سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

نصف شبانه‌روز ندارمت

خواب که می‌آید

تو هم می‌آیی

و مال من می‌شوی

 

بعدش این‌که نسرینا رضایی من را به چالش هدیه‌ دادن کتاب به یک دوست دعوت کرده بود. با وجود این همه تأخیر هرچه گشتم کتاب محبوبم را در فیدیبوی دوست پیدا نکردم. بعد فهمیدم زندگی اتفاق گندی‌ست و این کتاب را باید در بساط دست‌فروش‌های انقلاب پیدا کرد. کتابی که دیگر چاپ نمی‌شود و یک تلاش مشکوک دسته جمعی برای پنهان کردنش در جریان است.

با تمام احترام به تمام کتاب‌های چاپ شده و موجود در فیدیبو، کتاب انتخابی من «زندگی در پیش‌رو»ی رومن گاری است. کتابی که باید خوب خوب، اصلن چند بار آن را خواند. به خاطر کشف‌های حسی فوق‌االعاده و بی‌خدشه بودن بدبختی آدم‌هایش.

 

خورشیدهای متعجب را بخوانید

 

 


برچسب‌ها: یک قطره شعر وسط کاغذ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:49  توسط زیتا ملکی 

جای دست تکان دادن

دستم را بگیر

قبل از اینکه بیفتم؛

قبل از اینکه به گریه بیفتم


برچسب‌ها: یک قطره شعر وسط کاغذ
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 13:47  توسط زیتا ملکی 

در ادامه‌ی یادداشت قبلی؛

 

مُردن؛

خلاص شدن از همه‌ی دچارشدن‌هایی‌ست که نمی‌خواستی؛

در  عصر تابستان

 

 


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 17:13  توسط زیتا ملکی 

آدم در مریض شدنش تنهاست؛ این یعنی آدم همیشه تنهاست. تنهایی، خود‎به‌خود دردی‌ست که خوب نمی‌شود. تنهایی را نمی‌شود با قرص کشت. نمی‌شود مثل زرورق دور ساندویچت از شیشه‌ی ماشین بیندازی‌اش دور و والسلام. چیزی نیست که وقتی با کسی قرار ازدواج گذاشتی یا کسی را از ته قلب دوست داشتی، دیگر نباشد.

این‌ها را امروز فهمیدم. آدم در مریض شدنش، تنهاست. هیچ‌کس کاری از دستش برنمی‌آید. تو می‌نشینی کف توالت؛ در را نیمه‌باز می‌گذاری و بالا می‌آوری. کسی هست که  دستش را روی کمرت گذاشته و می‌مالد اما فقط همین. هرکاری که بکند نمی‌تواند بفهمد در تو چه می‌گذرد. تو فشارت می‌آید پایین و از بدحالی حتا نمی‌توانی بخوابی. بقیه دل‌داری‌ات می‌دهند. اما همه‌شان بیرون تو ایستاده‌اند. هیچ‌کس نمی‌داند درون تو چه خبر است و دارد چه بلایی سرت می‌آید.

آدم در مریض شدنش و استرس گرفتنش تنهاست. تنهایی بدترین مریضی‌ها را می‌گیری و تنهایی.  دکتر عینک گریفی را که شیشه‌اش لب‌پر است، به چشم می‌زند و می‌گوید: متأسفم. شما دارید می‌میرید. ضمیر جمعی که بابت احترام است و جز یک توی کثیف و تنها چیزی ته‌اش نیست. من دارم تنها می‌میرم. آه... آقای دکتر بگذارید بنشینم قبل از این‌که بیفتم؛ قبل از این‌که به گریه بیفتم و برایتان بگویم آدم در مردنش هم تنهاست. مریضی می‌گیریم و می‌میریم و دیگران از بیرون، روند از پای درآمدنمان را نگاه می‌کنند.

هیچ دوستی که از دوره‌ی «بغل دستی» باهمید، نمی‌تواند کاری کند. دوستی که باهاش چیپس‌و‌پنیر خوردی و خندیدی، متأسف است. دوستی که سال‌ها پیش، دوهزارتومان ازت قرض گرفت و پس نداد برایت به شدت نگران است، کسی که دوستت ندارد می‌خندد و می‌گوید خوب به سرت آمده. دوستی که از همه مهربان‌تر است و همیشه حواسش بهت هست مشت به دیوار می‌کوبد که چرا کاری نمی‌شود کرد! بدتر و گریه‌آورتر مادرت است که تو را دنیا آورده، که تو را از همه بهتر می‌شناسد، که ترس‌ها ودل‌واپسی‌هایت را می‌داند، که غذای محبوبت را برایت درست می‌کند و صبح‌ها با صدای خواندش از خواب بیدار می‌شوی؛ حتا او با تمام اشکی که خواهد ریخت هیچ‌کاری نمی‌تواند بکند....

آدم در مریض شدنش تنهاست. مرض‌ها دست از سرت برنمی‌دارند. رشد می‌کنند... رشد می‌کنند... رشد می‌کنند و تو با خودت فکر می‌کنی که بابت بازی‌ها کثیف دنیا حیف‌و‌میل شده‌ای و هنوز زود است که خراب شوی و بمیری. تو به حال خودت گریه می‌کنی و می‌فهمی با وجود گونی‌هایی پر از دوست‌های عجیب‌غریب و رفیق شیش و همکارهای دل‌سوز، وقتش است که تنهای تنها با مرض و درد و مرگ، دست‌و‌پنجه نرم کنی. تو گریه می‌کنی و می‌فهمی عمر روزهای خوب کوتاه است و اقبال روزهای گه‌مال بلند. تو می‌فهمی کارهای نکرده و حرف‌های نزده و جاهای نرفته‌ی زیادی هستند که می‌توانی با بقیه بروی. که می‌توانی قبل از آن‌که از پادربیایی بروی پی‌شان اما آخرش چه؟ موقع برگشت به خانه تو تنها خواهی بود. تنها تو  و مریضی‌ای که آن تو، توی وجودت وول می‌خورد. سکوتِ شب‌های اتاق و بیماری‌ای که توی تو زنده است؛ نفس می‌کشد و کاری به این ندارد که چند نفر توی دنیا هستند که دوستت دارند. یک تصفیه‌حساب شخصی‌ست بین فقط تو و فقط او...

من توی مریض شدنم تنهایم. به جای سرمی نگاه می‌کنم که رگ را پاره کرده و قیافه‌ای که کبود و نَزار است. به رگ‌های افتاده و چشم‌های ناامید، به عطرهای تمام نشده و کتاب‌های ناخوانده، به پنجره‌ی روشن و لب‌های تاریک، به خودِخودم و دردی که باهام است فکر می‌کنم. به تنهایی شنیدنِ «وقت تمام است»، به خون‌ریزی و درد و عفونت، به تخریب ریه  و از کار افتادن کلیه‌ها، به مرفین و خواب و خواب فکر می‌کنم.

خیابان شریعتی را تنهایی می‌آیم بالا. وقتی به عظمتِ تنهایی -با وجود آدم‌های زیاد اطرافم- خدشه‌ای  وارد نمی‌شود، چرا از توی موبایلم کسی را صدا بزنم برای پیاده‌روی؟ وقتی نهایتش شنیدن جمله‌ی «می‌فهمم چی می‌گی» و نفهمیدن این‌که چی می‌گویم است چرا تنهایی را با قول ازدواج به کسی خراب کنم؟ وقتی با آدم‌های نزدیک زندگی‌ام سر روی یک بالش می‌گذارم اما حتا از خواب‌های دم‌دستی و پنج‌دقیقه‌ای‌شان دورم، چرا به ماندن آن‌ها روی بالشم امید ببندم؟

آدم تنهایی می‌میرد آقای دکتر. آدم تنهایی به نتیجه‌ی مثبت ِ آزمایش‌‌ها زل می‌زند و غرق می‌شود از اشک. آدم تنهایی به از تک‌وتا افتادن دست‌ها و پاها، به خوابیدن در یک چاه عمیق پر از قیر سیاه فکر می‌کند. آدم تنهایی درد می‌کشد آقای دکتر. هم‌دردی؟ هه. فراموشش کنید... کافی‌ست با وجود تمام مخالفت‌هایی که باهام دارید یک آزمایش ساده انجام بدهید؛ خودکار توی دستتان را فرو کنید توی چشمتان؛ آن ‌وقت است که می‌فهمید دارم چه می‌گویم.


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 1:24  توسط زیتا ملکی 

می‌خواهم به جای نوشتن یادداشتی طولانی در این وبلاگ، برای شما تک‌تکِ جمله‌هایم را بخوانم. شما یادداشتی طولانی را با صدای خودِ خودم بشنوید.

می‌خواهم یک تکه از کتابی را که دلم می‌خواست از نزدیک در گوش بعضی‌هایتان از شیراز و مشهد و تبریز بخوانم، توی ضبط صوتی که از بازار دانلود کرده‌ام بخوانم.

اصلن بیش‌تر از این‌ها، می‌خواهم باهم یک رادیو راه بیندازیم. رادیویی که در آن شما هم برای من و بقیه یکی دو صفحه کتاب بخوانید. جاهای دوست‌داشتنی‌ای را  که زیرشان را در کتاب‌ها خط می‌کشیدیم، تبدیل به صداهای ماندگار کنیم که تنها صداست که می‌ماند. دوست دارم به صدای خواندن هم گوشدهیم و ترغیب شویم براید داشتن کتابی که نمی‌شناختیمش.

فیدیبو قول راه‌اندازی این رادیو را بهمان داده. رادیویی که در آن، صدای همه‌ی آدم‌هایی که مثل من عشق کتاب خواندن برای دیگران را دارند، ضبط می‌شود و همگی دور هم، به صداها و داستان‌ها گوش می‌دهیم.

می‌پرسید فیدیبو کجاست؟ مثلن خودم را لوس می‌کنم و جواب می‌دهم؛ هرکی که فیدیبو رو به عمرش ندیده، از زندگیش چی فهمیده!؟

پاسخی بهتر از این؟

 

بعدش این‌که در آینده‌ای نزدیک، در اینستاگرام سیاه‌سرفه معرفی تصویری کتاب‌ها را هم می‌گذارم. تا بیش از پیش باهم دوست شویم.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 3:11  توسط زیتا ملکی  | 

پریروز ساعت هشت صبح بیدار شدم. برادرم روی تخت روبه‌رو، پشت به من خواب بود. آن هم وقتی ساعت هفت صبح هر روز، باید در ایستگاه متروی تجریش باشد. فکر کردم خواب مانده. صدایش زدم. یک بار، دوبار، ده بار. جواب نداد. تکان هم نخورد. غلت خوردم و خودم را از تخت انداختم پایین و کشاندم سمتش. دست که به بدنش زدم یخ کرده بود. برادرم مرده بود؟

 نمرده بود اما من فکر کرده بودم مرده. وقتی تکان خورد و از جایش بلند شد، خون‌سردی خودم را حفظ کردم اما تا ساعت ده صبح توی جا غلت زدم. برادرم اگه مرده بود چه بر سرم می‌آمد؟

*

اشکان من از تمام هشت صبح‌هایی که تویش کسی بمیرد می‌ترسم. از قبرستان می‌ترسم. از غسال‌خانه و خوابیدن توی قبر و پزشکی قانونی و تشریح آدم‌هایی که علت مرگشان نامشخص است، می‌ترسم. توی زندگی هچ‌وقت آدم شجاعی نبوده‌ام. هیچ‌وقت توی تظاهرات و اعتراض و درگیری با معلم شیمی، سینه‌ام را نداده‌ام جلو که آهای بیایید تیرتان را درست وسطش بزنید. بیش‌تر، بدون این‌که پشت سرم را نگاه کنم دویده‌ام و دور شده‌ام.

توی زندگی زیاد ترسیده‌ام. از گروه دولت اسلامی و طالبان و رسیدنشان به خیابان شریعتی تهران ترسیده‌ام. از تصور این‌که سر عقیده‌ام، اعدامم کنند یا گلویم را با در  رب گوجه‌فرنگی خوشاب ببرند شب‌های زیادی بر خودم لرزیده‌ام و ساعت‌ها بیدار مانده‌ام. به پرچم سیاهشان نگاه نکرده‌ام و از بریتانیایی‌ها و بلژیکی‌ها و هلندی‌هایی که گفته‌اند لاالله الا الله و به سر کسی شلیک کرده‌اند ترسیده‌ام.

من حتا از تنهایی و تنها ماندن ترسیده‌ام. وقتی کسی از زندگی‌ام رفته و خرده‌ریزهایش را جا گذاشته، از پاک کردن اثراتش و دور ریختن اسبابش ترسیده‌ام و اتفاق افتاده بلیت سینمایی را چاهار سال  نگه دارم  و عکس کسی را یک سالِ تمام، هر روز، از جعبه‌ی زیر تختم درآورم و نگاه کنم. من از نگاه نکردن به عکس‌ها و فراموش کردن آدم‌هایی که دوست داشتم ترسیده‌ام و تا مدت‌های زیادی خودم را موظف دانسته‌ام برای عشق‌های از دست رفته اشک بریزم.

 از وکیل نشدن ترسیده‌ام. از بحث مزخرفی که در این رابطه آخر هفته‌ها در خانه‌مان، در جریان است و تذکرات جدی پدرم مبنی بر  احمق بودنم ترسیده‌ام. از این‌که کارخانه‌ای نساخته‌ام که خط تولید پول داشته باشد و درسم را نخواندم که در حراج یاک، کیف و کفش اداری بخرم ترسیده‌ام. از مادرم که به قول خودش عمرش را هدر داد و آخرش ما هیچی نشده‌ایم ترسیده‌ام و بابت هدر رفتن عمر مادرم و تبدیل نشدن به تصور پدرم و 26 ساله بودنم و بیمه نشدنم ترسیده‌ام.

ترس‌ها برای آدمی که هیچ‌وقت شجاع نبوده، زیادند و درباره‌شان یادداشت‌های زیادی نوشته‌ام. من حتا از حجم زیاد گردو غبار در اتوبان‌ها می‌ترسم. از کسی که در آینده، توی زندگی‌ زناشویی، جای جواب بهم کشیده تحویل بدهد می‌ترسم. از بالا آمدن آب دریاها و تسونامی و خفه شدن با حجم بالایی از آب می‌ترسم. از زلزله و له شدگی و جا ماندن زیر آوارها می‌ترسم. از زلزله و زنده ماندن، آن هم وقتی مادرم زیر آوارها جان داده می‌ترسم. از جاهای تنگ و باریک و جاهایی که به اندازه‌ی عرض بدنم فضا دارد می‌ترسم. از عقب ماشین‌های کوپه و خوابیدن توی صندوق عقب ماشین‌ می‌ترسم. من حتا از ارتفاع و راه رفتن لبه‌ی پشت‌بام و بالا رفتن از نردبان می‌ترسم. ترس‌های من شاید الکی و مسخره است. یا خوشایندتر این‌که شاید با خیلی از آدم‌ها مشترک است. من از حس ناامنی می‌ترسم. از فیلم‌های مستند تلویزیون در مورد فساد و فحشا و اعتیاد و مریضی‌های جدید  و دوربین‌های مدار بسته و فیلم‌هایی با موضوع  زورگیری می‌ترسم و بعد دیدن این فیلم‌ها، هایپر می‌شوم و تپش قلب می‌گیرم. بعد دیدنشان، دو روز از خانه بیرون نمی‌روم و می‌ترسم پشت هر دیواری کسی در انتظارم باشد.

 حتا از ماندن در دنیایی که در آن کسی دوستم ندارد می‌ترسم. از گریه کردن پدرم می‌ترسم. از صدای جیغ مادرم می‌ترسم. از اتفاق‌های بد غیرمنتظره که یک‌دفعه زندگی را زیرورو می‌کنند می‌ترسم.

از زندان اوین می‌ترسم. از رجایی‌شهر می‌ترسم. از توالت فرنگی‌های پر از کثافت می‌ترسم. از اعدام‌های سه‌شنبه شب و نگذشتن اولیای دم می‌ترسم. از صدای امن یجیب دسته جمعی و پارس سگی که نزدیک است اما دیده نمی‌شود می‌ترسم. از اینکه گداهایی که با دست پسشان می‌زنم، واقعن بی‌چاره باشند می‌ترسم. از مسمویت دارویی و خودکشی و «یعنی بعد من چی به سر مامانم میاد» می‌ترسم.

حقیقت این است که زندگی مهم‌تر از آن است که از کنارش ساده بگذریم و بدون ترس، روبه‌روی تلویزیون فورفان تی‌وی نگاه کنیم.

 

من هم برای نوشتنِ قلم‌رو و خرمالوی سیاه راجع به ترس‌هایشان، کلاه از سر برمی‌دارم.

به فیدیبو سر بزنید. اتفاق‌های خوب در راهند.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 17:45  توسط زیتا ملکی 

بهم می‌گویند تو تنها وبلاگی هستی که یادداشت‌های بلندش را می‌خوانیم. خیلی‌ها بهم می‌گویند در نوشتن حس‌هایت، معجزه می‌کنی.

گاهی اوقات این معجزه را فقط خودم می‌فهمم. هیچ‌کس نمی‌فهمد دارم چه می‌گویم. هیچ‌کس آن یادداشت را یکی از بهترین یادداشت‌های هفته‌ی گذشته نمی‌داند. خیلی‌ها می‌خوانند و فراموش می‌کنند. بعضی‌های دیگر هم -یادداشتم به نصفه نرسیده- می‌بندند و می‌روند.

گاهی اوقات همان موقع‌هایی‌ست که فقط خودم و خودم می‌فهمیم دارم چه می‌گویم یا عمق دردی که دارم ازش حرف می‌زنم،  چه‌قدر است.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 19:45  توسط زیتا ملکی 

 و  آن دست‌کش سفید چرک‌مرده‌ی کُرک گرفته مال من بود ندا خانم. همان دست‌کشی که با نوک انگشت‌هایت جلوی صورتت نگه داشته بودی و با قیافه‌ی درهم می‌پرسیدی: این دست‌کش کیه!

آن روز خبری از خوبی و خوشی نبود. ندا خانم من آن دست‌کش را، -مفتضحانه- لبه‌ی کابینت آبدار‌خانه جا گذاشته بودم. دست‌کش سفیدی که دوست دست‌هایم بود اما جلوی خوشگلی تو واقعن کم آورده بود و توی دست‌های ظریف تو، کهنه‌تر و چرک‌مرده‌تر به نظر می‌رسید. ندا خانم آن روز که دست‌کش را وسط دفتر دوست‌پسر وکیلت به همه نشان دادی و با حالت مشمئزکننده گفتی: این مال کیه... دوستی من باهاش برای همیشه تمام شد. آن‌قدر آن دست‌کش نخی سفید، افتضاح و آبروبر بود که نمی‌شد وسط آن دفتر شیک، مسئولیتش را قبول کنم. من تنها یک منشی از یک خانواده‌ی متوسط بودم که آمده بودم برای دوست پسر وکیل تو برگه‌های دفاعیه تایپ کنم و دست‌کش بی‌دفاعم را ول کنم به امان خدا.

تو چشم‌هایت را چپ کردی و گفتی: مال کیه و من و دست‌کشم نتوانستیم پشت و پناه هم باشیم. نتوانستم سینه‌ام را بدهم جلو  و بگویم مال من است؛ مال من! آن دست‌کش چرک‌مرده، کیف و کفش و دست‌کش چرم قابل دفاع آرمنی تو نبود که. تنها یک دست‌کش ساده‌ی نخی. که هیچی جز یک تکه پارچه‌ی چرک‌مرده نبود! که اگر کاری به کارش نداشتند به زندگی‌اش می‌رسید و هر روز دست به دست صاحبش از پایین شهر تا مرکز شهر را می‌آمد و آن‌قدر ساده و چرک‌مرده بود که هیچ‌کس جز صاحبش حق نداشت از وجودش باخبر شود. مثل زشتی‌ای که برای همیشه یک گوشه‌ی کیفت قایم می‌کنی. مثل یک بیماری، یک راز مگو، یک اتفاق ناخوشایند که برای همیشه حواست هست اتفاقی از جایی بیرون نزند.

ندا خانم شما خانه‌تان قیطریه بود و تا چند ماه بعد وکیل می‌شدی و توی ماهواره وقت پخش شدن کلیپ‌ ساسی مانکن، مسخره‌اش می‌کردی و خبر نداشتی چیزهای زشتی در دنیا وجود دارند که ما به‌هرحال مجبوریم باهاشان بمانیم. مادرم دست‌کشم را می‌شت و توی نرم‌کننده می‌انداخت اما تو آن را با حالت بدی گرفته بودی جلوی صورتت و لابد فکر می‌کردی چرک‌مرده بودن گناه نابخشودنی‌ای‌ست که ارتباط مستقیمی با کثیفی دارد. گفتن تمام این‌ها بیهوده بود. حتا نمی‌توانستم اسم نرم‌کننده‌ی سافتلن را بیاورم. تو باور نمی‌کردی ندا خانم... باور نمی‌کردی. همان‌طور که آدم بودن ساسی مانکن را.

نگفتم آن دست‌کش مال من است. بابت خجالت از داشتنش، بین زمین و هوا بی‌صاحب ماند. تو دانستی قضیه از کجا آب می‌خورد. دست‌کش را انداختی روی میز من و رفتی توی اتاق دوست‌پسرت و در را بستی و ماجرای دست‌کش سفید را برای ابد فراموش کردی؛ اما این داستان پایان غم‌انگیزی داشت. چند لحظه بعد صدای قه‌قهه‌هایتان آمد بیرون. دست‌کش من اما نمی‌خندید. روی میز ولو شده بود. ناک اوت... هم من و هم او. ..

 مچاله‌اش کردم و انداختمش ته کیفم. حتا برای یک‌بار دیگر هم نخواستم توی دستم بنشیند. آن روز قبل از سوار شدن به مترو انداختمش دور. سطل آشغال دفتر جای مناسبی نبود. دورترین جای ممکن... جایی که دست ندا خانم دیگر بهش نمی‌رسید....

آه... شاید این رازهای مگوی خجالت‌آور را باید برای ابد در سینه دفن کرد. شاید باید این یادداشت را طور دیگری شروع کنم و دیگر هیچ‌وقت به فکر دوست دست‌هایم که اندختم دور، نیفتم. شاید باید آن خاطره را فراموش کنم و از نو بنویسم:

یکی بود. یکی نبود.یک ندا خانمی بود که خیلی زیبا بود. او با گوش‌هایی خالی از تتلو و ساسی مانکن، در بغل دوست‌پسرش در دفتر وکالتی در مرکز شهر، به خوبی و خوشی زندگی می‌کرد...

 اوه؛ به خوبی و خوشی! این ترکیب، چه‌قدر به این یادداشت می‌آید.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 2:47  توسط زیتا ملکی 

به این می‌گویند هدیه‌ی هیجان‌انگیز. این‌که یک پسر مشهدی کتابم را اینترنتی سفارش بدهد. بعد از این‌که کتاب به دستش رسید، یکی از شعرها (ترانه‌ها)، را برایم بخواند و بفرستد. خیلی خوش‌حال‌کننده بود. از آن هدیه‌هایی که دلم می‌خواست با بقیه شریکش شوم. پس امیدوارم شما هم گوش بدهید و خوشتان بیاید. محمد، خواننده‌ی این تِرَک، یکی از ترانه‌های آخر کتابم را برای خواندن انتخاب کرده. در ضمن این تِرَک، اولین فایل صوتی سیاه‌سرفه است اما آخرینش نخواهد بود :)

خواب و بیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 23:46  توسط زیتا ملکی 

می خواستم بدانم یادت هست آن روزی که توی تاکسی های تجریش نشسته بودیم و سر پل رومی قرار بود پیاده شویم، من لنز سبز گذاشته بودم؟ می خواستم بدانم یادت هست موهایم را آن روز فرفری کرده بودم و روی پوستم، پر از کرم پودر برنزه بود؟

این ها را یادت هست یا یادت رفته؟ آن روز را یادت هست یا یادت رفته؟

می خواستم بگویم یادت هست یارو، که به خانه شان رفتیم بهت گفت عجب دوست خوشگلی داری! یادت هست بهم گفت تا به حال بهم پیشنهاد بازیگری داده اند؟ یادت هست گلدان هایش را نشانم داد و باهام خوب رفتار کرد؟

این موقع شب یاد آن روز افتادم. خواستم بگویم زیبایی آن روز من تقلبی بود. که نه چشم های واقعی ام سبز بود، نه موهای فرفری داشتم و نه پوست برنزه.

دوست داشتم بدانی وقتی به چشم هایم نگاه کرد و بهت گفت عجب دوست خوشگلی داری، شاید فیک بودن زیبایی و رنگ چشم عاریه ای ام را نمی دانست.

دوست داشتم این ها را بگویم، چون فکر می کردم شاید یادت رفته. زیبایی نسیه ای آن روز من را شاید یادت رفته. خواستم یادت بیاورم و آخر یادداشت موبایلی سه نصفه شبم دلداری ات بدهم که بعد از این، دیگر به آن روز فکر نکن...


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 3:2  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر