تبليغاتX
سیاه سرفه
خط خطی های نصفه شب (بازگو و رونویسی از مطالب این وبلاگ ممنوع است .ما همه انسانیم)
به من گفتی کم دارم!

من چه چیز کم داشتم؟

خنده ی دست ساز بادبادک ها

در چشمانم که پرواز بلد نبود؟

یا دستان تو را

که خیلی وقت است در جیب لباس های قدیمی ات جا مانده!

آن قدر جا مانده

که از یاد برده روزهای پرواز دادن کاغذ رنگی ها را

ودستان مرا

که خوب به بادبادک ها سواری می داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:32  توسط زیتا ملکی | 
دنیا کوچک است.من از این دنیای کوچک کوکو مادمازل  چای ساز و بیست و پنج کاره ی مولینکس نمی خواهم...من از این دنیا تو را می خواهم درست وقتی من را نمی خواهی!

دنیا کوچک است و مادرت می رود خواستگاری.دنیا کوچک است و تو من را نمی بری صبحانه ی اردک آبی.دنیا کوچک است و من پولم نمی رسد پالتوی هرمس بخرم و تو ببینی و تعریف کنی...

من بیزارم از این دنیا که تو تویش کمربند داری.سیبیل داری.قلیان هخامنشی داری و من هیچی ندارم جز دو تا چشم که زل می زند به زندگی تو و نفس های عمیقی که تار میکند چشم های پنجره را....

بحث های سیاسی دعوای نمایندگان سر نطق پیش از دستور هدفمند شدن یارانه ها به چه کاری می آید که نمیتواند من را به تو برساند؟

دنیا کوچک است.با این همه اتوبان تازه تأسیس و جاده های نو نوار خیلی کوچک است چون این همه راه راهی نیست که من و تو به هم برسیم.

من از این دنیا گله دارم.از خدا که چشم هایش را محکم با دست هایش گرفته تا نبیند.از این که من تورا خیلی....اما تو.....

دم صبح چشم هایم گریه های تازه نفس دارد.باید خدا را تکان بدهم.شاید بیدار شود و من را ببیند. ببیند به چشم هایم کلی اشک تحمیل شده.ببیند تنهایم و ما هیچ وقت به هم نمی رسیم.آن وقت برای من-نمیگویم حتما- شاید گریه کند...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:17  توسط زیتا ملکی | 
توی اتوبان یادگار امام گاز می دهد.

نگاه می کنم:دشت بهشت در این ساعت نیمه شب  با میگو های دستی دوازده و نیم خواب خواب است.جلوتر می رویم.یک تکه از اتوبان را دنده عقب می رویم تا می رسیم.اواخر مهر است اما هوا سرد سرد است.دسته های مختلف حقوق بشر در گوشه و کنار جمع اند.ساعت یک نیمه شب است و تا چند ساعت دیگر ۵ نفر اعدام می شوند.من پیاده می شوم.نمی توانی تصور کنی که هوای اطراف زندان اوین چه قدر سرد و سنگین است.بوی مردن می آید.بوی رها شدن که با پارس های غمگین سگ های دوره گرد قاتی می شود....

من خوابم نمی آید.سردم نیست.میگوی دستی  دوازده نیم نمی خواهم.من حتا از فکر آن بوت هفتاد تومانی بیرون آمده ام.من آمده ام برای نجات نفس های خاردار محکومین به مرگ تلاش کنم...

تا پنج صبح علاف قدم می زنم.نگاه های سرباز توی اتاقک نگهبانی غمگین است.چه خوب که دختر ها سربازی نمی روند...

با اذان صبح سر و کله ی خانواده های اولیای دم پیدا می شود.ما و دوستان دیگرم راه می افتیم.التماس التماس و التماس.

اما نه مثل این که عزراییل رفتنی نیست.از دیشب این دور و بر قدم می زده.حالا راحت نمی گذارد و برود.کم کم به گریه می افتم.یکی از افراد خانواده ی مقتولین داد می زند:زهر مار...

من ساکت می شوم اصلا خفه می شوم.سرباز آن بالا توی سرمای استخوان سوز دو طرف اوین را می بیند....نفس های خاردار در دو سوی دیوار های اوین..

اوین ترسناک است.من از اوین می ترسم.من از اعدام شدن می ترسم.من از دیوارهای خاکستری بلند می ترسم.خانواده ها برای اجرای حکم می روند.من از پارس سگ ها می ترسم.من از سایه ی خودم هم می ترسم.صدای صندلی ای که از زیر پای قاتل ها پرت می شود توی گوشم می پیچد.توی دلم به سرباز آن بالا می گویم:داری چی می بینی؟پشت در زندان همگی امن یجیب می خوانیم.....صدای پارس سگ ها می آید..

هوا روشن می شود.اولیای دم بیرون می آیند با بال های باز کرده و مفتخر.یکی از مأمرین می گوید:رضایت دادن لیاقت می خواهد...

عزراییل با دست پر بر می گردد.با اعصاب ضعیف توی ماشین می نشینیم.خانواده ی قاتل ها دیوانه وار گریه می کنند.

با خودم می گویم:من تجربه ای از مردن ندارم ولی مثل اینکه مردن آن قدر ها که می گویند سخت نیست...

اتوبان خلوت است. تند می رود.تند از مرگ و زندان و سرمای مرگ بار دور می شود.به پشتی صندلی تکیه می دهم و یک قطره اشک درشت می رود پشت گوشم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:31  توسط زیتا ملکی | 
حرصم از این می گیرد که همیشه از سخت سخت تری هم هست....

۱)شعر پست پایین مال من نبود.توی پرانتز گذاشته بودم.دیدید که؟

۲)نمایشگاه میام.احتمالا جمعه از ۲ باشم.

۳)همچنان بسته می مونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:58  توسط زیتا ملکی | 
« تو که نیستی من ویلون توخیابون ببینی                 تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی    

بی تو لبریزم از این حادثه ی سال و زمونا                تا تو برگردی می شم دود و میرم تو آسمونا

با من یه هم صدا نیست

با من یه آشنا نیست

دیگه هیچکی تو دنیا

با من غیر از خدا نیست....»      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:37  توسط زیتا ملکی | 

با یک پسر اتریشی دوست شده بودم که اسمش اروین بود (Erwin).یک پسر مو بور چشم آبی فوق العاده پر انرژی!

زمستان بود و حسابی برف آمده بود.رفتیم یک کافی شاپ توی گاندی.من بودم و سلی و آرزو ومهدی دوست و همکار اروین.

آب آلبالو سفارش دادیم و مشغول حرف زدن شدیم.45 دقیقه انگلیسی....دهانم کف کرده بود و خسته شده بودم از بس باید توی ذهنم جمله های انگلیسی را ردیف می کردم.اروین هم یک بند حرف می زد و تنها کلمه های فارسی ای که بلد بود محدود می شد به :

سلام علیکم،حرام،جونم!

اروین موبایلش را در آورد تا با هم عکس هایش را ببینیم.یکی از عکس ها را نشانش دادم و با لبخند گفتم:Is he your father? (یه چیزی تو مایه های آخیییییی باباته؟)

یک لبخند کجکی زد و گفت:no no she is my mother!!!!!!

از خجالت داشتم آب می شدم.راستش آن چیزی که من در عکس دیدم یک توده ی مردانه بیشتر نبود.تازه خیلی سخت می شد اسم مرد رویش گذاشت چه برسد به زن....سریع بحث را عوض کردم.عکس ها را که دیدم موبایلش را دادم به  سلی و آرزو!

خودم هم مشغول سر گرداندن و دید زدن میز های کناری شدم.بیشتر کسانی که اطراف بودند خارجی بودند.از فرانسوی گرفته تا آلمانی و آمریکایی.همین طور که داشتم دید می زدم نگاهم میخکوب میز روبه رویی شد.یک آقای 31،2 ساله با کله ی تراشیده که تند تند آب معدنی

 می خورد و یادداشت می نوشت(الآن که فکر می کنم شباهت های زیادی بین او و مهدیار می بینم).من هی نگاهش کردم.نمی دانم چی داشت که نگاهم را نمی توانستم از رویش بر دارم.ناخودآگاه او هم سرش را بلند کرد و به من خیره شد.یک نگاه سرد و گیرا و بعد یک لبخند ملیح نشست روی لب هاش.

من سرم را انداختم پایین وبا اروین مشغول شدم.حرف های اروین به نظرم چرت می آمد.دوباره نگاه به مرد میز روبه رو کردم.از در دو نفر وارد شدند.سر و تیپشان مثل آدم های توی سریال ارتش سری بود.یکراست آمدند سر میز روبه رو.مرد جلوی آن ها بلند شد،قد و هیکلش را هم پسندیدم،چهار شانه بود و تنومند.آمد که بنشیند دوباره نگاه من کرد و برایم دست تکان داد...

خلاصه من هی به بهانه های مختلف نگاهم را می انداختم به میزآن ها.گوش هایم را تیز می کردم اما چیزی سر در نمی آوردم.خارجی بودند و با لهجه ی غریبی_شاید لهستانی_ حرف می زدند.کم کم قلبم شروع کرد به تند زدن!احساس عجیبی داشتم.تا به حال انقدر احساس کشش به آدم غریبه ای نکرده بودم.پاهایم قفل شده بود و نگاهم میخکوب.

انقدر به همدیگر نگاه کردیم و لبخند زدیم که اروین خنگ فهمید و بر گشت و میز آنها را نگاه کرد.بعد هم گفت خسته شده و برویم هتل برای شام.

آرزو می گفت: زیتا بسه انقد نگاه نکن اروین فهمیده....

ولی من اصلا دست خودم نبود.نگاهم چسبیده بود به صورت او.مخصوصا وقتی لبخند می زد و برایم سر و دست تکان می داد حریص تر می شدم برای نگاه کردن.

بلند که شدیم دیدم قیافه اش گرفته شد.به من اشاره کرد اما اروین من را سمت خودش کشید.داشتم دیوانه می شدم.به سلی و آرزو گفتم بروند بهش چیزی بگویند،شماره ای رد و بدل کنند اما نرفتند و گفتند:زشته!!!!!

از در کافی شاپ که آمدیم بیرون من از شیشه نگاهش کردم.هر سه تایشان برگشته بودند سمت در و من را نگاه می کردند.برایم دست تکان داد و اشاره ای کرد که منظورش را نفهمیدم.

دلم می خواست آرزو وسلی را بزنم. خودم را درک نمی کردم.این دیگر چه حسی بود؟سوار ماشین شدیم.اروین هی داد می زد:جووووونم!

سرم را چسبانده بودم به شیشه،از خیابان های برفی می گذشتیم.اروین حس های خوب من را گرفته بود.نگاه روبه رو کردم؛چمران شلوغ بود......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:55  توسط زیتا ملکی | 

دکتر گفت فشار عصبیه.برام آزمایش می نویسه.چکاپ کامل.طبق معمول رگم پیدا نمی شه.4 جای دستمو سوراخ کردن.رگم پاره می شه.دستم کبود می شه.دردم میاد.من گریه نمی کنم....

باید می رفتم دانشگاه.کجای دنیا رسمه آدم تا 8 شب سر کلاس باشه.استاد اداری مون قاضی دیوان عدالت اداریه. از هر چی حرف زد الا حقوق اداری.

کسل می رم آموزش دانشگاه داد و بیداد راه می ندازم.دانشجوی ترم چهارمم اما هنوز کارت دانشجویی ندارم.نمره ی درس تفسیرمم هنوز بعد گذشت دو ترم رو سایت نیومده.

زنگ می زنم به مهدیار .غریبه ور می داره.من نگرانم.نمی دونم چی شده.دلم می گیره.تو تاریکی 8 شب راه می افتم سمت خونه.

نیک طلب زنگ می زنه.می گه مصاحبت شنبه می ره رو سایت.حساب می کنم با پولش می شه یه بسته ی صد تایی centrum خرید.

مترو شلوغه.من رو زمین می شینم.سرمو می گیرم بین دوتا زانوم.رو سرم دارن روسری و سوتین ودسمال آشپزخونه می فروشن.

من سکوت کردم.هیچ چی ازشون نمی خرم.با خودم می گم اگه زندگی اینه......که خیلی به درد نخوره!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:7  توسط زیتا ملکی | 
هرکس آشنایی کسی پیش خدا دارد سفارش من و یکی که خیلی کارش گیر است را بکند...
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:53  توسط زیتا ملکی | 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد                     تا قیامت دل من گریه می خواد...

 

«به مادرم گفتم:دیگر تمام شد،همیشه قبل از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد....»

دارم دور شدنت را نگاه می کنم.دور شدنی که با خودش تکه هایی از من را می برد.

مهدیار خداحافظ!

مهدیار روزهای خوب خداحافظ!

مهدیار لحظه های دوست داشتنی خداحافظ!

مهدیار تابستان،مهدیار عید،مهدیار ماه رمضان خداحافظ!

مهدیار لاس زدن،خندیدن،گریه کردن،دعوا کردن خداحافظ!

مهدیار صبور،مهدیار نیاوران و اتوبان صدر و اریکه خداحافظ!

مهدیار تو دیگر قصد برگشتن نداری،مثل بلیت های یک طرفه فقط می روی،خداحافظ!

من دیگر دردسرت نمی دهم!

مهدیار خداحافظ!

مهدیار من می مانم و دور شدنت را نگاه می کنم،مهدیار من حتا گریه نمی کنم که دلت به رحم بیاید و برگردی،خداحافظ!

مهدیار دیگر زنگ نمی زنم،تند تند نمی گویم ببخشید،گریه نمی کنم،برو به سلامت خداحافظ!

مهدیار مرگ  امشب از اتاق من شروع می شود!

مهدیار مردنم از امشب شروع می شود.

گوش دادنم به آهنگ تنهایم،گریه کردنم،خیره شدنم به خنده ات توی عکس...

مهدیار برو،کلاهت هم افتاد این طرف ها بر نگرد،خداحافظ!

وقتی که داشتی گوش می کردی،زاغ سیاهم را چوب می زدی فکر این روز ها را نمی کردی ،می دانم.مهدیار نا امیدت کردم،خداحافظ

دارم دور شدنت را نگاه می کنم،دور شدنی که مرگ و درد می آورد!

مهدیار درد از امشب شروع می شود،دردی که از تخت من شروع خواهد شد،دردی که بی فایده است،تولدی پشتش نیست،سراسر مرگ است،خداحافظ!

مهدیار روزهای سرحال،مهدیار خونسرد،مهدیار دعوا با موتور سوار خداحافظ.

قول می دهم اس ام اس ندهم،لوازمم را از زندگی ات جمع کنم،گورم را گم کنم،قول می دهم وقتی داشتی می رفتی حتا دست هم تکان ندهم.روی کاغذ ننویسم:«دلم گرفته است،دلم بهانه ی تو را گرفته است»،با خیال راحت برو خداحافظ....

مهدیار من هم یک روز درست می شوم،قلبم ،قلب تکه پاره ام دوباره خوب می شود،برایم دعا کن...خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:43  توسط زیتا ملکی | 

هوای عشق تازه نیست تو رگ هام...

 

چند روز گهی.پشت سر هم!چند روزی که همش بد بیاری بود!چند روزی که من را،تو را از همدیگر گرفت...بیست و یک دقیقه و شش ثانیه! دقیقه های خیانت،دقیقه هایی که تو گوش دادی و لب جویدی.دقیقه هایی که می گذشتند و ای لعنت خدا بر آن ها که گذشتند و گذشتند و من را از تو گرفتند....

من از دست خودم عصبانی ام.از دست خدا هم.من از خودم ناراحت،از خدا هم.من با خودم قهر،با خدا هم....خدا که خودش می دانست چرا مشت من را پیشت باز کرد؟خدا که خودش از ته دل من خبر داشت چرا گذاشت به اینجا بکشد؟خدا که تو نبودی که ندانی در دل من چه خبر است.خدا خداست...از ته و توی دل من خبر دارد!خدا که می داند من تو را می خواهم و والسلام!

حواس پرتی ام کار دستم داد،عاقبت کار دستم داد.چرا دکمه ی لعنتی را فشار ندادم؟چرا گوشی ام قطع نشد؟ چرا یک ساعت پیشش این اتفاق نیفتاد؟وقتی که داشتم از تو حرف می زدم،از تو می گفتم،قربان صدقه ات می رفتم؟

تو رفته ای!تلاش بی فایده ایست که سعی می کنم بمانی!تلاش بی فایده ایست چون تو به من می گویی:خائن...تلاش بی فایده ایست،اصلا بدون تو زندگی تلاش بی فایده ایست...

در اتاق را بسته ام.سرم را توی دست هایم گرفته ام.بیشتر از همه دلم برای خودم می سوزد و دوست داشتنی که بر باد رفت...حتا گریه هم فایده ای ندارد..

من تو را جا گذاشتم.من تو را گذاشتم و رفتم.حالا نشسته ام و هجوم اشک...

می خواهم دنیای جدیدی را کشف کنم.دنیایی که تو نیستی!دنیای تنهایی،دلگیری،دنیایی که بوی ترشیدنش می آید...تو رفته ای!امروز صبح که از خواب بیدار شدم آه کشیدم و دیدم زندگی ام مثل جعبه های کادوی پوچ،خالیست....

خالی خالی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:46  توسط زیتا ملکی | 
 
صفحه رویی
ما اینیم دیگه
پست مدرنیسم
بایگانی
عناوین مطالب وبلاگ
سیاه سرفه:
من سنم بالا میره,دس بردار نیستم,منطقم چن ساله مغز خر خورده,به من میگن سگ دروغگو,بلدم بشمرم تا چهل,این روزا هر روز میمیرم,گیره های لباسا رو زدم به فکرام تا باد نبرتشون,چن وقتی می شه خدا منو پرت کرده اون ور,دست خودم نبود دیوونه شدنم....بین خودمون باشه,بهش میگن:سرنوشت!

دست به دست
نوشته هایی قدرتر از قدر!(پیمان)
نخونی خودت ضرر کردی
نوشته های انقضا شده
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اونایی که با ما دست دادن
خدای خوب و رسول
مریم عرفانیان
رویا صدر
دکتر مهدیار دلکش
آرزو های کال فرشته
موژان
ها ها های فریبا دیندار
رعنا
باران سمانه
شاخه ی کج
آدرنالین نیما
شنل قرمزی
افروز ارزه گر
کافه ی تهمینه
دختر دریا
بی سرو ته های محدثه
ترنج
مدینه ی فاضله ی ترکمن!!!!
کاغذ بازیای مریم
ساحره(یاسمین دیگه!)
تلخ و شیرین حسین ناژفر
خودمونی با زهرا
جیک جیک شیوا خادمی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM