهی به خانه را رفتم بالا. ایستک خوردم و ریه‌ام توی سرمای آذر یخ زد و انگشت‌هام قرمز شد و به تو فکر کردم؛ به اول‌ها که خانه‌های این خیابان را چه‌قدر دوست داشتیم، به ماه رمضان و نان و پنیر خوردنمان توی این خیابان. یا آن روزی که توی این خیابان با فحش و داد آمده بودی و ازت ترسیده بودم.

دیشب را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. ایستک خوردن و بالا آمدن سربالایی‌ها را... یخ زدن ریه‌ام. اشکی که هرچه زور می‌زدم نیاید، می‌آمد و چه‌قدر تاریک و تار بود کوچه‌های منتهی به میدان در خانه. دیشب را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که تنها بودم و هیچ عابری جز من دیوانه نبود که آن سربالایی را توی آلودگی هوا بالا بیاید. بالا آمدم، گریه کردم و موقعی که سگ‌ها، پارس‌های غمگین کردند، به خانه رسیدم.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 22:51  توسط زیتا ملکی 

برای آیدا نوشتم: 

کم کم می خوابم. خواب، بهتر از بیداریه. که اگه خواب که نه؛ کابوسم  باشه لااقل امیدی به بیداری هست. اما از بیداری نمی شه بیدار شد.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 2:1  توسط زیتا ملکی 

نه این که مختص دکترها باشد؛ همه‌ی آدم‌ها این‌طوری‌اند. آن‌ها وقتی تو را  توی آن حال می‌بینند، طاقت نمی‌آورند و برایت فرمول طلایی‌و در واقع آخرین کارتشان را رو می‌کنند.  مثل فرمول طلایی آن دکتر که بهم گفته بود، بنویسم. لحظه‌هایی که آن‌ها فرمول طلایی‌شان را ارائه می‌دهند و تو می‌فهمی بارها امتحانش کرده‌ای؛ حتا از زور امتحان، خزش کرده‌ای و جوابی نگرفته‌ای، کار قلبت تمام است. فرمول طلایی آن‌ها،  حتا یک فرمول پلاستیکی ساده هم در زندگی‌ات نیست. تو به آن‌ها در مورد بی‌فایده بودن فرمول طلایی‌شان چیزی نمی‌گویی. فقط دور می‌شوی تا جای امنی برای گریه کردن، پیدا کنی.

شاید بپرسید آن حال؟ کدام حال؟ می‌گویم؛ هرچند که آن حال همان حالی بود که نمی‌شود زیاد در موردش نوشت. آن حال، حالی بود که با خوردن فلافل با تربن در سهروردی جنوبی درست نمی‌شد؛ که آن حال، اتفاقن حال بی‌اشتهایی بود. صدبار به مادرم گفتم رنج را که نمی‌شود برد و انداخت به بیمارستان. رنج این‌جاست. این‌جا توی قلب من. رنج این‌جاست. این‌جا توی مغز من. به مادرم گفتم خاطرات که پاک نمی‌شود. قرص می‌خورم. اما پاک که نمی‌شود. به مادرم گفتم هی عقب بینداز، هی فکر کردن بهش را عقب بینداز، هی گریه کردن در موردش را عقب بینداز. درست نمی‌شود که. به مادرم گفتم بگذارد بروم پیاده‌روی‌های طولانی تنهایی کنم. که اصلن آن حال، حال پیاده رفتن و داد زدن بود؛ مثل دیوانه‌ای که توی اتوبوس دیده بودم و هی داد می‌زد و کسی به روی خودش نمی‌آورد؛ ای داد بیداد...

به مادرم گفتم رنج را نمی‌شود برد  و انداخت بیمارستان! رنج که نسخه‌بردار نیست. «درد را که نمی‌شود دست‌بند زد و به زندان انداخت.»، که آن حال تا توی من است، درد که خوب نمی‌شود. که مثلن بام تهران رفتن و لش‌بازی از پسش برنمی‌آید که. آن حال که باشد تو با یک مشت بادام هندی که راننده‌ی تاکسی توی مشتت می‌ریزد، یا با دیدن ابرهای سفید بزرگ سر صبح، در آسمان دربند روزت که ساخته نمی‌شود. با ناز کردن تمام گربه‌های پشمالویی که خوانده بودم صد در صد ضد افسردگی‌ست، خوب نمی‌شوی. که صدبار اگر از روی درد بنویسم و چای گل‌گاو زبان برایم دم کنند، تپش قلبم کم نمی‌شود که، به لرزش‌های دست و بی‌حسی پهلوی چپم خدشه‌ای وارد نمی‌شود که. به مادرم گفتم نه‌خیر خانم؛ رنج را نمی‌شود برد و به بیمارستان انداخت. رنج را نمی‌شود دست‌بند زد و به زندان انداخت. «با رنج که نمی‌شود زیر باران خوابید.» با رنج که نمی‌شود از بالای کوه‌های رحمان‌آباد، حرکت بخار چای را بر لبه‌ی فنجان‌های پلاستیکی هواپیمایی نگاه کرد به مادرم گفتم غذا نمی‌خواهم.  آن حال، حال لاغر شدن بود. حال گود افتادن پای چشم‌ها و بالا آوردن از زور نگاه کردن به خورش قیمه. آن حال، حال سر صبح‌هایم بود که فارماتون می‌خوردم و نان و پنیر و گردو توی توالت فرنگی بالا می‌آوردم. آن حال، شبیه موقعی بود که نیکول کیدمن در استرالیا، با قد بلندش توی دارودسته‌ی گوسفندها می‌دوید و  می‌خندید و من قدکوتاه بودم و توی کاناپه‌ی نارنجی پاهایم را بغل می‌زدم و گریه می‌کردم.

آن حال.... آن حال... آن حال حتا حال موزیک گوش دادن نبود که. اولین آهنگ که شروع می‌شد، یک و دو اوکی بود اما به سه نرسیده گریه می‌کردی، قبل تمام شدن کره‌های بادام زمینی روی میز گریه می‌کردی، قبل این‌که پرچمشان را در بیاورند و بر فراز اورست توی برف بکوبند گریه می‌کردی، قبل تمام شدن فصل آخر کتاب دوهزار صفحه‌ای دن‌کیشوت گریه می‌کردی. آهنگ که شروع می‌شد، قبل این‌که پلیس‌های ایست، کار هر عصرشان را شروع کنند و اولین کاسه‌ی سوپ به دست اولین ولگرد اندرزگو برسد، قبل از این‌که حتا شب، شب واقعیِ شب  سر برسد، تو گریه می‌کردی. تو قبل از رفتن پاها توی کفش‌ها، قبل از پیدا کردن سوراخ مناسب روی درازی کمربندها، حتا زودتر از فاصله‌ی بین زدن زنگ و یک طبقه بالا آمدن مهان‌ها گریه می‌کردی...

به مادرم گفتم  رنج و آن همه گوش؟ رنج و آن همه منتظر بستری شدن در بیمارستان دولتی 26 تخته؟ مسخره نیست؟ رنج من و آن حال و کسی دیگر که پشت در بود و دیالیز و پیوند ریه، شرح حالش بود. به مادرم گفتم  حتا، حتا، حتا همین دکتر که خودش مبتلا به آن حال است چه می‌داند توی قلب من چه می‌گذرد. چه می‌داند تمام شده؛ نقطه! یعنی چه. این دکتر که نبوده، ندیده، امروز برایش یک روز عادی است که س صبحی، هم‌خانه‌اش توی خانه، یک دسته نرگس به آب گذاشته. او چه می‌داند یک نفر زیر این آسمان با آن حال دارد زندگی می‌کند که.

نتیجه این‌که، آن روز من آن حال را داشتم و جای پارک نداشتم. نا، برای بالا آمدن از سربالایی داراباد و موقعی که رسیدیم، نفس برای تازه کردن نداشتم. چرا، از هر غمی، کمی، بود و از هر دردی بی درمانش. آلودگی هوا بود، او اما نبود. دنیا هنوز هم پر از پیشنهادهای بی‌شرمانه بود. پر از فحش، پر از ابرهای بی‌بارانی، پر از لیست شدن اسمم زیر عنوان ولگرد و خیابانی. آن روز آن حال را داشتم و او را نداشتم. به هوای آلوده و سرمای یک‌دفعه‌ای آلرژی داشتم و او را نداشتم. هم‌چنان به عصاره‌ی جنسینگ واکنش بد داشتم و او را نداشتم. استعداد نوشتن این‌ها را داشتم و او را نداشتم. از همه‌ی دنیا، یک خواهر بود که به صدای گریه‌هایم گوش می‌کرد که او هم دور بود و او را نداشتم.

به مادرم گفتم پیوند ریه مورد اورژانسی‌ست. موردی که از ساعت چاهار صبح تا هشت شب برای یک تخت بستری، پای کار بایستی. اما کدام بیمارستان، من را بابت رنجی که توی قلبم دارم بستری می‌کند؟ کدام تخت می‌فهمد؟ ملافه‌های خونی و قلب‌های ایستاده و سرفه‌های پر از عفونت، در مقایسه با رنجی که در قلب من است؟ چیزهای دیدنی باورپذیرترند! به مادرم گفتم، تخت‌های بیمارستان، زبان دیالیز و توده‌های بدخیم را بهتر می‌فهمند. بیمارستان جای این قرتی‌بازی‌ها نیست که. راه‌روهای سرد سفید، جای این شل بازی‌ها، این از پا افتادن‌ها، این بی‌قراری‌ها و یک‌جا نماندن‌ها نیست که.

و همان موقع بود که دیالوگ گریه‌آور دوست داشتنی‌ام را گفتم؛ رنج را که نمی‌شود برد و انداخت به بیمارستان. رنج را که نمی‌شود دست‌بند زد و  انداخت به زندان... برویم.

 

*و زنده باد فروغ فرخ‌زاد


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 2:44  توسط زیتا ملکی 

وقتی کسی می رود، در قلبت دردی به وجود می آورد که دیگر هیچ چیز؛ حتا برگشتنش، درمانش نخواهد بود.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 1:49  توسط زیتا ملکی 

وقتی پسره توی پذیرش یک بیمارستان دولتی ازم پرسید شغل؟ و من جواب دادم خانه‌دار حتا نای ایستادن روی پاهایم را هم نداشتم.

توی اتاق، دکتر چند بار تکرار کرد: حمله‌ی پنیک... حمله‌ی پنیک! اگه حمله بهش دست داد ببرینش بیمارستان و بگین سابقه‌ی حمله‌ی پنیک داره.

و من تمام علائم و نشانه‌هایش را از دکتر بهتر بلد بودم. چون بعد از بیرون آمدن از مرگی که داشت اتفاق می‌افتاد، توی گوگل با گریه تایپ کرده بودم: حمله‌ی عصبی و مریضی‌ای که داشت از پا درم می‌آورد به دقیق‌ترین شکل ممکن جلوی چشمم ظاهر شده بود.

خانم دکتر گفت: فک کردی داری می‌میری؛ هان؟

گفتم: آره؛ با صدای زمختی که به گوش خودم هم ناآشنا بود.

گفت: چی‌کار کردی؟

گفتم: خودمو کشون‌کشون رسوندم به اتاق مادرم که بهش بگم دارم می‌میرم.

خانم دکتر مهربان‌تر شد و گفت: نه... نمی‌میری. یه راه‌حل خوب بهت یاد می‌دم. بشین درداتو بنویس. ان‌قدر بنویس تا خالی بشی.

آمدم حرفی بزنم که گفت: اصلن فکر نکن کار سختیه یا نمی‌تونی. مثل انشای مدرسه‌اس. بنویس و اگرم نمی‌خوای کسی ببینه، پاره‌اش کن و بریزش دور. نوشتن خیلی خوبه. باید امتحانش کنی.

سرم را انداختم پایین و گفتم: باشه و به برگه‌ی پذیرش نگاه کردم.

نوشته بود شغل بیمار؟ و پاسخ گرفته بود: خانه‌دار.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 1:24  توسط زیتا ملکی 

 هدفونم خراب است. ابی قطع می‌شود... من گریه می‌کنم... ابی وصل می‌شود... من گریه می‌کنم... شب بی‌دریغ بود، من تلخ و ناامید... ابی قطع می‌شود... ابی وصل می‌شود.... من و تو قطع می‌شویم... من و تو وصل می‌شویم...

هدفونم خراب است و گریه می‌کنم. بابت این همه برگ که بر زمین گذاشته‌اند درخت‌ها و من تا امروز کجا بودم که ندیده بودم... بابت این همه غم که بر زمین گذاشته‌اند درخت‌ها  و من چرا گریه می‌کنم.

شب تاریک است و تو که نیستی ناامن است و  من از تنهایی و حتا این مبل رنگ روشن که در شب، تاریک  وعمیق است می‌ترسم. انگشت اشاره‌ام را حتا اگر به این مبل بزنم، تا آخر غرق خواهم شد...

من گریه می‌کنم... بابت فرورفتگی چانه‌ات و بوسه‌هایت بر جوراب کرکی‌ام و شیرموز_لاته‌های فلکه اول تهران‌پارس گریه می‌کنم. بابت پاستا و کیک مرغ و نوشابه‌ی پپسی در لیوان گل‌دار کریستال گریه می‌کنم. بابت رد دست‌های کرم‌دارت، بر شیشه‌ی ماشین گریه می‌کنم.

بقیه‌ی این داستان را از هرکسی بهتر بلدم. دل درد می‌گیرم و قلبم به رفتنت و نرسیدنمان گواهی می‌دهد. مثل پیامبری که معجزه‌اش، پیش‌بینی تنهایی‌ست.  بقیه‌‌ی این داستان دل‌خراش است. دمر برتخت روانی از اشک؛ ابی قطع می‌شود... هزار پرنده مثل تو عاشق... ابی وصل می‌شود.... رفتن و رفتن صادق ساده... نیامدن باز... ابی قطع و وصل می‌شود. قطع می‌شویم... شب‌زده برگرد... وصل می‌شویم.

شب چه‌قدر تاریک‌تر از باقی شب‌هاست و خواب چه‌قدر سخت‌تر از باقی شب‌هاست و تو چه‌قدر دورتر از باقی شب‌هایی. کلمه‌ها یک شبه چه‌قدر بی‌رحم‌تر می‌شوند و چه‌قدر کنترل کردن خودم و اشک‌هام سخت می‌شود وقتی دیگران پیشم نشسته‌اند و دارند سریال محبوبشان را نگاه می‌کنند.... و ابی چه‌قدر غمگین‌تر از باقی شب‌ها می‌خواند... سر برمی‌گردانم و فکر می‌کنم ما کی به این خانه آمدیم؟ چرا ندیدم؟ چرا یادم نیست کی از خیابان زینعلی، بارهایمان را بالا آوردیم و تخت‌هایمان را توی اتاق زدیم و من نشستم تویش و گریه کردم؟ چرا یادم نمی‌آید آذر کی رسید و کی به هم نرسیدیم؟ چرا یادم نمی‌آید اولین باری که فهمیدم دوستم نداری  کی بود و آخرین باری که بهت گفتم دوستت دارم کی بود... ابی وصل می‌شود... خاطره مثل یه پیچک، می‌پیچه رو تن خسته‌ام. ابی قطع نمی‌شود... ابی دیگر هرگز قطع نمی‌شود.     

هدفونم خراب است. روحیه‌ام خراب است. این‌جاهایش را خیلی خوب بلدم. «عجب دنیای اسرارآمیزی‌ست دنیای اشک...»، از این‌جا به بعدش، یک شب تاریک است که دیگر تمام نمی‌شود...نه این‌که شعار یا کلیشه باشد. این شب دیگر تمام نمی‌شود. حتا وقتی ماشین بخرم، یا فوق لیسانس بگیرم، یا با گرگ‌ها توی بیابان‌های مصر برقصم، یا حتا وقتی یک فیلم جدید توی سینما کوروش نگاه کنم، یا پاپ‌کورن پنیری و ذرت مکزیکی بخورم، یا بیایم فلکه اول و یک بی‌ام‌و سفید تو مارون بهم شماره بدهد باز هم یادم نمی‌رود که این شب هنوز تمام نشده. این شب ادامه دارد. این شب در نفسش در صدایش با ماست و مثل شبی‌ست که باید باشد... همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته... چه‌قدر مزخرف... آدم‌ها می‌میرند و ابی بعد بیست سال هنوز حرف از غبار اندوه روی گلبرگ لب‌ها می‌زند... ابی قطع می‌شود.... ابی دائم قطع می‌شود.

خیابان‌ها حالا بدون تو ناشناس‌تر از همیشه است. این همه برگ توی خیابان زینعلی وحشتناک است. گفتن این‌که «گریه می‌کنم چون می‌دونم هیچ‌وقت به‌هم نمی‌رسیم» وحشتناک است. پوشیدن پالتوهای رنگی وقتی دلم سیاه و سفید است، وحشتناک است. حتا تایپ کردن همه‌ی این‌ها و  نبودن کلاغی ولگرد که خبرمان را با خود ببرد به شهر وحشتناک است.

باید به تنهایی خو کنم. عادت خوبی‌ست. تنهایی لابد شانس زندگی من است. این قلب‌های شکسته، این گریه‌های توی جمع، این اس‌ام‌اس‌ها که دیگر هرگز سند نمی‌شوند، پاک شدن عکس‌ها، حذف کردن آدم‌ها اتفاق زندگی من است. هدفون خراب و تن تو کو؟ تن صمیمی تو کو؟ صدای شب‌هایی‌ست که ادامه‌ی همان شب بلند غمگین است... ابی قطع می‌شود... عطوفت تن تکیده‌ی تو کو را نمی‌شنوم... تنی که تکیه‌گاه من نبود را می‌شنوم... ابی وصل می‌شود... ما قطع می‌شویم... صندوق‌چه‌ی عزیز خاطراتمو، ببین ببین که موریانه خورد... ما قطع می‌شویم... ببین که بی کبوتر صدای تو.... ما قطع می‌شویم... گلای رازقی‌مو باد برد... تا ابد گریه می‌کنم زیرا که دیگر هرگز وصل نمی‌شویم.


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 2:31  توسط زیتا ملکی 

دوست داشتن کثیف می‌شود. خراب می‌شود. می‌دانی؟ همین حالایش هم همه‌چیز عادی شده، هنوز شروع نشده تمام شده.

خودم را در خانه‌ای تصور می‌کنم که سرد و خالی است. یک خانه‌ی سفید کم وسایل با پنجره‌های غمگین آبی. خودم را تصور می‌کنم که از تو دورم. کنار هم می‌خوابیم. کنار هم به مستربینی که همیشه دوستش داشتیم می‌خندیم و عاشق خرس قهوه‌ای‌اش می‌شویم اما دیگر هیچ‌چیزی بین ما نیست.

خودم را در رخت‌خوابی تصور می‌کنم که دست خرس قهوه‌ای‌ام را جای دست تو گرفته‌ام. که به الیور شب به خیر گفته‌ام اما به تو نه. که مواظبم الیور نصف‌شب از تخت پایین نیفتد اما مواظب تو نیستم. که مواظبم پتو از روی الیور آن طرف نیفتاده باشد اما تو به راحتی سرما می‌خوری. 

خودم را در خانه‌ای تصور می‌کنم که توی یکی از اتاق‌هایش تنهایی نشسته‌ام و کتاب می‌خوانم. می‌خوانم کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد و یاد کیا راد می‌افتم و وبلاگش یکی از پنجره‌های همیشه باز روباه قرمزم است. خودم را در کنار تو تصور می‌کنم که بودن با دوست‌هایت را به بودن با من ترجیح می‌دهی و من طبق تئوری بسوز و بساز، می‌سوزم و می‌سازم. توی همان اتاقه می‌مانم و توی دریای اتاقه کرال سینه می‌روم و گوشواره‌ی مروارید برای خودم می‌سازم...

دوست داشتن عادی می‌شود. مثل حالا که دیگر برایت مهم نیست پاشنه‌ی کفشم زیادی بلند است و دامنم زیادی کوتاه است و موهایم دیر بلند شود. دوست داشتن خراب می‌شود مثل همین حالا که قول‌هایت را فراموش کرده‌ای و من تنهایی دکتر می‌روم و تنهایی مرکز شهر می‌روم و تنهایی خرید می‌روم و میزان سرب موجود در هوا و تأثیرش بر ریه‌هایم برایت مهم نیست و خسته شدنم در سربالایی جمال‌آباد برایت مهم نیست و آرزوهایی که باهات در موردشان حرف زده بودم مهم نیست و دوست داشتن خراب شده؟ بشود! مهم نیست.

باید تا آخر عمر تنها ماند. باید توی تختی صورتی باقی ماند. کوچ کردن به تخت‌های سفید دو نفره اشتباه بزرگی‌ست؛ وقتی قرار است تا آخر عمرت تنها و تنها الیور مثل روز اول باهات بماند.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 1:12  توسط زیتا ملکی 

این‌که آدم خود واقعی بی کم‌و‌کاست

خود واقعی بی‌سانسور و حذف

خود ِ خودش باشد

   اوج روشن‎فکری‌ست


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 21:36  توسط زیتا ملکی 

در این دنیا

اتفاق‌های عجیب زیادی می‌افتد

یکی‌اش؛

          همین که

                         تو دوستم داری


برچسب‌ها: یک قطره شعر وسط کاغذ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 16:12  توسط زیتا ملکی 

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که دیگر وبلاگ‌نویسی شورانگیز سال 89 و 90 به من برنمی‌گردد.

الآن چندوقت است به آگهی‌های کار نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم که کم‌کم دارم دهه‌ی بیست را پشت سر می‌گذارم و هنوز کاری ندارم. دیگر نمی‌توان به بیرون آمدن دست پدر از جیب‌هایش امیدوار بود. هنوز هم بعد از دو سال خانه‌نشینی باورم نمی‌شود منی که این همه توانایی داشتم بدون این‌که جایی مشغول باشم و بیمه داشته باشم و امید به آینده داشته باشم و ماشین داشته باشم و قسط سر ماه داشته باشم و مثل بقیه‌ی آدم‌ها و جوان‌های این شهر، کارم پشتوانه‌ام باشد، نشسته‌ام این‌جا و هنوز وبلاگ‌نویسی می‌کنم. شاید برای همین ناامیدی‌ست که حس شگفت‌آور آن سال‌ها به من برنمی‌گردد.

دیگر چه امیدی می‌توان داشت وقتی در تمام نمودارها و آمارها و ارقام، من یک جوان با استعداد با انرژی تحصیل‌کرده‌ی با انگیزه‌ی صدالبته بی‌کار هستم؟


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی, دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 16:21  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر