سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

 

از سایه‌ی سطل‌های زباله در کوچه،

از لبخند‌ مأمور شهرداری شبرنگ

                                         در شب ِ بی‌رنگ

از گربه‌های گوش‌دراز آبی‌ تک‌رنگ ترسیدم

دیشب

از چراغ‌های خاموش اتوبان همت

از خانه‌های دویست طبقه و

                                   ارتفاع بی‌جرئت

از طبقات زندانی و چراغ‌های بی‌حرکت ترسیدم

دیشب

از پیچ‌ها و مارها و زنبورها

از «آهسته برانید» و تندروها و بی‌شعورها

از کرانه‌ی باختری و تورات‌ها و انجیل‌ها و زبورها ترسیدم

دیشب

از فرار هرساله‌ی عید از تقویم،

از تنها من و او و شیطان رجیم،

از زخم‌های بدخیم و به دنبالش مراسم ترحیم ترسیدم

دیشب

مگس‌ها بر منقار کلاغ‌ها بودند

ما توی پیچ‌های توفان‌دار می‌راندیم

و آوازهای گریه‌دار می‌خواندیم

دیشب

صورتم را با دست‌هات پوشانده بودم

و از ماجراهای زندگی‌ام برات

داستان‌ خوانده بودم

دیشب

می‌ترسیدم و

لب‌هام  به نخندیدن باز می‌ماند

لنت ماشین سوت می‌زد و آواز می‌خواند

و دست‌هات توی تاریکی

                 فرمان را به نافرمانی می‌پیچاند

دیشب

از تونل‌های پایان‌ندار،

 پیدا نشدن شهر از دور و هی انتظار،

 گردوخاک و جبهه‌ی هوای ناپایدار ترسیدم

دیشب

دنیا که زخم شمشیرِ  بر پوست بود،

و سال‌ها بود که با تنمان دوست بود،

بودنت را می‌دانست

                 و ماندنت را خبر می‌داد

دیشب

از اس‌ام‌اس‌های به زبان فارسی نوشتاری

از اسکیزوفرنی و شیزوفرنی و بیماری،

از تهدیدهای از سر بیکاری ترسیدم

و توی تاریکی

با گریه؛

            به آغوش روشنت پناه آوردم

 

                     بخوانید روزی روزگاری من و او را


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 16:56  توسط زیتا ملکی 

یک عشق یک هفته‌ای به درد نخور داشتم که برای داشتنش، یک هفته ترافیک ظهرهای پاسداران را تحمل کرده بودم. عشق یک هفته‌ای یک دفعه‌ای، که اولین بار وقتی وسط خیابان پالیزی در حال رانندگی، رژلب می‌زدم سراغم آمده بود. عشق یک‌هفته‌ای به‌درد‌نخورم عینک ری‌بن جیوه‌ای آبی داشت. قدش بلند بود. بادی‌بیلدینگی بود و ماشین سیاه می‌راند. یک هفته‌ای عاشقش شده بودم. بعد تمام شده بود و من گریه کرده بودم و می‌دانستم تا آخرین روز دنیا، تصویر آب‌میوه‌هایی را که برایش خریده بودم، فراموش نمی‌کنم؛ آب‌میوه‌های بدون شکر افزوده‌ای که ازشان نخوردیم و رفتند پی کارشان...

بابت رفتنش خیلی گریه کردم. شب‌ها قلبم می‌لرزید و ده بار پشت سر هم می‌شکست. ده بار شکستن قلبم پشت سر هم... ده تا دستمال کاغذی غرق اشک؛ مچاله شده روی میز و چشم‌هایم که خیس بود و با انگشت‌هایم اشکی که جمع نمی‌شد را با تلاش بیهوده جمع می‌کردم. واقعیتی که هیچ‌کس در خانه‌مان برایش تره هم خرد نمی‌کرد این بود؛ عشق یک‌دفعه‌ای یک ‌هفته‌ای‌ام رفته بود...

بعد از چند ماه برگشت. ماشینش را عوض کرده بود. یک ماشین نقره‌ای لکنتی  خریده بود. عینک طبی‌اش هنوز روی چشم‌هایش بود. آن روز تازه فهمیدم دماغش چه‌قدر بزرگ است و از پر بودن خط ریشش چه‌قدر بدم می‌آید. ازم پرسید حالم چه‌طور است؟ بهم گفت مثل همیشه تمیز و خوش‌بو و مرتب هستم و بعد دست‌هایم را گرفت و گفت، همیشه به این فکر می‌کنم که تو چرا لاک نمی‌زنی و به ناخن‌هایت نمی‌رسی!

بهش نگفتم برای از یاد بردنش رفته‌ام سفر. برایش نگفتم سفری که توی لعنتی باعثش بودی، خواهرم را برای همیشه ازم گرفت. حتا بهش از آن شبی نگفتم که تا صبح، تا وقت روشن شدن آسمان گریه کردم. باورش نمی‌شد. یعنی اصلن نمی‌دانست در بین آدم‌های تهران هنوز هم از این‌جور دخترها پیدایشان می‌شود. شاید وقتی که بعد از یک هفته تنهایم گذاشته بود حدسش را هم نمی‌زد قلبم شبی ده بار شکسته باشد. مطمئنم یاد اس‌ام‌اس‌هایش هم نبود. از دستگاه پرینتر، داستان‌های رسیده را برمی‌داشتم و قلبم تیر می‌کشید و خط به خط حرف‌هایش را می‌خواندم. پشت  کامپیوتر سوم می‌نشستم، غلط‌های نوشته‌ها را می‌گرفتم، نیم فاصله‌ها را رعایت می‌کردم و توی چشم‌هایم اشک جمع می‌شد و خمیازه را بهانه می‌کردم. مطمئنم حتا حال روزهای بعد من را یادش نبود. یعنی روزهای خاصی برایش نبود.

بعد از چند ماه برگشته بود و دیگر عشق ناگهانی یک‌هفته‌ای‌ام نبود. دوستش نداشتم. دیگر دلم نمی‌خواست باهاش باشم. از دستش عصبانی بودم. که حتا لیاقت نداشت دختری مثل من، حتا برای یک هفته هم دوستش داشته باشد. از دستش عصبانی بودم که آن همه گریه برایش کرده بودم. برای اویی که تا این حد معمولی بود. کاش می‌دانست در دنیای «هیچ مردی جز او»، هم هرگز انتخابش نخواهم کرد. کاش می‌فهمید من را به راحتی از دست داده. کاش می‌دانست از دست دادن یعنی چه. کاش می‌دانست من ان‌قدر حساس بودم که بار آخر، فهمیده بودم بار آخر است و در راه برگشت به خانه‌ام، در غروب پاسداران گریه کرده بودم. بهم زنگ زده بود و گفته بود رسیدی؟ اما من باز آرام نشده بودم و گریه کرده بودم و دلم رفتنش را به زودی ِ زود گواهی داده بود. کاش می‌دانست مثل بقیه‌ی دخترهای اطرافش که ظرف‌های ماکارونی را چرب و چیلی ول می‌کنند به امان خدا و می‌روند سراغ دورهمی بعدی نیستم. کاش حداقل تمام یادداشت‌های آن روزهایم را یک‌بار خوانده بود و می‌فهمید با کی طرف است. حیف که نمی‌دانست. حیف که نمی‌فهمید.

وقتی کنار ماشین نقره‌ای آشغالی‌اش پیاده‌اش کردم، روی دنده‌ی نخواستنش بودم.قانون زندگی‌ام بود؛ هیچ‌کس شانس دومی در زندگی من نداشت...

 یک روز دیگر هم با شلوار سبز تیره‌اش برای دیدنم آمد . باهم رفتیم ریش‌تراش خریدیم و وقت برگشت، توی میدان هفت‌تیر، بابت احمق بودنش ازش متنفر شدم. او که من را نشناخته بود و راحت ازم گذشته بود. او که به قول خودش بابت اضافه‌کاری، من را از دست داده بود... خداحافظی کردیم و  وقتی داشت توی آن کوچه‌ی بن‌بست به سمت خانه‌شان می‌رفت، دست‌بند ‌قلب‌قلبی  صورتی‌ام از دستم افتاد و گم شد. همه‌جا را گشتم و پیدا نشد. به دور شدنش نگاه کردم و دنبال دست‌بندم گشتم. قلب‌ها با رفتن او یکی یکی توی تاریکی نه شب گم شده بودند. دیگر ندیدمش. تلفن‌هایش بی‌جواب ماند. اس‌ام‌اس‌هایش را دیلیت‌آل کردم و تصمیم گرفتم تمام آدم‌هایی را که ارزش اشک‌هایم را نداشتند، دور بریزم.

یک عمر توی اس‌ام‌اس‌های خداحافظی نوشته بودم: «قدر زر، زرگر شناسد»؛ پایان خوب این‌جور قصه‌ها همین است که بالاخره کسی را پیدا می‌کنی که خودِ خودِ زرگره است، خیلی معمولی به زندگی‌ات می‌آید و تا ابد دنیا دوستت دارد.

 

این دوتا یادداشت هم مال آن روزهاست. دوست داشتید کلیک کنید.

دورتر از چیزی که در آینه به نظر می‌رسیدم

هر روز بیشتر از روز قبل خیابان‌ها با من نامهربانند

 


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 4:46  توسط زیتا ملکی 

دردناک‌تر از

 فرسوده شدن لوله‌های آب لوله‌کشی،

جان دادن پرشین‌کت‌های ملوس،

خراب شدن گلدان‌های کاکتوس‌ چهل ساله،

درخت شدن پیرزنی که چاهارده سال جلوی خانه‌ای می‌نشست،

بدتر از

گذشتن از عمر کتاب‌ها و تجدید چاپ نشدن‌ها،

تمام شدن مدت اعتبار دگزامتازون‌ها،

مدت اعتبار ویزاها و گذرنامه‌ها،

مدت اعتبار بودن من‌ها در زندگی اوها...

دردناک‌تر  و خطرناک‌تر و اسفناک‌تراز همه‌ی این‌ها، این است

که من شش سال است

                             دیگر بیست ساله نیستم!

بیست‎ساله نیستم. باید ظرف‌ها را شست، به سینک خالی نگاهی انداخت و فهمید که همه‌چیز تمام شده. دیگر نباید چشم‌انتظار ریتر اسپرت‌های فندقی باشم. دیگر خبری از دست گل‌هایی که یک‌دفعه به خانه‌مان می‌رسید، نیست. آدم‌هایی که یک روزی برایم بلیت‌های کنسرت یک‌دفعه‌ای می‌خریدند، دیگر در زندگی‌ام نیستند.

بالا رفتن سنم را خواهرم یادآوری کرد. به قول او، حماسه‌ی هدیه‌های بزرگ ارزان‌قیمت و کوچک گران‌قیمت خیلی وقت است تمام شده. شش سال گذشته و من نفهمیده‌ام. شش سال گذشته و بی‌این‌که تنها باشم، تنها بوده‌ام. این بدترین شکل تنهایی‌ست!

یک زمانی ما شیرهای کیسه‌ای را در بطری خالی شیرهای گران‌قیمت دامداران ریخته بودیم. جلوی مهمانمان آبرویمان حفظ شده بود و خوش‌حال بودیم.

یک زمانی آباژور شکسته‌ی بی دست و پایی را از آشغال‌دان محله‌ای در استخر تهران‌پارس درآورده بودیم. لامپش را عوض کرده بودیم. مثل روز اولش کار کرده بود و آبرویمان جلوی مهمانمان حفظ شده بود و خوش‌حال بودیم.

یک زمانی به پلیورهایمان که پشت گردنش، مارک شاهین طالبی خورده بود دست‌درازی کرده بودیم. مارک را کنده بودیم و مارک اسپریتمان را جای شاهین طالبی دوخته بودیم. دوست پسرمان حظ کرده بود از مارک پلیورمان، آبرویمان حفظ شده بود و خوش‌حال بودیم.

به قول خواهرم یک زمانی از گشت ارشاد می‌ترسیدیم. از پارک ملت تا جردن را یک نفس می‌دویدیم و مأمورها دنبالمان بودند. یک زمانی از ساعت نه به بعد خیابان‌ها می‌ترسیدیم و عقربه‌ها که نود درجه می‌شد، موبایلمان را سفت‌تر می‌چسبیدیم. یک زمانی از پیاده‌روهای انقلاب و سرنگ‌های ایدزی آدم‌های دیوانه می‌ترسیدیم و وقت عبور از این پیاده‌روها بدنمان همیشه‌ی خدا مورب بود. یک زمانی از دادهای پدر، وقتی توی کوچه با پیژامه چشم به راه آمدنمان بود می‌ترسیدیم و قدم‌هایمان را سه برابر عرض شانه برمی‌داشتیم. یک زمانی از عکس‌های آدامس پلی‌بوی می‌ترسیدیم. می‌ترسیدیم نگاهمان بیفتد و  سنگ شویم؛ عکس‌هایش را نمی‌دیدیم و آدامس‌هایش را نمی‌جویدیم.

اما حالا دیگر بیست ساله نیستم. حالا از مردن در سرزمینی بیگانه می‌ترسم. حالا می‌ترسم موقع درخت شدن مادرم، کنار دستش نباشم. حالا از مریضی‌های بد که سراغ آدم‌های مهم زندگی‌ام می‌رود می‌ترسم. زمان گذشته، دیگر بیست ساله نیستم و از شکست خوردن می‌ترسم. از ناتوانی جنسی و درک نشدنم در زندگی آینده. از پیش نرفتن داستان‌های توی سرم و چاپ شدن دوباره‌ی کتابی که ده سال یک‌بار گذرش به کتاب‌فروشی‌ها می‌رسد. زمان گذشته و به جز این‌ها و به قول خواهرم از بی‌پولی می‌ترسم.

بی‌پولی هم لابد رنج عظیمی‌ست. خواهرم می‌گوید بی‌پولی تصویر مردی‌ست که روغن مایع خانه را به قصد فروختن می‌گذارد توی کیسه. از پنجره که نگاهش می‌کنی مرد را می‌بینی که سربالایی کوچه را تمام می‌کند و برای رسیدن به خیابان اصلی، می‌پیچد به چپ!

آه... عجب تصویر رنج‌آوری.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:21  توسط زیتا ملکی 

چشم‌هایش توی تاریکی خیس و براق بود. از لواسان برمی‌گشتیم. خسرو شکیبایی می‌خواند: من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می‌زنم... تمام خطوطی را که می‌خواند حفظ بودم و می‌دانستم او حتا یک خطش را هم حفظ نیست و صدای خسرو شکیبایی و شعر فروغ به خاطر من است که در این ماشین دارد پخش می‌شود.

دستش را که گرفته بودم، به آرامی گفته بود، می‌دانی؛ وقتی فیلمی تمام می‌شود و اسم‌ها همین‌طور می‌آیند و می‌روند خیلی غمگین می‌شوم...

حالم بد شده بود. قلبم لرزیده بود و فهمیده بودم هنوز خیلی مانده او را بشناسم.

 

وارد سال ششم وبلاگ‌نویسی شدم و مثل فیلم‌های پلاستیکی تلویزیون که شخصیت‌هایش، تولد خودشان را هم یادشان نیست، یادم نبود. می‌خواهم  به مناسبت نوشتنمان، یک روز بعد از ماه رمضان، یک جایی دور هم جمع شویم و قصه بخوانیم. یعنی من بخوانم و شما گوش بدهید. دو تا از دوست‌های شاعرم هم شاید بیایند و شعر بخوانند. بعد از مشخص شدن روز دقیقش، توی ده از ده اطلاع‌رسانی و حضور و غیاب خواهیم کرد.

عنوان هم که هروقت می‌خوانمش، کیف می‌کنم، حال مونا برزویی است.


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی, دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 16:23  توسط زیتا ملکی  | 

این یادداشت برای خوانندگان بدشانس این وبلاگ است که اتفاقن طرف‌دار برزیل هستند. خوانندگانی که همیشه و در همه‌ی عرصه‌های زندگی‌شان، بی‌کم‌و‌کاست برزیل جام جهانی 2014 بوده‌اند.

 بازی برزیل را از نزدیک دیده بود. می‌گفت توی ورزشگاه طوری گریه کرده که چند نفر از ردیف جلو، برگشته بودند و نگاهش کرده بودند. کلاه بوقی‌اش جلوی ورزشگاه از سرش افتاده و زیر دست و پا مانده بود.

من هم داشتم گریه می‌کردم. زنگ که زد هنوز اشک‌هایم را از توی صورتم پاک نکرده بودم. برایم گفت اشک یک مرد مسن روی دستش چکیده و این خیلی ناراحت‌کننده است. برایش گفتم از گل دوم به بعد وقتی توپ توی زمین برزیل می‌آمد، چشم‌هایم را می‌بستم. گفته بود زندگی با چشمان بسته. گفته بودم زندگی با چشمان بسته.

گفته بودم طاقت دیدن گل خوردن برزیل را ندارم. گفته بود برزیل مثل خودمان است. وقتی هیچ هم فکرش را نمی‌کنیم توی چند دقیقه حالمان را بگیرند، کارمان را بسازند.  وسط حرف‌هامان صدای بلندگو و آژیر پلیس آمده بود. یک قسمت از مسیر را موبایل به دست دویده بود و من هی داد زده بودم الوووو الوووو...

برزیل باخته بود و ما دو نفر از این همه دور، باهم قصه می‌بافتیم. گفته بودم وقتی برزیل غافل‌گیر شود پس ما هم غافل‌گیر می‌شویم. گفته بود غافل‌گیری بخشی از زندگی است اما بعضی‌ها تویش شانس نمی‌آورند و به جای این‌که شش تا گُل بزنند، شش تا گُل می‌خورند. گریه کرده بودم و گفته بودم چرا؟ گریه کرده بود و گفته بود چرا؟

زندگی هم مثل بازی آن دو تا تیم بود. زندگی ما دوتا بالا و پایین زیاد داشت و در مواقع سخت، خیلی هم که زور زده بودیم، یک گُل کار خراب‌کن به دروازه‌ی خودمان زده بودیم. توی خیابان‌ها راه می‌رفت و حرف می‌زد. صدای آواز خواندن می‌آمد. صدای بوق ممتد ماشین‌هایی که به باختن کشورشان اعتراض داشتند. گفته بود خانم مسنی سر یکی از خیابان‌های اصلی ایستاده و دارد جیغ می‌کشد و همه نگاهش می‌کنند. صدای جیغ‌های خانمه را شنیده بودم. گفته بود سینه‌های آویزان و شکم گنده داردو  پیراهن چیت سفید پوشیده. خانمه را تصور کرده بودم. با مویی که فرق وسط باز شده بود و تارهای سفید زیاد داشت.

گفته بود این‌ها توی خیابان جیغ می‌کشند و اعتراض می‌کنند. گفته بودم من هم دوست دارم توی خیابان جیغ بکشم و به روند لعنتی شدن زندگی اعتراض کنم. گفته بود بعد از روند صنعتی شدن، حالا دیگر نوبت لعنتی شدن دنیاست. گفته بود دارد مستقیم می‌رود فرودگاه. دارد برمی‌گردد. گفته بودم به همین زودی؟ گفته بود تمام چیزهای خوب زود تمام می‌شوند؛ به همین زودی.

تلفن را که قطع کردم به اشک‌های مرد مسنی فکر کردم که روی دست‌هاش چکیده بود. اشک‌های من وقت بازی برزیل، روی بالش صورتی‌ام چکیده بود. روی پتوی چاهار خانه‌ی آبی و سبزم. اشک‌هایم روی دست هیچ‌کس نچکیده بود. چون من سال‌ها بود از زندگی گُل می‌خوردم و برای همین بود که  تنها بودم.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:59  توسط زیتا ملکی 

 من هر روز در رختخواب کسی از خواب بیدار می‌شوم که دوستم ندارد. رختخوابی که در آن خبری از نور و صبح‌های روشن نیست. پنجره‌ها را با پرده‌های ضخیم پوشانده‌اند. من هر روز چشم‌هایم را رو به دو مبل تک‌نفره‌ای  باز می‌کنم  که به خوابیدنمان خیره شده‌اند. مبل‌هایی که هیچ‌وقت هیچ زن خانه‌داری رویش نمی‌نشیند و هیچ مرد کارمندی روزنامه‌اش را بر آن نمی‌خواند. ظالمانه است که پای اسم‌هایمان به شاسنامه‌ها بازشده اما هنوز هم مبل‌هایمان خالی می‌مانند. مبل‌هایمان انتظار می‌کشند که من عاقبت یک روز شبیه زنی خانه‌دار شوم و او یک مرد تمام عیار شود برایم.

کار هر روز من باز کردن حلقه‌ی دست‌هایی از دور سینه‌ام است. حلقه‌ی دست‌های کسی که دوستم ندارد. کسی که تکان می‌خورد عاقبت. شانه عوض می‌کند و تصمیم می گیرد رو به صورت من چشم‌هایش را باز کند. هیچ‌چیز این خانه سلیقه‌ی من نیست. ساعت‌ها، پرده‌ها، مجسمه‌ها و  حتا دمپایی‌های روفرشی، همه و همه من را غمگین می‌کند. وسایل خانه را قبل از آمدنم خریده بودند و به من گفتند جهیزیه نمی‌خواهد بیاوری! جهیزیه نیاوردن خودش نشانه‌ای بود برای خوشبخت شدنم و من غمگین بودم و می‌دانستم طول می‌کشد تا جای خیلی از چیزها را پیدا کنم.  من هر روز در خانه‌ای چشم باز می‌کنم که هیچ‌چیزش مال من نیست. نه وسایلش و نه کسی که صاحب خانه است. احساس بی‌تعلقی احساس خوبی باید باشد اما نمی‌دانم چرا این روزها  می‌ترسم به جایی بند نباشم. می‌ترسم کسی دست‌هایم را نگیرد و بیشتر از همه‌ی این‌ها  می‌ترسم که  هر روز بیدار شدن در رختخواب کسی که دوستم نداردتا ابد ادامه پیدا کند.  کم تجربگی کار دستم داده. نمی‌دانم در این مواقع باید گریه کنم یا با حرف زدن درستش کنم. راستش باور نمی‌کنم چیزی در این دنیا وجود داشته باشد که با حرف زدن درست شود. خراب که باشد با به کار بردن هیچ کدام از کلمه‌ها درست نمی شود. زمان شاید خیلی چیزها را درست کند اما می‌ترسم زمان بگذرد و  حس لعنتی دوست داشته نشدن داغانم کند.

او بلند می‌شود. با پتو، درزهایی را که باز کرده می‌گیرد. نگران است که سرما نخورم. اما کجای دنیا نوشته‌اند وقتی کسی نگران سرما خوردن کسی است یعنی دوستش دارد؟! پرده‌ها را کنار نمی‌زند. هر وقت که از تاریکی اتاق گله می‌کنم می‌گوید اتاق خواب باید تاریک باشد. اتاق خواب روشن به درد هیچ‌کس نمی‌خورد. صدای راه رفتنش را در خانه می‌شنوم. بعد صدای شیر دستشویی را که لوله‌هایش از دیوار اتاقمان می‌گذرد. حمام می‌کند. عطر می‌زند و من همچنان در رختخواب دراز کشیده‌ام و به فردایی که شاید از امروز بهتر باشد فکر می‌کنم.

روزهای اول من به موهایم روبان می‌بستم و او دوستم داشت. روزهای اول او نه افسرده بود و نه بی‌تفاوت و فکر می کردم سال‌ها قرار است با کسی بدوم که هوایم را دارد. روزهای اول او دستم را می گرفت، دل و دماغ داشت و کوهنوردی می‌رفتیم و گل های کوهی را برای گلدان شیشه‌ای جلوی در می‌چیدیم. او همان کسی است که  زیبایی‌ام را دوست داشت اما حالا انگار این زیبایی مثل آمدن شنبه‌ها و پشت‌بندش یک‌شنبه‌ها یک چیز همیشگی شده. بودنش اتفاقی عادی است! چون خیلی وقت است بوده حالا هم باید باشد و دیگر یک ویژگی خاص برای صورت من محسوب نمی‌شود. او همان کسی است که برایم شیر می‌گیرد و تخم مرغ‌ها را آب‌پز می‌کند و وقتی از پنجره‌ی آشپزخانه حرکت ماشین‌ها را می‌بینم یا پله‌های خانه‌ی متروک روبه‌رو را می‌شمارم می‌آید و بغلم می‌کند اما می‌دانم که دوستم ندارد. دوست داشتن حتما باید چیزی بیشتر از این حرف‌ها باشد. او همان کسی است که برای جفتمان لقمه می‌گیرد، لقمه گرفتنش گاهی دلم را می‌لرزاند اما وقتی می‌بینم جلوی تلویزیون نشسته و آجیل می‌خورد و تعارفم نمی کند، یا اصلا یادش می‌رود من کنار دستش نشسته‌ام می‌فهمم که دوستم ندارد.

زیاد با من حرف نمی‌زند. زیاد اما با او حرف می‌زنم. بعضی حرف‌هایم را با جواب های بی‌خودی کوتاه هدر می‌دهد.   وقتی پای تلویزیون در میان باشد سوال‌هایم را اصلا نمی‌شنود و بقیه‌ی حرف هایم لابه‌لای اخبارصبح گاه و ظهرگاه و عصرگاه و کوفت‌گاه، گم می‌شود. دائم می‌پرسد چی گفتی؟ و من بعد چی گفتی‌های او دیگر حرفی برایم باقی نمی‌ماند. من حرف زدن با او را دوست دارم. دلم می‌خواهد از من بپرسد امروز قرار است کجا بروم، بپرسد ناهار کجایم و بعدازظهر چه ساعتی به خانه می‌رسم. دوست دارم از من بپرسد توت سفید بهتر است یا توت فرنگی و شلواری که هفته‌ی پیش برای خریده را چه‌قدر دوست دارم. نمی‌پرسد. با من حرف نمی‌زند. چشم‌هایش دنبال تلویزیون است و وقایع. چشم‌های من اما دنبال ادم‌هاست. دنبال حرف هایی که آدم‌ها بلدند بزنند و قلب ناآرامم را آرام کنند.

یک روز که بیدار شدم در رختخواب پیدایش نکردم. فقط لباس آستین بلندش بود و یک لنگه از جوراب پا نرفته‌ای که لنگه‌ی دیگرش  احتمالا زیر تخت افتاده بود . دمپایی‌هایش را پرت کرده بود گوشه‌ی اتاق و از هیجان بوی عطرش حدس زدم برای رفتن، از خواب تا بیداری را یک نفس دویده. همان‌طور که دراز کشیده بودم موبایلم را برداشتم و میس کالش را دیدم. میس کالی که نیم ساعت پیش برایم انداخته بود. روی شماره‌اش دکمه‌ی سبز را با حرص فشار دادم. موبایلش خاموش بود. دوباره گرفتم. دوبار دیگر هم. بعد گوشی را گذاشتم روی سینه‌ام. دلم می‌خواست گریه کنم اما نمی‌دانستم در این مواقع باید گریه کرد یا باید نشست و احتمال داد که او کجا رفته‌. گریه نکردم. لبه‌ی تخت نشستم و سرم را در دستم گرفتم. بعد بلند شدم و در آینه به خودم نگاه کردم. چه‌قدر پیر شده بودم! حتا شاید پیرتر از او که بیست سالی از من بزرگ تر بود. بعد احتمال دادم شاید زشت شده‌ام و او برای همین است که دوستم ندارد. بعد به ناخن‌های کوچک و  زشتم نگاه کردم و تنها آن موقع بود که گریه کردم. غروب بود که پیام داد که رفته‌ مسافرت و از یک کار فوری خیلی مهم حرف زد و من فهمیدم این‌جا خانه‌ی کسی است که دوستم ندارد.

من هر روز عصر پشت پنجره‌های طبقه‌ی پنجم می‌ایستم. پنجره‌هایی که تمام کامرانیه را تکه به تکه نشانم می‌دهد. از آشپزخانه شمال کامرانیه را می‌بینم و از هال خانه، جنوبش را. جلوی پنجره‌ها می‌ایستم. پرده‌های سنگین را کنار می‌زنم. کاری به غُر زدن‌های او ندارم که پرده خراب می‌شود و مدلش به هم می‌ریزد. من خیابان‌ها را نگاه می‌کنم. آدم‌ها را، پسری را که با سگش آمده پیاده‌روی. نور چراغ ماشین‌ها را که غروب روشن می‌شوند دوست دارم. 206 ها را می‌شمرم. 206هایی  که راننده‌ای دارد که می‌خندد و دهانش از کجا تا کجا باز است. شادترین ماشین‌های دنیا اصلا همین 206ها هستند. کاش ما هم  206 داشتیم. کاش عصرها می‌رفتیم پیاده‌روی و با هم ابمیوه می‌خوردیم و می‌خندیدیم و در راه برگشت برایم جاکلیدی می‌خرید و ذرت بو داده. کاش برایم یک بچه گربه می‌خرید و می‌گذاشت دور خانه دنبالش بدوم. هر وقت می گویم گربه می‌خواهم  اخم می‌کند و می‌گوید گربه قشنگ است، خوب است اما فرش‌ها را چنگ می‌اندازد. جا برای دستشویی‌اش نداریم. همیشه توجیه می‌کند و به من می‌فهماند دوستم ندارد.

گاهی وقت‌ها سرم داد می‌کشد. مثلا وقتی کرم‌هایش را دور ریخته‌ام یا عینکش را ناخواسته خط انداخته‌ام. گاهی فحش می‌دهد و یکی دو بار هم با پشت دست توی دهانم زد. می‌ترسم حالا که این چیزها را می‌بینم و نمی‌گذارم بروم بعداً برایم گران تمام شود. می‌ترسم نابود شوم و بروم، می‌ترسم درب داغان شوم. اصلا می‌ترسم یک روز او من را کنار بگذاردو با یک زن جوان دیگر که قدش از من هم بلندتر است همین برنامه ها را پیاده کند. این‌جور مواقع تنها چیزی که آرامم می‌کند فکر کردن به این است که  زن این خانه چیزی بیشتر از زنی که من هستم نیست و  جای پر شده‌ی من جایی است که همیشه متعلق به کسی خواهد بود که دوست داشته نمی‌شود.

ما کنار هم می‌خوابیم. من را بغل می‌کند. موهایم را ناز می‌کند. زیر گلویم را بو می‌کند. گاهی اوقات از داستان‌های تازه‌ام می‌پرسد اما روی هم رفته سرد و تلخ است. گاهی برایم از افسردگی‌ای می گوید که دو سال درگیرش بوده و من گاهی به خودم امیدواری می‌دهم که همه‌چیز درست می‌شود و این روزها دوران نقاهت همان مریضی کوفتی است. شاید اصلاً افسردگی دوباره فیلش یاد هندوستان کرده و برگشته. افسردگی که دیدنی نیست. لابد همین‌ دردهایی است که من هر روز بیدار می‌شوم و حسش می‌کنم.

من هر روز در همین رختخواب شیری رنگ از خواب بیدار می‌شوم. در اتاقی که آمدن صبحش را از هیچ کجا نمی‌شود فهمید. من هر روز در بازوهای او از خواب بیدار می‌شوم. بازوهایی که عادت کرده‌اند یک چیزی را در خودشان نگه دارند حالا آن چیز می‌خواهد من باشد یا هر چیز دیگری. بیدار شدن کنار کسی که می‌دانی دوستت ندارد خیلی حال بدی است. از آن حال‌های بد است که تو حتا نمی‌توانی از رختخواب، خودت را جدا کنی. او  دوستت ندارد؛ عادت دارد که کسی را دوست نداشته باشد. او بیدار می‌شود. می‌بوسدت اما بوسیدنی که فقط برای بوسیدن است نه برای من. بوسیدن برای بوسیدن! دردناک است که هرکسی که به خانه‌ام می‌آید با دیدن کاغذ دیواری‌های خوش جنس و مبل‌های دسته‌طلایی و پرده‌های گران‌قیمت لبخند می‌زند و می‌گوید خوش به حالت!  هرکسی که به خانه‌ام می‌آید می گوید به‌به چه مرد آرامی! دوست‌هایم می گویند تو ازهمه‌ی ما خوش‌شانس‌تر بودی. من در این جور وقت‌ها سکوت می کنم و به میز شیشه‌ای جلویمان ناخن می‌کشم و حرف‌هایم را می‌خورم.

او مرد اسب سوار رویاهایم است. مردی که انگار اسبش را زمین زده‌اند و او با پاهای فلج خودش را در زندگی‌ام می کشد از این‌طرف به آن طرف! امروز هم دوباره صبح دیگری است که بیدار شده‌ایم و به هم لبخند‌های سرد می‌زنیم. نمی‌دانم امروز دوباره  از ان موقع هایی است که باید گریه کرد یا نه. گریه نمی‌کنم.از تخت شیری‌رنگ می کنم و بلند می‌شوم. مسواک می‌زنم. مسواک را محکم روی لثه‌هایم می کشم. لثه هایم درد می‌گیرند اما خودم دردی ندارم. بدتراز اینش را هم دیده‌ام. می‌نشینم کف توالت و می‌زنم زیر گریه.

او رفته است. در را بسته. خانه ساکت است. از نُه صبح خانه‌ای در طبقه‌ی پنجم بیشتر از این را نمی‌شود انتظار داشت. می‌آیم. روی مبل‌های قهوه‌ای کنار پنجره می‌نشینم. درست مثل روزهایی که زود می‌رود در سکوت به رفتن بی‌خداحافظی‌اش خیره می‌شوم. از پنجره دزدکی به ماشینش نگاه می کنم که دارد از در بیرون می‌رود. دوباره مثل باقی صبح‌ها می‌ترسم دیگر برنگردد. من را تنها بگذارد. محکوم کردن خودم را شروع می‌کنم. هی می‌گویم  کاش برایش صبحانه درست می کردم. کاش زودتر مسواکم تمام می‌شد. کاش دوباره نمی‌زدم زیر گریه و پا برهنه تا در ورودی دنبالش می‌دویدم. نمی‌دانم این کارها درست است یا نه. آه... به هر حال دیگر باور کرده‌ام اگر تمام تلاشم را هم برای این زندگی بکنم باز فردا در رختخواب کسی بیدار خواهم شد که دوستم ندارد.

 

کسی را دیده‌اید که مثل او، ان‌قدر خوب با کلمه‌ها رفیق باشد؟ پس بخوانید لحن اجباری او را


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 3:32  توسط زیتا ملکی  | 

همان روزهای ساده که مامان جون از دهکده‌‌ی پشت کوه‌های بلند می‌آمد و برایمان کاک و پرتقال می‌آورد فهمیدم نویسنده شدن اتفاق خوبی‌ست.

همان روزهای ساده که قصه‌های جزیره از تلویزیون پخش می‌شد، به مامان‌جونمان می‌گفتیم تو شبیه هِتی کینگ هستی! هتی کینگ بدخلق پیر و شاید هم بدبو، با موهایی که هیچ هم قشنگ نبود! اما مامان‌جون ناراحت نمی‌شد. لبخند می‌زد و می‌گفت: باعث افتخار منه که شبیه یه خانوم نویسنده و روزنامه‌نگار باشم.

همان روزهای ساده فهمیدم نویسنده شدن اتفاق خوبی‌ست و نمی‌دانستم در شهر چه خبر است. بزرگ شدم و دیدم کتاب‌های عزیز خداحافظ... نویسنده‌های گرامی ساکت... درخت‌ها دستمال توالت می‌شدند و کاغذهای براق، سهم از ما بهتران بود. بزرگ شدم و فهمیدم در دنیایی که از سرزمین فیلیسیتی و سارا و هتی دور است، به هرکس بگویی نویسنده‌ای، تو را بچه‌ی مستعد زنگ انشا در نظر می‌گیرد و به هرکس بگویی روزنامه‌نگاری فکر می‌کند در آگهی‌های همشهری کار می‌کنی.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 16:10  توسط زیتا ملکی 

چیزی بیش از این نیست

                         افسردگی

تو مایع ظرف‌شویی بی‌دفاع گُلی باشی

و آن بیرون

 پریل‌ها،

-با فرمول جدید-

شهر را فتح کرده باشند

 

سطرهایی برای ماچا


برچسب‌ها: یک قطره شعر وسط کاغذ, مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 0:28  توسط زیتا ملکی  | 

همان روزهایی که پدرم ورشکست شده بود و به یک خانه‌ی آبروبر افتضاح اسباب‌کشی کرده بودیم که احتمال فروریختنش نود به ده خیلی نزدیک بود، باهاش دوست شدم. خانه‌مان پشت آتش‌نشانی بود. هی شب‌ آژیر... هی روز آژیر... پشت سری‌ام بود. مامانش آمریکا درس خوانده بود و پاترول داشت، دست‌هایش همیشه کرم داشت. روسری ساتن سرش می‌کرد. خوش‌بو و شیک بود. مسئولین مدرسه خودش و مامانش را دوست داشتند. باهاش که دوست شدم موهایش پسرانه بود، کتانی جردن قرمز پا می‌کرد. تمام آهنگ‌های جدید را بلد بود. ام‌تی‌وی داشتند. معلم کلاس زبانشان مجبورشان کرده بود آهنگ‌های انریکه را گوش بدهند و وقت گوش دادن، هرچیزی را که می‌شنوند بنویسند. مامان من دیپلم داشت. دست‌هاش کرم نداشت. ساده بود. گاهی وقت‌ها دو هفته از پر شدن ابروهایش می‌گذشت و نمی‌رفت آرایش‌گاه. اولیای مدرسه البته مامان من را هم دوست داشتند. از آن‌جا که دردسرساز هم اگر بودم درسم را می‌خواندم. مامانم هم از آن سادگی‌هایی داشت که سر اولیای مدرسه را تا سینه خم می‌کرد.

بابایم ورشکست شده بود و خانه‌ی پشت آتش‌نشانی را با وساطت دوست و آشنا گرفته بودیم. خانه‌ی سه طبقه‌ی متروکه؛ خانه‌ای که تویش همیشه خوابمان می‌آمد. موقع درس خواندن سرم را می‌گذاشتم روی کتابم و خوابم می‌برد. بیدار که می‌شدم شب بود. من و برادر و خواهرم طبقه‌ی بالا بودیم. مامان می‌آمد توی حیاط شیب‌دار و صدایمان می‌زد برای شام برویم پایین. یکی از همین روزهای خواب‌آلوده که از پله‌های آهنی داشتم می‌رفتم پایین و آواز می‌خواندم دیدمش. دوستم با مامانش بود. داشتند سوار ماشینشان می‌شدند. از خانه‌ی نوساز شیشه رفلکسی روبه‌رویمان بیرون آمده بودند. من را که روی پله‌های زنگ زده دید، چند لحظه وسط کوچه ایستاد. من روی پله‌هایمان که مشرف به کوچه بود، بی‌حرکت ایستادم. سمت ماشینشان رفت و دوباره برگشت. من هنوز هم آن‌جا بودم. بدون این‌که تکان بخورم. بعد به خودم آمدم و پله‌ها را دویدم پایین. در پایین را که باز کردم مامان روی میز پلاستیکی کوچکمان شام را کشیده بود. شامی که دیگر دلم نمی‌خواست بخورم.

فردای آن روز وقتی وارد مدرسه شدم دیدمش. ازم فاصله می‌گرفت. شاید تا قبل از آن، فکر نمی‌کرد وضع مالی‌مان بد باشد. سروتیپ و کفش و کوله‌ام بد نبود. مال وقتی بود که هنوز آب توی نافمان می‌چرخید. زنگ دوم باهم حرف زدیم. اما نگفتیم که هم‌دیگر را دیده‌ایم. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. زیاد بهم نزدیک نمی‌شد. تا آخر روز باز هم باهم حرف زدیم اما هیچ‌چیز مثل روزهای پیش نبود.

روزهای بعد با بچه‌های پولدار مدرسه که کلاس‌هایشان با ما فرق داشت، بیش‌تر وقت گذراند. کم‌تر پیش می‌آمد که توی حیاط باهم باشیم. در حد سلام علیک بودیم باهم. تا این‌که یک روز که داشتم با برادرم برمی‌گشتم خانه دیدمش که با بچه‌های معروف مدرسه افتاده‌اند پشت سرم. هرجا که می‌رفتم، می‌رفتند. از مسیرها و کوچه‌های یکسان رد می‌شدیم. حدس زدم بچه‌ها را آورده تا خفت و خواری و خانه‌ی آبروبرمان را نشانشان بدهد. من و برادرم گفتیم: یک ... دو ... سه ... و فرار کردیم. توی کوچه‌ها آن‌قدر دویدیم تا گمشان کردیم. سمت خانه نرفتیم. گذاشتیم دور شوند و فکر کنند خانه‌ی ما همان مخروبه‌ی پشت آتش‌شنانی نیست.

دیگر هیچ وقت ما باهم دوست‌های صمیمی نشدیم. دنیای آدم پول‌دارهابا دنیای آدم‌هایی که پدرشان ورشکست شده بود فرق زیاد داشت. آدم پولدارها دوست نداشتند با آدم‌های معمولی دوست شوند. دنبال مد و لباس و پول خرج کردن بودند. چیزهایی که من قدرت مانور زیادی رویشان نداشتم. آخرین مکالمه‌ی دوستانه‌ی من با او به یک عصر برمی‌گشت که موقع حرف زدن دعوایمان شد. خیلی راحت زل زد توی چشم‌هام و گفت کاری نکنم که آبرویم را توی مدرسه ببرد. بعد قاه‌قاه خندید و رفت. دیگر ادامه‌اش ندادم. دادو بیداد راه نینداختم. ترجیح دادم ازش دور شوم؛ از او و از بچه‌های کلاس‌های دیگر که باهم دوست می‌شدند و وجه اشتراک همه‌شان پولشان بود. بعد از آن دیگر برای آمدن مادر بیچاره‌ی ساده‌ام به مدرسه، غصه نداشتم. دیگر خجالت نمی‌کشیدم مادرم را ببینند. چون من دیگر یکی از آن‌ها نبودم. یکی از همه بودم.

بعدها وضعمان دوباره خوب شد. من از آن مدرسه رفتم. خانه‌ی پشت آتش‌نشانی را که صبح آژیر.... شب آژیرش امانمان را بریده بود، خالی کردیم. آن را کوبیدند و ساختند. خانه‌ای که تویش همیشه خواب‌آلوده و البته خوش‌حال بودیم. خوش‌حال بابت وضع بدی که داشتیم و همان بدبختی، ما را به هم نزدیک کرده بود. خانه‌های دیگری رفتیم. یخچال خارجی خریدیم. مادر بیچاره‌ام از شر برفک‌هایی که نوک انگشت‌هایش را برده بودند راحت شده بود. ماشین خریدیم. هرکداممان یکی برای خودمان. دیگر حتا به وقتی که با برادرم دویده بودم تا خانه‌مان را نبینند فکر هم نکردم. دیگر به روزهایی که شیر کیسه‌ای می‌دادند و می‌ترسیدم هم‌کلاسی‌هایم من را موقع خریدن شیر دولتی ببینند برنگشتم. ناخن کاشتم. متمدن شدیم. چند تا سفر خارجی رفتیم و توانستم عکس‌های فیس‌بوک آبرومندانه‌ای برای خودم دست و پا کنم. خواهرم دیگر وقت تعریف کردن خواستگار خلبانش گریه نمی‌کرد؛ با خنده تعریف می‌کرد خانه‌ی کناری را نشانش داده بوده و گفته بوده خانه‌مان است. آقای خلبان چیزی نگفته و شب، موقعی که خواهرم ازش جدا شده و برگشته به خانه کلید بیندازد و برود تو، پسره را دیده بود که دارد می‌رود توی پارکینگ خانه‌ای که خواهرم گفته بود خانه‌‌مان است. پسره به خواهرم و خانه‌ی پشت آتش‌نشانی لبخند زده بود و دیگر با خواهرم تماس نگرفته بود.

پدرم دیگر ورشکسته نبود. یک مرد معمولی بود با درآمد خوب. به هم‌دیگر قول داده بودیم حتا برای یک ثانیه هم که شده به روزهای گند گذشته برنگردیم. دیگر دلم نمی‌خواست مادرم پاترول داشته باشد. پاترول مدت‌ها بود از مد افتاده بود. ماشین‌های بهتر، روزهای بهتر آمده بود. دیگر برایم کاری نداشت دوست‌هایم را دعوت کنم خانه‌مان. فست‌فودی شده بودیم. مامان میز پلاستیکی آشپزخانه را انداخته بود دور. جلوی اپن آشپزخانه می‌نشستیم و غذا می‌خوردیم.

تا این‌که دوست از دست رفته‌ی پولدارم، توی فیس‌بوک پیدایم کرد. رفیقی که برای فقط چند ماه باهاش صمیمی شده بودم، من را پیدا کرده بود و بدون لحظه‌ای مکث، دکمه‌ی اَد را فشار داده بود. یاد خجالت‌هایی که کشیدم افتادم. یاد ترسمان از این‌که ما را توی آن خانه ببینند، یاد ناخن‌های بلند مادرش و ناخن‌های کوتاه مادرم افتادم. یاد مادرش افتادم که آمریکا درس خوانده بود. من هنوز هم با کلی آرزو، نتوانسته بودم به رفتن حتا فکر کنم. به پیوندهایی که پاره شده بود، به چیزهایی که اشان دیده بودم فکر کردم. به تولد شکوفه و خوش‌تیپ‌بودنشان فکر کردم و به پیراهن آستین بلند گل‌دار خودم. به شلوار کوتاه‌هایشان فکر کرده بودم و به شلوار جین آبی برفی خودم. به صندل‌های لژدارشان فکر کرده بودم و به کفش کیکرز زرد و قهوه‌ای خودم. به عطر و سکه و گردن‌بند طلایی که هدیه دادند فکر کردم و به هدیه‌ی محقرانه‌ی خودم! نه؛ نمی‌توانستم دکمه‌ی پذیرفتن را فشار دهم. ما با کم‌تر از شش کیلومتر فاصله بین خانه‌هایمان از هم خیلی دور بودیم. او به طبقه‌ای دیگر تعلق داشت. طبقه‌ای که یک روز زمستان من را با لگد ازش پرت کرده بودند بیرون. طبقه‌ای که در آن هروقت وارد می‌شدم حرف‌هایشان نصفه‌کاره می‌شد و سکوت می‌کردند. طبقه‌ای که آن‌ها پینک پارتی می‌رفتند و من در دیکشنری پینک را معنی می‌کردم: صورتی!

صفحه‌ی فیس‌بوکم را بستم. درخواستش را پاک کردم. رفتم به گلدان‌های کاکتوسم که پشت پنجره منتظرم بودند، برسم. به زودی آبشان می‌دادم، بعد از آن چای با شیرینی می‌خوردم و بعد می‌رفتم بیرون چند تا کتاب بخرم. زندگی بدون این‌که بدانم پینک‌پارتی یعنی چه، خیلی سبک و روان ادامه داشت.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 17:45  توسط زیتا ملکی  | 

همیشه در زندگی، در کنار این‌که زیپ شلوارم را بعد از پرش‌های پشت سر هم داده‌ام بالا و دندان‌هایم را نخ دندان کشیده‌ام و آه کشیده‌ام و فهمیده‌ام بینشان فاصله‌ی کافی برای مانور نخ دندان نیست و به دندان‌پزشک ناشی‌ام فحش داده‌ام و حوله‌ی برق لامع را تنم کرده‌ام و کلاه کوچکش را محکم و پشت سر هم روی موهایم عقب‌وجلو کرده‌ام و عصرهای جمعه دلم گرفته و چای نصفه‌ام روی مبل‌ها چپه شده و صدای پدرو مادرم را درآورده‌ام و چه و چه و چه؛ همیشه در کنار همین کارهای همیشگی که وجودم را به عنوان یک آدم دسته چندم بی‌خلاقیت تأیید می‌کرد، کسی را خواسته‌ام. همیشه کسی را دوست داشته‌ام و از ته قلبم برای بودن باهاش نقشه کشیده‌ام و آرزوهای دور و دراز داشته‌ام. همیشه توی ذهن کوچک کم‌واژه‌ام دنبال برآورد هزینه‌های خرید وسایل خانه بوده‌ام و در مورد رنگ مبل احتمالی‌ام در خانه‌ای که ازش به عنوان خانه‌ی بخت نام می‌برند فکر کرده‌ام. همیشه در زندگی کسی را خواسته‌ام. کسی را از صمیم قلب؛ کسی را با تمام وجود؛ کسی را که اگر تو نباشی از هواپیما بیرون می‌پرم، کسی که اگر بروی من هم از این دنیا می‌روم ... همیشه دنبالش بوده‌ام. اما امروز وقتی دومین کتاب از سه کتابی را که از شهر کتاب خریده بودم، دست گرفتم به این نتیجه رسیدم زندگی چرا باید پر از خواستن کسی باشد؟ آیا زندگی چیزی غیر از این است ‌که دومین کتاب از سه کتاب شهرکتاب را دستت بگیری و شروع به خواندن کنی؟ آیا تمام زندگی همین عصری نیست که تو از کتاب اول که تمام کرده‌ای نهایت رضایت را داشته‌ای و کتاب دوم را داری با لبخند شروع می‌کنی؟ آیا کسی که همیشه خواسته‌ام از این لبخندها روی لبم آورده؟ آیا اندازه‌ی کتاب زندگی در پیش روی رومن گاری توانسته خوش‌حالم کند؟ آیا توانسته من را مثل صفحات آخرش، آرام و مهربان به گریه بیندازد؟ خواندن یک کتاب تمام زندگی‌ست. لازم نیست برای بار هزارم، کلیشه‌ای و جلف دوباره عاشق شوم و بار دیگر کسی را بخواهم. کافی‌ست کتاب جدیدی را بخوانم. کتابی که باهاش می‌خندم، گریه می‌کنم و آخر شب در بغل هم می‌خوابیم.
برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 0:1  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر