سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

رنج‌آور است که  بعضی ماجراها در زندگی، مثل پروژه‌ی ملال‌آور مصلای تهران، هیچ‌وقت پایان کار ندارند.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 19:47  توسط زیتا ملکی 

قرار بود یکی از اون همه صندلی، مال من باشه. قرار بود ساعت هشت و نیم شب بیای دنبالم و نیم ساعت تو ترافیک بمونیم و بعد بدو بدو برسیم به صندلیامون. قرار بود دم در، یه آقای مذهبی بهم تذکر بده موهامو بکنم تو و تو کیفمو از دستم بگیری تا موهامو بکنم تو. یکی از اون همه صندلی قرار بود مال من باشه. قرار بود فقط من کنارت نشسته باشم. قرار بود دستای من تو کل کنسرت تو دست تو باشه. قرار بود بقیه با خودشون در مورد ما داستان بسازن و ما هم برای بقیه قصه ببافیم.

قرار بود من باهات ورودی سالن میلادو پا تند کنم. دوتایی باید می رفتیم پاستیل می خریدیم و ساندویچ. با آب معدنیایی که زیادم خنک نبود. کیسه ی خریدا رو من دست می گرفتم و پرینت بلیتا دست تو می موند.

 هیچ کدوم از این اتفاقا نیفتاد. من اون شب غایب بودم. مثل همه ی وقتایی که گذشت و دیگران باهات بودن، بازم دیگران باهات بودن. من داشتم تو پیچای فشم گم می شدم و تو دنبال جای پارک می گشتی. من قلبم تیر می کشید از یادآوری شب هالووین و تو درا رو قفل می کردی. من تو تاریکی با ابی می خوندم و پیچ می خوردم و تو پله ها رو دو تا یکی می رفتی بالا. من قلبم از سرمای لواسون و یادآوری جاده ی کمربندی هزار بار یخ می زد، تو بی خیال صندلی تو پیدا می کردی و می شستی سر جات....

قرار نبود یه روز باشه که باهم نباشیم. فکر می کردم آخرین نفری. فکر می کردم جدایی، دوره و دستش به ما نمی رسه. فکر می کردم از تمام آدمای دو نفره ی دنیا دو نفره تریم. قرار نبود وقتی از جلوی موزه ی مردم شناسی کندلوس رد می شم تو نباشی. قرار نبود وقتی دارم از لواسون برمی گردم با یاد تو، تو آینه به خودم خیره بشم. قرار نبود ان قدر راه باهم رفتنمون باریک بشه که جا برای رد شدن فقط یه نفر بمونه.

صندلی من با من پر نشد اون شب. کنار تو من نبودم. از دنیای رنگی رنگی لوس بازی ای که ساخته بودیم حذف شده بودم. اضافه شده بودم به بقیه ها ی همیشگی دنیا. به صبحای همیشگی، به دهکده المپیک رفتن بی تو، به راهایی که گم می شدن و یاد گم شدنای دو نفره مون می افتادم. حذف شدم از اون صندلی. از دستات که ظریف و کشیده بود. از دلشوره داشتن بابت اطرافیانت که گرگ و روباه و کفتار بودن. حذف شدم از شبایی که جای اینکه کنار من باشی، وقت هرزگی، لاستیک ماشینت می ترکید. حذف شدم از لحظه هایی که جای شیرموز بستنی خوردن با من، داشتی کثیف و رِند، سیگار می کشیدی. حذف شدم از موقع هایی که صدای لوس بازیام نمیومد و وقت شنیدن حرفای حال به هم زن تو و کناردستیت، به ماشینای بغلی و کنار دستیاشون بود.

اون شب من که اون همه دوست داشتمت گریه کردم اما صندلیمو خالی گذاشتم. منی که اون همه دل شکسته و تنهای تنها بودم، دست از بودن با تو کشیدم. من که اون همه دلم برای دست کشیدن به پس کله ات تنگ شده بود، دلمو کشتم و برات نوشتم؛ نه، نمیام...

راستی آدم چه طور می تونه موقع فکر کردن بهش، آروم بگیره؟ چه طور می شه بابت نبودن کسی که قرار بوده تو اون کنسرت باشه، کسی عین خیالش نباشه؟ چه طور نباید بابت این همه رنج، که قلبمو هزار بار کشته، عزای عمومی اعلام کرد؟!

صندلی من اون شب خالی نموند. جدایی ان قدر نزدیک بود که عاقبت دستش بهمون رسید. من رفتم؛ تو موندی و جای خالی منو با آدم مناسب پر کردی.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 3:51  توسط زیتا ملکی 

دیگر صبح‌های زود بیدار نمی‌شوم. تا یازده می‌خوابم و بعد، به محض بیدار شدن می‌روم پشت پنجره. همان‌طور که دارم حرکت گنجشک‌ها را توی درخت کاج حیاط، نگاه می‌کنم، به دو ماهی که گذشت فکر می‌کنم. این‌که چه اتفاق‌هایی افتاده، چه‌قدر عوض شده‌ام و چه‌قدر فرق کرده‌ام با آدمی که دو ماه پیش بودم.

ساعت یازده و نیم، که گنجشک‌ها شاخه‌های کاج را تکان تکان می‌دهند و به بالکن نگاه می‌کنند و با صدای سگ همسایه‌مان، پر می‌زنند و دوباره برمی‌گردند، چفت در را باز می‌کنم. می‌روم توی بالکن و نگاهشان می‌کنم؛ چه‌قدر از بودن من ، آن‌همه نزدیک می‌ترسند. بودن بعضی چیزها در زندگی آدم چه ترس‌هایی که به بار نمی‌آورد! آمدن بعضی‌ها به زندگی آدم چه تغییرهایی را که باعث نمی‌شود.... برایشان توی تشت قرمز بالکن، ارزن می‌ریزم. مشت مشت... به ارزان‌ها و دست‌هایم نگاه می‌کنم؛ به ارزن‌ها و دست‌هایم نگاه می‌کنند. به تغییر ساعت بیدارشدنم از خواب فکر می‌کنم؛ به تغییر ساعت ارزن پاشیدنم فکر می‌کنند. تشت را خوب، تکان تکان می‌دهم و بعد، برایشان آواز می‌خوانم. آوازی که تا ته کوچه‌ی بن‌بست ساکتمان می‌رود. موقعی که من آواز می‌خوانم، همه‌شان ساکت می‌شوند. یک جور شوک گروهی بهشان وارد می‌شود. بدون کوچک‌ترین حرکتی به صدای زنی با لباس سیاه گوش می‌دهند و به محض این‌که در بالکن را پشت سرم می‌بندم و دست‌های یخ کرده‌ام را به هم می‌مالم از پشت سر صدای جیک جیکشان می‌آید.

حالا من با فاصله از پنجره نشسته‌ام و نگاهشان می‌کنم. نگاه زندگی ساده‌شان که من هم تویش نقش دارم. که هرچند به هم نزدیک نمی‌شویم اما باهم خوبیم. چه دوستی خوبی دارم با پرنده‌ها! چه‌قدر خوب است که هر روز سراغ هم را می‌گیریم. دوستی‌ای که نزدیک نیست و مثل همه‌ی دوری‌ها و دوستی‌ها، دوامش بیش‌تر است. چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای نوک زدنشان بر تشت قرمز گوش می‌دهم. انگار که باران می‌بارد. همچین صدایی به گوش آدم می‌رسد. صدایی که ته دلم شمع‌های کوچک شادی روشن می‌کند. باران گنجشک‌ها!

به یکی دو  ماه گذشته فکر می‌کنم. به رنج‌هایی که آمدند و رنج‌هایی که از زندگی‌ام رفتند. به خاطره‌هایی که داشتم... به آدم‌هایی که حذف شدند... به عادت کسالت‌بارم به تنهایی. بعد به گنجشک‌ها نگاه می‌کنم که در یکی دو ماه گذشته، فقط ساعت دانه خوردنشان فرق کرده. آن‌ها از اتفاق‌های توی دل زن سیاه‌پوش خبر ندارند. آن‌ها صدای آواز غمگین امروزم را با شعرهای شاد دو ماه پیش، اشتباه می‌گیرند. آن‌ها با همان پرهای دو ماه پیش می‌آیند، با همان همراه‌های دو ماه پیش... همه‌چیز بدون هیچ تغییری در جریان است. درخت کاج همان‌جاست... زندگی پشت پنجره‌های سفید هلالی، جریان دارد. هر روز از هفت صبح تا پنج عصر، یک کله می‌خوانند. چه می‌دانند پشت پنجره‌ها، توی دیوارهای قهوه‌ای خانه‌ام چه اتفاقی افتاده.

زمان می‌گذرد. ظهر می‌شود... زمان می‌گذرد. عصر می‌شود... زمان می‌گذرد. یک هفته و یک ماه... و من روبه‌روی پنجره‌ام می‌نشینم و به بودن پرنده‌ها دل‌خوشم. دوست‌های همیشگی‌ام؛ که آن‌قدر همه‌شان شبیه همند و صاف و ساده پشت پنجره‌ام جیک‌جیک می‌کنند، هیچ دلخوری‌ای از هم نداریم. حالا گیریم تا می‌روم توی بالکن، فرار کنند و از شاخه‌های درخت کاج زیرنظرم بگیرند. حالا گیریم نفهمند غم صدای یک آدم یعنی چه! حالا گیریم فقط  توی من و بودنم دنبال چهار مشت ارزن باشند... همین‌که از اول این رابطه تکلیفمان باهم روشن است عالی‌ست...

به برنگشتنشان هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام؛ به نبودنشان... به این که یک روز، یک‌هو نسل آواز و جیک‌جیک و صدای بارش باران در بالکنمان منقرض شود.  به تکان‌تکان‌هایشان در شاخه‌ها همیشه امیدوارم. به دوست بودنشان با منی که جز یک زن سیاه‌پوش غمگین، چیز بیشتری برایشان نیستم. یک زن سیاه‌پوش غمگین که حالا دو ماه است ساعت بیدار شدنش از خواب، هی دیر و دیرتر می‌شود.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 14:7  توسط زیتا ملکی 

حرفم این است که آدم نباید بدترین فحش را از کسی بشنود که دوستش دارد. یک کارگر ساختمان در غروب جمعه یا یک افغانی ولگرد روی پل هوایی یا یک دکتر کثیف پشت یک ماشین گران‌قیمت حق این را دارد که بدترین حرف‌ها را به آدم بزند.  تمام آدم‌های دنیا حق دارند در قبال من نامهربان باشند. باهام بد باشند. من را نصفه‌شبی به گریه بیندازند. اما حساب کسی که دوستم دارد از تمام آدم‌های دنیا جداست. او نمی‌تواند.... او نباید... او حق ندارد...

امروز فکر می‌کردم  آدم چرا باید از گناه بعضی‌ها بگذرد، آن هم وقتی می‌داند نفرت، برادر بزرگ‌تر عشق‌ورزیدن است؟

یک صبح غمگین زمستانی


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 18:40  توسط زیتا ملکی 

بودن با کسی که قدرت را نمی‌داند، بی‌فایده است؛ مثل انتظار کشیدن برای درآمدن کسی‌ست از اتاقی خالی.

 

عنوان از فروغ فرخ‌زاد است.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393ساعت 1:34  توسط زیتا ملکی 

امشب خوب بود. خیابان سبک و آرام بود. من پرنده بودم. پرنده‌ای با موهای خرمایی که از همه‌ی خواننده‌ها شادمهر را بیش‌تر دوست داشتم. امشب پرنده‌ای بودم که از تمام بازی‌ها خلاص شده بودم. دیگر آن آدمه که روزی هزار بار تیر وسط سینه‌ام می‌زد نبود. چشم چرخانده بودم و دیده بودم نیست. رفته است. همه‌چیز تمام شده!

امشب پایان خوبی داشت. همه‌چیز تمام شد و من بال‌های جدیدم را، بال‌های مارک‌دار جدیدم را نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم تمام شد. آن‌همه کلمه‌ی نامربوط، آن‌همه حرف زشت، آن‌همه نشناختن تمام شد. آن آدمی که من را اشتباه گرفته بود، رفته بود. آن آدمی که به پرنده‌ها تیر می‌زد و برایشان بغل ارزن‌های بالکن، دام پهن کرده بود، برای همیشه رفته بود.

امشب در را آرام بستم. باسنم را به در تکیه دادم و خدا را شکر کردم که توی زندگی‌ام شکارچی‌ها آمده‌اند تا قدر دست‌های مهربان را بدانم. امشب به حرف‌های بنفش فکر کردم. همان حرف‌هایی که در پیاده‌روی عباس‌آباد بهم گفته بود. گفته بود سادگی صورتم را دوست دارد؛ گفته بود بدون آرایش شبیه خود خودم می‌شوم. بهم گفته بود توی جلسه برای همین ان‌قدر همه ازم تعریف کرده بودند، چون یک پرنده‌ی ریز بودم که توی برف‌های زمستان قدم می‌زد و از زور دلتنگی، دقیقن شبیه خودش بود. بدون هیچ فاصله‌ای. بدون هیچ ماتیکی. بدون هیچ بیگودی‌ای. یک پرنده‌ی آزاد، شبیه خود خودش؛ خودِ خودم.

امشب نفس راحت کشیدم و آزاد شدم. گفتم خوب شد که تمام شد. خوب شد آدمی که فکر می‌کرد پرنده‌ها باید بزک دوزک داشته باشند از زندگی‌ام رفت. خوب شد تمام شد.؛ نقطه سر خط. خوب شد کسی که عاشق پرنده‌های با شلوار بوت‌کات و کالج تیم‌برلند بود، برای همیشه رفت. امشب پرنده‌ای بودم که خودم بودم. همان‌طور که بنفش دستم را گرفته بود و گفته بود. امشب مال آدم‌هایی بودم که بدون خط چشم و ماتیک و کرم‌پودر دوستم داشتند و بدون کاور کلینیک، بهم می‌گفتند زیبا.

امشب مال آدم‌های خسیس نبودم که پرنده‌ها را می‌کشند و توی داشبورد ماشینشان قایم می‌کنند. امشب مال آدم‌هایی نبودم که  قلبشان ان‌قدر کوچک بود که دلشان شور پرنده‌های تنهای لاغر را نمی‌زد. امشب مال شکارچی‌هایی نبودم که شب‌ها خواب‌های کثیف می‌دیدند و سر صبحی با دوست‌های هرزه‌شان توی رخت‌خواب، دسته‌جمعی سمفونی آروغ راه می‌انداختند و با گند زدن به زندگی این پرنده و آن پرنده اسم خودشان را می‌گاشتند شکارچی زرنگ.

امشب حالم خوب بود. امشب دنیا انتها نداشت. حمید پای تلفن بهم گفت: بریزش دور، بن‌بست توی ذهنته، توی دنیای واقعی بن‌بست معنا نداره. و توی دنیای واقعی بن‌بستی نبود و کسی توی دلش به مادرم فحش نمی‌داد و کسی فکر نمی‌کرد من یک پرنده‌ی معمولی به درد نخورم و کسی توی دلش نمی‌گفت: از این بهتر زیاده. امروز توی دنیای آن بیرون تمام فحش‌ها را ریختم دور. تمام دادهای دنیا ساکت شدند. تمام زبان‌های دراز کوتاه شدند. تمام آدم‌های کوتوله، که عقلشان را خدا  کف پایشان گذاشته بود و  توی هر ماجرایی، فکرشان زیر دست و پا می‌ماند، تمام شکارچی‌هایی که پرنده‌های مهربان را نامهربان و پرنده‌های وحشی را اهلی صدا می‌زدند، تمام آن‌ها را گذاشتم پشت سرم.

امشب به خوبی و خوشی تمام شد. من پرنده بودم و مثل شل سیلور استاین از تمام آن بازی‌ها خلاص شده بودم. امشب من از خدا آرام، طوری که کسی نشنود، یک چیز خوب توی دلم خواستم. یک چیز خوب مثل آب‌نبات توت‌فرنگی. یک چیز خوب مثل آهنگ‌های شادمهر، یک چیز خوب مثل همبرگر هاکوپیان، یک چیز خوب مثل سفر مشهد و کیش، یک چیز خوب مثل مادرم، یک چیز خوب مثل صدای شرشر آب، یک چیز خوب مثل کالج نارنجی با پالتوی نارنجی، یک چیز خوب مثل مینویی، یک چیز خوب خواستم؛ مثل همه‌ی این چیزهای خوبی که آن چیزی که من توی دلم خواستم نبودند.

امشب پرنده بودم. پرنده‌ای که باید آدم‌های اشتباهی را از زندگی‌اش می‌انداخت بیرون. باید می‌گذاشتم آدم‌های اشتباه بروند. باید آن‌ها را توی بازار مکاره‌شان تنها می‌گذاشتم. باید هر پرنده‌ای با هم‌نژادش می‌پرید. شکارچی‌های کثیف دروغ‌گو باید پی پرنده‌های دیگری می‌رفتند. حق من از این دنیا هم‌چین چیزی نبود. لابد خدا می‌دانست که این‌طوری شد. لابد خدا خبر داشت که باهام هم‌چین بازی‌ای را راه انداخت. قلب پرنده‌های کمی توی این دنیا می‌شکند و لابد خدا این‌ها را خوب می‌دانست. من نه شاهین بودم، نه کرکس و نه عقاب. آدم‌های کمی این را می‌فهمند اما خدا او را از زندگی‌ام بیرون انداخت؛ چون این را بهتر از هرکسی می‌دانست.

عنوان از کیوسک بند


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 2:37  توسط زیتا ملکی 

از خواب پریدم؛ درست مثل چند شب پیش. نمی‌توانستم صفحه‌ی گرد ساعت را در آن همه تاریکی ببینم. باید چند دقیقه می‌گذشت و چشم‌هایم به آن همه تاریکی عادت می‌کرد. غلت زدم. کلافه شدم، پتو را کنار زدم  وبه ساعت اتاق، خیره شدم: 3:15 دقیقه‌ی نیمه شب.

قبل‌تر آرزو را داشتم. مواقعی که توی کار، کم می‌آوردم، او بود. بهش که زنگ می‌زدم، تا می‌گفتم الو سریع می‌فهمید حالم گرفته است. مواقعی که شاد بودم، تا تلفن را برمی‌داشت و می‌گفتم سلام، می‌خندید و می‌گفت: چه خبره؟! خیلی خوش‌حالی. آرزو دوستی بود که خودم را از خودم بهتر می‌شناخت. دوست‌هایی بودیم که هروقت از دنیا ناامید می‌شدیم، به هم‌دیگر پناه می‌بردیم. شده بود که ساعت دو شب، پای تلفن زار بزنم و او خودش را با آژانس به خانه‌مان برساند. شده بود بابت گریه کردنم تا صبح پای تلفن بیدار بماند و بعد، با چشم‌های قرمز از زور بی‌خوابی برود سر کار. شده بود بابت اشتباهاتی که یک زمانی زیاد مرتکب می‌شدم، بغلم کند و بگوید: بی‌خیال.

قبل‌تر که از خواب می‌پریدم، آرزو را داشتم. دوستی که توی هر مسافرتی، توی هر عکسی، توی هر ماجرایی، دقیقاً بغل دستم بود. هیچ‌وقت از هیچ‌چیزی نمی‌ترسیدم. آرزو قوی بود؛ پشتم بود و دلم به بودنش همیشه گرم بود. حتا وقتی یک مدت برای کار، توی یک شرکت بازاریابی استخدام شدم، او را هم با خودم بردم. با هم توی یک میز دو نفره کار می‌کردیم. درست بغل دست هم؛ و تلفن‌هایمان دقیقاً بغل هم زنگ می‌خورد.

درست مثل چند شب پیش از خواب پریدم. توی تاریکی نصفه‌شب دنبال قرص‌هایم گشتم و دلم خواست کسی بود که می‌شد شماره‌اش را گرفت و باهاش حرف زد. کسی مثل آرزوی آن سال‌ها. کسی مثل آرزویی که همیشه کنارم بود و هرکسی ما را می‌دید، از این همه باهم بودنمان تعجب می‌کرد. به صفحه‌ی موبایلم نگاه کردم. همان‌طور که توی تختم دراز کشیده بودم، گالری موبایلم را باز کردم. عکس‌ها را ورق زدم. عکس‌هایی که دیگر تویشان آرزو کنار دستم نبود. لبخند‌های دونفره... شادی‌های یک‌هویی... غافلگیر کردن هم‌دیگر در روز تولد... سفرهایمان... همه و همه تمام شده بود.

*

آرزو هست. هنوز هم باهم دوستیم. اما عمر همه‌چیز تمام می‌شود. شاید حتا عمر دوستی‌ای به این خوبی. هنوز هم هرکس از آشنا و فامیل من را که می‌بیند سراغ آرزو را می‌گیرد. دوست‌هایی که چند سال است ندیدمشان به محض این‌که اتفاقی توی خیابان باهام برخورد می‌کنند می‌پرسند: از آرزو چه خبر! مادربزرگم از آن سر دنیا که زنگ می‌زند می‌پرسد: راستی آرزو ازدواج نکرد؟  جواب همه را می‌دهم. اما به هیچ‌کدامشان نمی‌گویم تاریخ انقضای هر دوستی‌ای بالاخره یک روز سر می‌رسد. نه این‌که آرزو نباشد. نه این‌که قهر باشیم. نه این‌که هم را دوست نداشته باشیم. اما دیگر ماجراجویی‌ای بینمان نمانده. دلمان شور هم را نمی‌زند. دنیای ساده‌ی چند سال پیش، حالا پیچیده  وشلوغ‌پلوغ شده، طوری که دیگر حواسمان به هم‌دیگر نیست و من شب‌ها که از خواب می‌پرم جرئت ندارم روی شماره‌ی آرزو بروم و دکمه‌ی تماس را بزنم. کاری که چند سال پیش، به راحتی انجام می‌دادم.

معمولاً زیاد به آرزو فکر می‌کنم. به انقضا شدن آن همه دوستی. به بودنمان در کنار هم‌دیگر. به دست‌هایش که همیشه توی خیابان در دست‌هایم بود. به این‌که توی مواقع سخت، پشت و پناه هم بودیم. اما حالا از آن همه محبتی که به هم داشتیم، عطوفت کم‌رمقی باقی مانده. بدی‌اش این است که حتا خودم هم نفهمیدم از کجا شروع شد. از کی شروع کردیم به دور شدن از هم‌دیگر. از کی تماس‌های ده بار در روز، تبدیل به هفته‌ای یک‌بار و دو هفته یک‌بار شد... از کجا، هفته‌ای چهاربار دیدنمان تبدیل به سوال «آخرین بار که دیدمت کی بود؟» شد...

آرزو هست و من هرچه‌قدر تلاش می‌کنم به او نزدیک‌تر شوم، از او دورتر می‌شوم. دیوارهای بین دنیای من و او بلند شده. دیگر نمی‌شود از آن گذشت. شاید برای همین است که نصفه‌شب‌ها که از خواب می‌پرم، جای این‌که مثل قدیم شماره‌اش را بگیرم، با دلتنگی از خودم می‌پرسم: آخرین بار کی بود؟


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 13:50  توسط زیتا ملکی 

دیشب را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. که با چه حالی از میدان خبیر رفتم پایین. از منظریه و جماران و امیدوار گذشتم و رسیدم به نیاوران. دیروز را یادم نمی‌رود که پیاده تا سه راه یاسر رفتم و کتانی‌های فنردارم را توی پیاده‌روها فشار دادم و با خودم گفتم این‌طوری نمی‌شود.

بعد توی پیاده‌رو، روی نیمکت سنگی یخ‌زده‌ی جلوی پارک باهنر نشستم و به مردم نگاه کردم و مردم بهم نگاه کردند و یک گل‌فروشی جلوتر بود که یک پسر و دختر دست هم‌دیگر را گرفتند و رفتند سمتش. بعد دوباره  جلو رفتم. به رستوران‌های سه راه یاسر نگاه کردم. در آن ساعت عصر، فقط دو تا از میزهای توی خیابان پر بود. یک دخترو  دو تا پسر. یک دختر و یک پسر! به هر حال، حال همه‌شان از من بهتر بود.

راه آمده را برگشتم. از جلوی نمایندگی ریباک رد شدم و پسری چیزی بهم گفت و نشنیدم چون داشتم گوش می‌دادم: اینساید یور لاو فوراور... و کتانی‌های فنردارم را توی پیاده‌رو فشار می‌دادم. قبل از رسیدن به ده نیاوران و جلوی مطب معاینه‌ی پزشکی گریه کردم چون یاد روزی افتادم که آن طرف خیابان پارک کرده بودی و منتظر بوودی برگردم و توی پیاده‌روی این طرف نوار زرد کشیده بودند و نوشته بودند: خطر برق! به جای خالی‌ات در آن طرف خیابان نگاه کردم و اشک آمد توی چشم‌هایم. اما نگذاشتم خیلی طولانی شود. بهترین کار ممکن را کردم. رفتم توی مغازه‌ای در زیر پله‌ی ده نیاوران و ایستک استوایی خریدم.   مغازه‌دار، خیلی باهام مهربان بود و طاقت آن همه مهربانی را نداشتم. زدم بیرون و خیابان منتهی به خانه را رفتم بالا. ایستک خوردم و ریه‌ام توی سرمای آذر یخ زد و انگشت‌هام قرمز شد و به تو فکر کردم؛ به اول‌ها که خانه‌های این خیابان را چه‌قدر دوست داشتیم، به ماه رمضان و نان و پنیر خوردنمان توی این خیابان. یا آن روزی که توی این خیابان با فحش و داد آمده بودی و ازت ترسیده بودم.

دیشب را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. ایستک خوردن و بالا آمدن سربالایی‌ها را... یخ زدن ریه‌ام. اشکی که هرچه زور می‌زدم نیاید، می‌آمد و چه‌قدر تاریک و تار بود کوچه‌های منتهی به میدان در خانه. دیشب را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که تنها بودم و هیچ عابری جز من دیوانه نبود که آن سربالایی را توی آلودگی هوا بالا بیاید. بالا آمدم، گریه کردم و موقعی که سگ‌ها، پارس‌های غمگین کردند، به خانه رسیدم.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 22:51  توسط زیتا ملکی 

برای آیدا نوشتم: 

کم کم می خوابم. خواب، بهتر از بیداریه. که اگه خواب که نه؛ کابوسم  باشه لااقل امیدی به بیداری هست. اما از بیداری نمی شه بیدار شد.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 2:1  توسط زیتا ملکی 

نه این که مختص دکترها باشد؛ همه‌ی آدم‌ها این‌طوری‌اند. آن‌ها وقتی تو را  توی آن حال می‌بینند، طاقت نمی‌آورند و برایت فرمول طلایی‌و در واقع آخرین کارتشان را رو می‌کنند.  مثل فرمول طلایی آن دکتر که بهم گفته بود، بنویسم. لحظه‌هایی که آن‌ها فرمول طلایی‌شان را ارائه می‌دهند و تو می‌فهمی بارها امتحانش کرده‌ای؛ حتا از زور امتحان، خزش کرده‌ای و جوابی نگرفته‌ای، کار قلبت تمام است. فرمول طلایی آن‌ها،  حتا یک فرمول پلاستیکی ساده هم در زندگی‌ات نیست. تو به آن‌ها در مورد بی‌فایده بودن فرمول طلایی‌شان چیزی نمی‌گویی. فقط دور می‌شوی تا جای امنی برای گریه کردن، پیدا کنی.

شاید بپرسید آن حال؟ کدام حال؟ می‌گویم؛ هرچند که آن حال همان حالی بود که نمی‌شود زیاد در موردش نوشت. آن حال، حالی بود که با خوردن فلافل با تربن در سهروردی جنوبی درست نمی‌شد؛ که آن حال، اتفاقن حال بی‌اشتهایی بود. صدبار به مادرم گفتم رنج را که نمی‌شود برد و انداخت به بیمارستان. رنج این‌جاست. این‌جا توی قلب من. رنج این‌جاست. این‌جا توی مغز من. به مادرم گفتم خاطرات که پاک نمی‌شود. قرص می‌خورم. اما پاک که نمی‌شود. به مادرم گفتم هی عقب بینداز، هی فکر کردن بهش را عقب بینداز، هی گریه کردن در موردش را عقب بینداز. درست نمی‌شود که. به مادرم گفتم بگذارد بروم پیاده‌روی‌های طولانی تنهایی کنم. که اصلن آن حال، حال پیاده رفتن و داد زدن بود؛ مثل دیوانه‌ای که توی اتوبوس دیده بودم و هی داد می‌زد و کسی به روی خودش نمی‌آورد؛ ای داد بیداد...

به مادرم گفتم رنج را نمی‌شود برد  و انداخت بیمارستان! رنج که نسخه‌بردار نیست. «درد را که نمی‌شود دست‌بند زد و به زندان انداخت.»، که آن حال تا توی من است، درد که خوب نمی‌شود. که مثلن بام تهران رفتن و لش‌بازی از پسش برنمی‌آید که. آن حال که باشد تو با یک مشت بادام هندی که راننده‌ی تاکسی توی مشتت می‌ریزد، یا با دیدن ابرهای سفید بزرگ سر صبح، در آسمان دربند روزت که ساخته نمی‌شود. با ناز کردن تمام گربه‌های پشمالویی که خوانده بودم صد در صد ضد افسردگی‌ست، خوب نمی‌شوی. که صدبار اگر از روی درد بنویسم و چای گل‌گاو زبان برایم دم کنند، تپش قلبم کم نمی‌شود که، به لرزش‌های دست و بی‌حسی پهلوی چپم خدشه‌ای وارد نمی‌شود که. به مادرم گفتم نه‌خیر خانم؛ رنج را نمی‌شود برد و به بیمارستان انداخت. رنج را نمی‌شود دست‌بند زد و به زندان انداخت. «با رنج که نمی‌شود زیر باران خوابید.» با رنج که نمی‌شود از بالای کوه‌های رحمان‌آباد، حرکت بخار چای را بر لبه‌ی فنجان‌های پلاستیکی هواپیمایی نگاه کرد به مادرم گفتم غذا نمی‌خواهم.  آن حال، حال لاغر شدن بود. حال گود افتادن پای چشم‌ها و بالا آوردن از زور نگاه کردن به خورش قیمه. آن حال، حال سر صبح‌هایم بود که فارماتون می‌خوردم و نان و پنیر و گردو توی توالت فرنگی بالا می‌آوردم. آن حال، شبیه موقعی بود که نیکول کیدمن در استرالیا، با قد بلندش توی دارودسته‌ی گوسفندها می‌دوید و  می‌خندید و من قدکوتاه بودم و توی کاناپه‌ی نارنجی پاهایم را بغل می‌زدم و گریه می‌کردم.

آن حال.... آن حال... آن حال حتا حال موزیک گوش دادن نبود که. اولین آهنگ که شروع می‌شد، یک و دو اوکی بود اما به سه نرسیده گریه می‌کردی، قبل تمام شدن کره‌های بادام زمینی روی میز گریه می‌کردی، قبل این‌که پرچمشان را در بیاورند و بر فراز اورست توی برف بکوبند گریه می‌کردی، قبل تمام شدن فصل آخر کتاب دوهزار صفحه‌ای دن‌کیشوت گریه می‌کردی. آهنگ که شروع می‌شد، قبل این‌که پلیس‌های ایست، کار هر عصرشان را شروع کنند و اولین کاسه‌ی سوپ به دست اولین ولگرد اندرزگو برسد، قبل از این‌که حتا شب، شب واقعیِ شب  سر برسد، تو گریه می‌کردی. تو قبل از رفتن پاها توی کفش‌ها، قبل از پیدا کردن سوراخ مناسب روی درازی کمربندها، حتا زودتر از فاصله‌ی بین زدن زنگ و یک طبقه بالا آمدن مهان‌ها گریه می‌کردی...

به مادرم گفتم  رنج و آن همه گوش؟ رنج و آن همه منتظر بستری شدن در بیمارستان دولتی 26 تخته؟ مسخره نیست؟ رنج من و آن حال و کسی دیگر که پشت در بود و دیالیز و پیوند ریه، شرح حالش بود. به مادرم گفتم  حتا، حتا، حتا همین دکتر که خودش مبتلا به آن حال است چه می‌داند توی قلب من چه می‌گذرد. چه می‌داند تمام شده؛ نقطه! یعنی چه. این دکتر که نبوده، ندیده، امروز برایش یک روز عادی است که س صبحی، هم‌خانه‌اش توی خانه، یک دسته نرگس به آب گذاشته. او چه می‌داند یک نفر زیر این آسمان با آن حال دارد زندگی می‌کند که.

نتیجه این‌که، آن روز من آن حال را داشتم و جای پارک نداشتم. نا، برای بالا آمدن از سربالایی داراباد و موقعی که رسیدیم، نفس برای تازه کردن نداشتم. چرا، از هر غمی، کمی، بود و از هر دردی بی درمانش. آلودگی هوا بود، او اما نبود. دنیا هنوز هم پر از پیشنهادهای بی‌شرمانه بود. پر از فحش، پر از ابرهای بی‌بارانی، پر از لیست شدن اسمم زیر عنوان ولگرد و خیابانی. آن روز آن حال را داشتم و او را نداشتم. به هوای آلوده و سرمای یک‌دفعه‌ای آلرژی داشتم و او را نداشتم. هم‌چنان به عصاره‌ی جنسینگ واکنش بد داشتم و او را نداشتم. استعداد نوشتن این‌ها را داشتم و او را نداشتم. از همه‌ی دنیا، یک خواهر بود که به صدای گریه‌هایم گوش می‌کرد که او هم دور بود و او را نداشتم.

به مادرم گفتم پیوند ریه مورد اورژانسی‌ست. موردی که از ساعت چاهار صبح تا هشت شب برای یک تخت بستری، پای کار بایستی. اما کدام بیمارستان، من را بابت رنجی که توی قلبم دارم بستری می‌کند؟ کدام تخت می‌فهمد؟ ملافه‌های خونی و قلب‌های ایستاده و سرفه‌های پر از عفونت، در مقایسه با رنجی که در قلب من است؟ چیزهای دیدنی باورپذیرترند! به مادرم گفتم، تخت‌های بیمارستان، زبان دیالیز و توده‌های بدخیم را بهتر می‌فهمند. بیمارستان جای این قرتی‌بازی‌ها نیست که. راه‌روهای سرد سفید، جای این شل بازی‌ها، این از پا افتادن‌ها، این بی‌قراری‌ها و یک‌جا نماندن‌ها نیست که.

و همان موقع بود که دیالوگ گریه‌آور دوست داشتنی‌ام را گفتم؛ رنج را که نمی‌شود برد و انداخت به بیمارستان. رنج را که نمی‌شود دست‌بند زد و  انداخت به زندان... برویم.

 

*و زنده باد فروغ فرخ‌زاد


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 2:44  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر