X
تبلیغات
سیاه‌سرفه

سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

سؤال:

آیا آن‌هایی که می‌دانند با آن‌هایی که نمی‌دانند برابرند؟

پاسخ:

بله خدای بزرگ. من دوست‌های زیادی دارم که از این زندگی چیز زیادی نمی‌دانند. دوست‌هایی که تا چند سال پیش باهم برابر بودیم. پشت یک نیمکت می‌نشستیم و درس می‌خواندیم. پشت یک نیمکت فهمیدیم خازن‌ها را موازی بستن یعنی چه. پشت یک نیمکت به قانون کیرشُهُف ریزریز خندیدیم و بعدن در سهم بردن از نمره‌های بالا و تک و زنگ تفریح و توپ والیبال زنگ ورزش و چکمه‌ی لاستیکی و شربت سیاه‌سرفه باهم برابر شدیم. آه... ای خدای بزرگ، من دوست‌های زیادی داشتم که چون می‌دانستم و نمی‌دانستند نوشتن انشاهای فله‌ای‌شان به عهده‌ی من بود. دوست‌هایی که خنده‌های ارتودنسی‌شان بامزه‌شان می‌کرد. من هم روی لپم چال داشتم. خنده‌ی من هم بامزه بود و با هم برابر بودیم و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردیم.

اما خدای بزرگ... خدای بزرگ بی‌همتا... خدای لم‌یلد و لم یولد، زمانه همیشه همین‌طور نمی‌ماند. من و دوست‌های گَرنت به پا، همگی باهم بزرگ شدیم. همگی عوض شدیم، جواب سؤال‌ها عوض شد، دیگر مثل قدیم اصل  برابری و  برادری مطرح نبود. کسانی بر کسانی برتر شناخته شدند و بعد، دست‌های هم را به سرعت ول کردن دست‌های یک جذامی، ول کردیم. موهایمان رفت زیر رنگ، روی چشم‌هایمان لنز گذاشتیم و یاد گرفتیم روی لبمان رژلب بمالیم. خدای بزرگ، جواب سؤال‌ها عوض شد و آن‌هایی که نمی‌دانستند، ماشین خارجی خریدند، دلار خریدند و هی تعداد خانه‌هایشان زیاد شد. ما ماشین ایرانی کارکرده خریدیم. ما به سفرهای دسته دوم رفتیم و لباس‌های مارک‌دارمان را از حراج‌های هفتاد درصدی که ته مانده‌ی نخواستنی آن‌ها بود انتخاب کردیم. خدای بزرگ، آن‌ها نمی‌دانستند و دلار گران شد، قیمت ماشین‌های خارجی‌شان چاهار برابر شد و ما اندر خم یک کوچه مشغول اسباب‌کشی و دربه‌دری بودیم. آن‌ها هیچ‌چیز نمی‌دانستند اما من به چشم‌های خودم دیدم دربان رستوران، برایشان تا کمر خم شد و پارک‌بان خیابان، جای پارک ما را به آن‌ها و ماشین‌های گرانشان داد و دکتر مغز و  اعصاب،آن‌ها را بی‌نوبت دید و با اعصاب ما بازی‌های بدی کرد. ما با سینه‌های کوچک، لب‌های کوچک، اعتبارهای کوچک و دماغ‌های بزرگ، پشت درها ماندیم. آن‌ها از تمام غیرقابل عبورها رد شدند، آن‌ها همه‌ی غیرممکن‌ها را ممکن کردند و با این‌که نمی‌دانستند به ما که می‌دانستیم پوزخند زدند و برایمان که در ارتفاع پست ایستاده بودیم، با خساست، دست‌های کوچک تکان دادند. آن‌ها نمی‌دانستند ولی با این‌حال پول داشتند. ماها می‌دانستیم اما پول نداشتیم. آن‌ها استخدام را استختام نوشتند و در بهترین پست‌ها استخدام شدند. ما تمام کتاب‌ها را خوانده بودیم و از خودمان هم حتا غلط می‌گرفتیم اما استخدام نشدیم و کارمان شد شب زنده‌داری و  روز بعد، با جان کندن بیداری. آخر سر آن‌ها خوش‌هیکل‌ترین‌ و جداب‌ترین و زیباترین داف‌های ایرانی شدند و ما دخترهای فِلَت معمولی به درد‌نخور.

خدای بزرگ؛ آن‌هایی که نمی‌دانند آن بالا ایستاده‌اند و  صعود غیرممکن ما به ارتفاع‌ها را سنگ می‌زنند. خدای خوب، خدای منطقی و مهربان، خدای هم ماها و هم آن‌ها؛  نمی‌دانند و بر نوک قله‌های عزت و اعتبار و آبرو ایستاده‌اند. ما پرچم‌هایمان به گِل نشسته است و هنوز بلند نشده از پا افتاده‌ایم.

ماهایی که می‌دانیم، چون همیشه می‌دانیم و خوب می‌دانیم و از همه بهتر می‌دانیم باید بیاییم و اعتراف کنیم آن‌هایی که نمی‌دانند با ماها که می‌دانیم برابر نیستند. در واقع از ما بهتر و برترند؛ قاعده به همین سادگی و خنده‌داری‌ست؛ آن‌ها دلار دارند و می‌برند. ماها  نداریم و می‌بازیم.


ارتفاع پست، نام فیلمی از ابراهیم حاتمی‌کیاست



برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 22:44  توسط زیتا ملکی 

مترجمی زبان ایتالیایی قبول شده بودم؛ دانشگاه تهران-شمال.

ازم پرسید چی قبول شده‌ام. ازم پرسید دانشگاهم کجاست! خودش یک دانشجوی بچه تهرانی بود که صنعتی اصفهان درس می‌خواند. خودش یک دانشجوی رشته‌ی مهندسی بود که یک روز که رفته بودم نامه پست کنم پیدایش کرده بودم. بهم گفته بود تو سخت‌ترین دختری هستی که توی عمرم به دست آورده‌ام. تمام کوچه‌ها را دنبالم آمده بود. با ماشینش پیچیده بود جلویم و من محلش نداده بودم. اما بالاخره بعد از نیم ساعت تلاش باهاش حرف زده بودم. جوابش را داده بودم و دوست شده بودیم.

مترجمی زبان ایتالیایی قبول شده بودم. دانشگاهم زعفرانیه بود. پشت تلفن با صدایی که از چارصد، پانصد کیلومتر دورتر به گوش می‌رسید سرم داد می‌زد. ناراحت بود که من تهران قبول شده‌ام و او باید می‌رفت اصفهان و می‌آمد. گفت زعفرانیه؟ با خنده گفتم آره؛ رعفرانیه! بعد دلم را با حرف‌هایش شکست. گفت اگر انتخابت را کرده‌ای حواست باشد که بدون ماشین دانشگاه نروی. ماشین خواهرت را قرض کن. هیچ‌کس توی دانشگاه آزاد، دختر بی‌ماشین را تحویل نمی‌گیرد. ناراحت نشو اما جواب سلامت را هم نمی‌دهند.

اولین پسری بود که دوستش داشتم. پسری که بابت خط درب‌وداغان تالیا، مسخره‌ام می‌کرد. پسری که از گوشی دستم ایراد می‌گرفت. پسری که به خاطر این‌که رانندگی بلد نبودم از من دل‌خور بود و می‌گفت، دوست دختر دوستم با مزدا 323 می‌آید دنبال دوستم اما تو... اولین پسری بود که دوستش داشتم  و اولین پسری بود که دلم را می‌شکست. دائم ازم مدل ماشین پدرم را می‌پرسید! می‌خواست بداند چند تا خانه داریم و چه‌قدر پول توجیبی می‌گیرم و هر حرکت کودکانه‌ی بی‌خیال مرا نشانه‌ی بی‌شخصیتی‌ام می‌دانست. البته که نمی‌داند اما یک‌بار بابت حرف‌هایی که بهم زده بود ساعت دو نصفه‌شب توی جایم گریه کردم. خواهرم دل‌داری‌ام می‌داد اما خوب می‌دانست نمی‌تواند، از من دختری پول‌دار جلوی چشم‌های او بسازد. خوب می‌دانست چیزی که باید برای او باشم، نیستم. من فقط تیپ و قیافه داشتم و حتا خجالت می‌کشیدم بهش بگویم دنبال کار می‌گردم. خجالت می‌کشیدم بگویم کلاس کنکور نرفته‌ام و مدرسه‌ام یک مدرسه‌ی معمولی بوده.

حالا او ازدواج کرده. بعد از آزار و اذیت رساندن به دخترهای بی‌شماری که خبرش بعدها به گوشم رسید، ازدواج کرده. شبی که رابطه‌مان تمام شد، باهاش قهر کرده بودم. داشتم بلندبلند گریه می‌کردم که اس‌ام‌اس داد: به جهنم... و برای همیشه از زندگی‌ام رفت. او رفت و من نُه ماه تمام بابت این‌که دختر پول‌داری نبودم گریه کردم. بابت این‌که ناخن‌هایم هیچ‌وقت لاک نداشت و بلند نمی‌شد، بابت این‌که مادرم رونیز نداشت، بابت رابطه‌ی خراب ایران با ایتالیا و  دانشجو نشدنم، بابت این‌که باید رأس ساعت هشت خانه بودم اما دخترهای دیگری که می‌شناخت، می‌توانستند تا یازده بیرون بمانند، بابت تمام مهمانی‌هایی که بدون من رفت گریه کردم. چون بنا بر مقدرات الاهی، در خانواده‌ای معمولی دنیا آمده بودم، تحقیر شدم، تنها ماندم و گریه کردم. او برای همیشه رفت و من خیلی روزها به عکس‌هایش در یاهو360 خیره ماندم و گریه کردم. به شاد و تن‌درست بودنش خیره شدم و گریه کردم. به روزهای خوبی که باهاش داشتم، به نامه‌هایی که پر از پاستیل هاریبو و شکلات بود و برایش به مقصد اصفهان می‌فرستادم فکر کردم، به رژلب سرخابی‌ام بر لبه‌ی چسب‌خورده‌ی نامه فکر کردم و گریه کردم.

زمان گذشت و یک سال بعد او برگشت. اوی پشیمان سرخورده، اوی تنهای بی‌سر‌وسامان، اوی دل‌تنگ تک‌افتاده، برگشت  و برایم گفت مرا به یک دختر پول‌دار  فروخته. گفت به خاطر دختری که اسمش رعنا بود... دختر خوش‌قد‌وبالایی که بعد از دو هفته او را ول کرده بود و  رفته بود پی کارش! به خاطر یک دختر پول‌دار لعنتی.... آه...

برایم از دربه‌دری‌هایش گفت، برایم از غروب‌های اصفهان و سر تراشیدنش گفت. برایم از روزهایی گفت که یاد تُن صدایم می‌افتاده و گریه می‌کرده. یادش می‌افتاده که می‌خواستم یک روز با هواپیما صبح بروم اصفهان و عصر برگردم و سوپرایزش کنم، یادش می‌افتاده که نود هزار تومان خط تالیایم را برای حرف زدن باهاش شارژ کرده بودم و  حقوقم را پایش داده بودم، برایم از سیزده روز عیدی گفت که برنگشته تهران و به من فکر کرده.

تلفن در دستم بود و گریه می‌کردم. مثل نُه ماهی که هی گریه کرده بودم . مثل همین الآن که با یادآوری آن روزها، اشک توی چشم‌هایم آمده. مثل تمام وقت‌هایی که گوشی‌ام را برمی‌داشتم، شماره‌اش را می‌گرفتم اما قبل از وصل شدن، قطع می‌کردم و می‌زدم زیر گریه و می‌دانستم صاحب آن خط دیگر مال من نیست و نمی‌توانم دوباره، بدون ترس و با سرخوشی شماره‌اش را هروقت که دلم خواست بگیرم.

او آمده بود. من به تمام چیزهایی که او می‌خواست رسیده بودم. به همه‌ی همه‌ی چیزهایی که یک دختر 18 ساله را بابتش مسخره کرده بود. به  همه‌ی چیزهایی که شب‌ها بابت نداشتنشان آرزوی مرگ می‌کردم.  به همه‌چیز رسیده بودم و دیگر هرگز، به هیچ عنوان، تا پای مرگ، برگشتن او را نمی‌خواستم.

حالا او ازدواج کرده. وقتی امیرعلی مرا خانه‌‍‌‌شان دعوت کرد تا برایم قصه بخواند فهمیدم ازدواج کرده. امیرعلی دوست مشترکمان بود. دوستی که دوست او بود و بعدتر دوست من هم شد. امیرعلی قصه می‌خواند و من توی کتاب‌خانه‌اش به عنوان‌های کتاب‌ها نگاه می‌کردم. لابه‌لای کتاب‌ها، یک‌دفعه چشمم به یک عکس شاسی شده افتاد. عکس را برداشتم و نگاه کردم. خودش بود. خودش و دختری که هیچ کدام از چیزهایی را که این‌جا نوشته‌ام نمی‌داند. دختری که توی عکس معصومانه می‌خندید و دندان‌هایش معلوم بود.

او ازدواج کرده و زندگی  ادامه دارد. او دل‌های زیادی را شکست. اشک‌های زیادی را درآورد اما آخر سر یک دختر خوب را تور کرد و رفت سر خانه و زندگی‌اش. او ازدواج کرده، عکسش در کتاب‌خانه‌ی امیرعلی می‌خندد، چشم‌هایش هنوز عسلی‌ست و وقتی می‌خندد چشم‌هایش قشنگ می‌شود. او که دلیل گریه‌ی ناگهانی هشت سال پیش من ساعت دوازده ظهر، در شهرک غرب است، حالا ازدواج کرده. او که باعث شده بود دخترهای زیادی غمگین شوند و احساس بدبختی کنند خوش‌بخت شده و ازدواج کرده. رفته سر خانه و زندگی‌اش و برایش مهم نیست سر بقیه‌ چه آورده. بدتر از همه دختری‌ست که کنارش است. دختری که هیچ‌وقت این یادداشت را نمی‌خواند. دختری که نمی‌داند من هنوز هم وقت نوشتن این چیزها باید دستمال دم دستم باشد و اشک‌هایم را پاک کنم. دختری که نمی‌داند توی کوچه‌ی 164 غربی ازم خواسته بود وقتی ازدواج کردیم، دو تا غذا هم از مادرش یاد بگیرم که مبادا دلش بشکند. دختری که نمی‌داند به هم قول داده بودیم وقتی برف آمد و زیر یکی از پل‌های اتوبان بابایی آب جمع شد، از توی آب‌ها به سرعت رد شویم و بخندیم، دختری که نمی‌داند، هیچ‌وقت نمی‌داند و نخواهد دانست من در اتاق نُه متری‌ام می‌نشستم به انتظار رسیدنش از اصفهان به تهران.  به تلفن حرف زدنمان از ساعت نُه شب تا شش صبح. آن دختر این‌ها را هیچ‌وقت نخواهد فهمید. آن دختر خندان خوش‌بخت، با کمال احترامی که برای هم‌جنس‌هایش قائل است، گریه‌های من و ساناز و دخترهای زیادی مثل ما را هیچ‌وقت نخواهد فهمید.

خوب است که آخر این یادداشت، مثل فیلم‌های پلاستیکی تلویزیون نیست.  ماجراهای عاشقانه‌ی زندگی‌، هیچ‌وقت خوب تمام نمی‌شود. از آن‌جا که زندگی، سراسر نکبت و بدبختی‌ست. برای همین هم من کرم دور چشم می‌خرم، تنهایی پیر می‌شوم و زندگی هیچ باهام مهربان نیست. به آینه خیره می‌شوم و حتا نمی‌توانم تمام روز در آن گریه کنم، دختری می‌شوم که بادکنکم و دست بزنند می‌ترکم، دختری می‌شوم که آخر همت، موتورهای سنگین دور ماشینم حلقه می‌زنند و از ترس، پشت فرمان به خودم می‌پیچم، او اما در تعطیلات آخر هفته با همسر مهربانش دارد نقشه می‌کشد کدام ماه سال برای بچه درست کردن وقت مناسب‌تری‌ست.

او حالا ازدواج کرده و عکس خندانش با دختری از همه‌جا بی‌خبر، شب و روز و هر روز و همیشه، در کتاب‌خانه‌ی امیرعلی به ریش همه‌ی ما می‌خندد.

ای داد بی‌داد، ای داد بی‌داد



برچسب‌ها: مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 22:36  توسط زیتا ملکی 

       

دیدم اما خودم را نمی‌شناسم

دختری را که در تاکسی بلندبلند آواز می‌خواند

دختری که شعرهایش را پشت کاغذهای تبلیغاتی می‌نوشت

و برای دوست‌های له‌و‌لورده‌اش، جان‌پناه بود

دیدم اما خودم را نمی‌شناسم

خود زیبایم را در آینه‌ی عرب‌نویس ماشین از ما بهتران

خود غمگینم را در آینه‌ی کوچک قهوه‌فروشی میدان

خود مهربانم را در آینه‌ی بالای روشویی رستوران

گاهی

دختر با شعر بی‌شعور

گاهی دیگر

دختر بی‌شعر با شعور

دختری با اعتراض و شعار و دویدن

دختری با مقصد؛ نوک قله و هیچ‌وقت  نرسیدن

دخترِ: «جناب سروان ایشون به من فحش دادن» و شکایت

دخترِ بی‌انگیزه در دوی استقامت

دیدم اما خودم را نمی‌شناسم

خودِ پیروزم را در میدان‌ِ آدم‌های مغرور

خودِ تنهایم را در برگشتن از برج پول‌دار‌نشین‌های کوه نور

خودِ  اشک‌آلودم را، در شب طولانی تمام‌نشدنی یلدایی دور

دختری با ترس‌های شبانه‌ی دنباله‌دار

دخترِ : عشق مرده دیگه بعدِ مهدیار

دختر به بهار ِ با یک گل، بازهم  امیدوار

می‌دانم،

من کلاغِ سفیدم و دوست‌هایم کلاغِ سیاه

من با جوک‌های دوست‌هایم می‌کوبم روی فرمان و می‌گویم قاه‌قاه

من در جمع‌های مختلف چاهار خانه می‌شوم و راه‌راه

من بی‌بروبرگرد دنبال سوزنه می‌گردم در انبار کاه

خودِ شیک‌پوشم را با مانتوی ساتن نمی‌شناسم

خودِ بی‌رحمم را وقت داد زدن نمی‌شناسم

خودِ گیج حواس‌پرتم را وقتِ «به عقب‌افتاده‌ها سروسامان دادن» نمی‌شناسم

می‌دانم،

 دختر میز چاهارم کلاس پنجمم

دختری که خانم کمالی دوستش نداشت

دختر عجیب‌غریب دیوانه‌ی گمراه

دختر متقلبِ ریزه‌میزه‌ی هی اشک و آه

می‌دانم،

 پوستر شهرک سینمایی‌ام را نازنین خوشانتاش با همکاری مادرش از من دزدید

من شب‌های زیادی برای پوسترم گریه ‌کردم

 شب‌های زیادی برای بداخلاقی معلمی که دوستم نداشت گریه ‌کردم

به خودم قول ‌داده بودم بزرگ ‌که شدم،

حقم را بی‌کم‌و‌کاست

از دنیا و خانم کمالی و مادر نازنین خوشانتاش بگیرم

و بعد با خیال راحت سرم را بگذارم زمین و بمیرم

می‌دانم،

 همان دختری که یک روز عصر

دست به دست کسی داد که چشم‌هایش روباه بود، من بودم

همان دختر که جوراب رنگی با آل‌استار سرخابی پایش بود‌، من بودم

دخترِ خندان که دست در دست روباه،در روباه‌و‌میش غروب، از پل هوایی  می‌گذشت من بودم

با این‌همه؛

دیدم اما باز خودم را نمی‌شناسم

من دخترهای زیادی بوده‌ام

آدم‌های زیادی بوده‌ام

و چیزهای زیادی از این دنیا مال من بوده

و آدم‌های زیادی از این دنیا سهم من بوده

و دوست‌های زیادی از این دنیا دوست من بوده

من خاطره‌های زیادی بوده‌ام

دنیاهای زیادی، دنیای من

شهرهای زیادی شهر من

و سال‌های مختلفی سال من بود‌ه‌اند

من،

دختر عاشق چشم و گوش بسته

دختر کمی تا قسمتی دل‌بسته

دختر ازتک‌و‌تا افتاده‌ی دل‌شکسته

من،

دختر از فرشته تا خانه‌های بیست طبقه‌ی وردآورد

دختر کبریت فروشِ در ظاهر، مرفه بی‌درد

همان دختری که پنیر خیلی‌ها را جابه‌جا کرد...

*

26 عدد خوبی‌ست

درها را برای اتفاق‌ها باز گذاشته‎ام

به زودی ماهی نمک خورده برایمان می‌فرستند

دو صندوق انبه با عرض تبریکات فراوان

ماشینم را دیگر هرگز از زیر تابلوی حمل با جرثقیل نخواهند برد

 آغوش‌های هرزه، خودشان را به آغوش کوچک معصومم نخواهند سپرد

و باد، همه‌ی چیزهای به درد نخور زندگی‌ام را با خودش خواهد برد!

کتاب‌ها از صف عریض و طویل چاپ‌خانه‌ها درمی‌آیند

مربای توت‌فرنگی خواهیم پخت

پیش‌بند را از کمرم باز خواهم کرد

و عشق، با لباس گل‌دار راحتی به خانه‌ام می‌آید



برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 13:57  توسط زیتا ملکی 

       استانبول شهر دیدنی‌هاست. شهری که از هر کوچه‌اش می‌شود عکس گرفت. شهر دریای مرمره است و   جزیره‌های عجیبی که تپه‌های سبز رنگی برآمده از آب هستند.

      

اسکله‌ی بیوک‌آدا، محبوب دوست‌داشتنی من.

بیوک‌آدا بزرگ‌ترین جزیره در دریای مرمره است. ما یک شب در این جزیره ماندیم. ساعت سه بعدازظهر، توریست‌های این جزیره می‌روند و تو می‌مانی و سکوت و آرامش سرزمینی که در آن نه خبری از ماشین و وسیله‌ی نقلیه است، نه داد و دود و ترافیک. صدای دریاست و گاهی باران و آواز مرغ دریایی‌ها...

   

قسمت دیگری از اسکله‌ی بیوک آدا.

وارد این جزیره که می‌شوید، سگ‌ها و گربه‌های تروتمیز به استقبالتان می‌آیند. مردم این جزیره هم با حیوان‌ها مهربانند و بهشان می‌رسند.


       

گاهی نژادهای خوبی در بین سگ‌های بیوک‌آدا پیدا می‌شود. به این هاسکی نارنجی نگاه کنید. نمونه‌اش را تنها در جمیرابیچ دوبی دیده بودم. زیبایی خیره‌کننده‌ی این سگ در بیوک‌آدا، داشت کار دستم می‌داد. دلم می‌خواست با خودم بیاورمش تهران.

      

خانه‌ها در این جزیره زیبایی -گاهی- خیره‌کننده‌ای دارند. بیش‌تر خانه‌ها، بالکن‌های تزیین شده دارند. خیلی از خانه‌های اعیانی، در حیاطشان برای گربه‌ها خانه درست کرده‌اند و معمولن گلدان‌های رنگی پر از گل، پشت هر پنجره‌ای گذاشته شده است.

   

نمونه‌ای از خانه‌ای دیگر. به تزیین دیوارها و پله‌ها توجه کنید. فضای بیرونی این خانه‌، پر از رنگ و طرح و عروسک تزیینی بود.

                          

گربه‌ای که از باران فرار کرده بود و داشت روی بالش مخصوصش چرت می‌زد.

                    

وقتی بعد از کلی خستگی و زیر باران ماندن، این اتاق را برای یک شب کرایه کردیم.

پاناروما، هتلی محلی که از هتل‌های استانبول هم تمیزتر بود. هتلی با پنجره‌های روبه دریا. با بالکنی که می‌توانستی بروی تویش و اسکله و حرکت کشتی‌ها را نگاه کنی. رخت‌خواب‌های سفید و تمیز این هتل برای سرووضع خیس و لباس‌های کثیف و صورت‌ و دست یخ‌کرده‌‌مان، حکم بهشت موعود را داشت.

                    

نمایی از هتل بانوراما در شب.

اگر به این جزیره رفتید سعی کنید یک شب در این هتل بمانید. قدم زدن آخر شب کنار دریا و بازی کردن با سگ‌ها و عکس انداختن، اتفاق جالبی‌ست. اگر باران ببارد هم مرغ‌های دریایی را می‌بینید که دسته دسته در فضای باز جلوی این هتل می‌نشینند و بال‌هایشان را زیر باران تکان می‌دهند و برایتان آواز می‌خوانند.

      

دورهمی کوچک ما در اتاق 101.

وقتی آن بیرون به شدت و با قدرت باران می‌بارید. به صدای باران گوش دادیم. به کشتی‌های آخر شب نگاه کردیم و چای و کیک خوردیم. می‌دانستیم جدایی نزدیک است اما سعی می‌کردیم به روی خودمان نیاوریم.

                    

هرچه‌قدر فکر می‌کنم از این صبحانه، صبحانه‌ی زیباتری در عمرم سراغ ندارم. صبحانه‌ای که منظره‌اش روبه دریا بود. همه‌مان بودیم. اعضای خانواده‌ای که مجبورند دور از هم  زندگی کنند. عکس‌هایمان را پشت این میزها دوست دارم. لبخند‌هایمان را، توی سروکله‌ی هم زدنمان را... از پنجره که بیرون را نگاه کردم دعوای گربه‌ی سیاه و مرغ‌های دریایی را دیدم که دنبال هم گذاشته بودند. دلم می‌خواست آن صبحانه، صبحانه‌ی خداحافظی نبود.

   

سوار کشتی برگشت شدیم. از هِیبِلی‌آدا می‌گذشتیم. چشمم به این خانه‌ی متروک در دل جزیره افتاد. پرواز مرغ‌دریایی‌ها بر فرازش قلبم را لرزاند. باران می‌بارید و مرغ‌ها دور این خانه، طواف می‌کردند.

               

قلعه دختر، قاب شده در پنجره‌ی کشتی.

خسته و خواب‌آلود بودیم که به قلعه‌ای که می‌گویند نماد استانبول است، رسیدیم. داستان‌های زیادی  برای این قلعه ساخته‌اند. در جریان هم که هستید این قلعه روی آب و دور از دسترس است. مثل نامش که دختر است. دختر هم یعنی دست‌نیافتنی.


                        

حتمن شنیده‌اید استانبول به شهر هزار مسجد معروف است. این هم عکسی از یکی از معروف‌ترین مسجدهای این شهر؛ مسجد والده سلطان. جزو آخرین عکس‌هایی بود که در راه برگشت از بیوک‌آدا انداختم. وقتی از کشتی پیاده شدیم، زیر باران تا این مسجد قدم زدیم. از اسکله تا این مسجد، راه زیادی نیست.


  

رسیدنمان به اسکله‌ی کاباتاش و شهر استانبول در باران شدید اسفند ماه. راستش هیچ‌کداممان دلش نمی‌خواست از کشتی پیاده شود. بیرون کشتی باران می‌بارید و جدایی‌مان از هم‌دیگر نزدیک بود.


سفرنامه‌ی بیوک‌آدا/ اسفند 92



برچسب‌ها: رفتن همیشه رفتن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 18:56  توسط زیتا ملکی 

بسیار خب؛ اگر کسی بخواهد از حالم بداند مجبورم در کمال صداقت چند لحظه صبر کنم، به فکر فرو بروم و دنبال واژه‌ی مناسبی برای بیان حالم بگردم که متأسفانه پیدا کردنش زیاد طول می‌کشد و طرفم را کلافه و عصبانی خواهد کرد.

پس از کسی نپرسید حالت چه‌طور است که هیچ‌کس نمی‌تواند درست و دقیق پاسخ این سؤال را بدهد جز کسی که در پاسخ می‌زند زیر گریه. فهمیدن حال دیگران همین‌طوری است. نباید بپرسی حالت چه‌طور است. باید حال طرف را درک کنی. باید حالش را بفهمی. مثلن دیشب ساعت دو و نیم صبح حال من طوری بود که بی‌دلیل گریه می‌کردم و هرقطره از اشکم را که می‌افتاد، برمی‌داشتم و با تعجب نگاهش می‌کردم و نمی‌توانستم قبول کنم آن قطره‌ی شفاف، همین چند لحظه‌ی پیش از من جدا شده است؛ از من!

حال الآن من را هم باید بفهمید. نمی‌گویم خوبم. نمی‌گویم بدم. تنها مشکل این است که عاشق نیستم؛ رنج نمی‌کشم، به من ظلام نمی‌شود و خیلی چیزهای دیگر. اما مهم‌تر از همه رنج‌کشیدن است. رنج که نکشی نمی‌توانی بنویسی. برای کسی مثل من همیشه همین‌طور است. باید رنج بکشم تا بتوانم دو خط شسته و رفته تحویل بدهم و دوره‌ی بی‌رنجی یعنی کاغذهایی که سفید می‌مانند. یعنی اینترنت‌گردی، یعنی سرانه‌ی مطالعه‌ی 78 ثانیه در روز، یعنی غلت زدن و رو کردن به دیوار، یعنی چه زود ساعت شد دوازده شب، یعنی قول می‌دم از فردا یه آدم دیگه بشم، یعنی ده بار بیش‌تر از قبل مؤدب شدن،  یعنی آپلود کردن عکس‌های سفرنامه‌ای که سفرش را فراموش کرده‌ای.

حالم الآن طوری‌ست که دلم می‌خواهد صفحه‌ی وُرد را باز کنم، فونت را بگذارم روی 42 و بنویسم: رنج نکشیدن یعنی ننوشتن.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 18:2  توسط زیتا ملکی 

یک هفته است که دلم می‌خواهد چیز تازه‌ای بنویسم. زندگی‌ام از دوماه پیش پر از تغییر ناگهانی بوده و من دلم می‌خواهد چیزی بنویسم. حتا دوست داشتم پنج یادداشت سفرنامه در مورد استانبول بنویسم. اما تنها کاری که کرده‌ام زل زدن به دیوار، بیرون رفتن، رفتن خانه‌ی دوست‌هایم و فکر کردن است.

یک هفته است که قرار است سفرنامه بنویسم. یک هفته است که می‌خواهم ویرایش‌هایی را که دستم است شروع کنم. یک هفته است که دلم می‌خواهد ویژه‌نامه‌ی شعری را که در خانه آمده و از من پنج تا شعر تویش است، بخوانم. یک هفته است که با خودم قرار گذاشته‌ام شیشه‌ی عینکم را که خط افتاده ببرم عینک‌سازی. یک هفته است که می‌خواهم بروم رژلب زرشکی‌ای را که توی کشتی از کیفم افتاد و گم شد دوباره بخرم. اما امروز در آخرین روز از هفته هیچ کاری نکرده‌ام. نه فیلم تازه‌ای دیده‌ام، نه کتاب تازه‌ای خوانده‌ام، نه برای زندگی‌ام توانسته‌ام تصمیمی بگیرم و نه توانسته‌ام بنشینم و روراست با خودم حرف بزنم و ببینم قرار است در این موقعیت چه تصمیمی بگیرم.

می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست! واقعن فکر می‌کنید پیدا نیست؟!

بعدش این‌که اگر فرصت کردید یادداشت‌های عید پارسال را بخوانید. الآن وقت پست کردن این یادداشت، یاد پارسال افتادم. عید پارسال ان‌قدر غمگین بودم که از گلویم درخت غصه درآمده بود. شب تا صبح گریه... شب تا صبح غلت... آن هم به خاطر ماجرایی که الآن حتا یادآوری‌اش هم دور از ذهن و مسخره است. بیایید در سال جدید زندگی را -هرچه‌قدر هم که گند بود-سخت نگیریم...


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 18:29  توسط زیتا ملکی  | 

کفشم را روی روزنامه گذاشته بودم و واکس می‌زدم

به چشم‌های پوریا نورمحمدی نگاه می‌کردم

به محمدرضا دلاور فکر می‌کردم

به معروف شدن یک‌شبه‌شان، به تیتر روزنامه‌های معروف دنیا شدنشان،

بهار از کوچه رسیده بود

تا لبه‌ی پنجره‌هایی که امسال تمیزشان نکرده بودیم

توی روزنامه تیتر کرده بودند: اعتراض سیاسی خلبان 53 ساله‌ی پرواز مالزی

توی روزنامه نوشته بودند: پنج هواپیمای مفقود شده‌ی تاریخ دنیا

با کفش‌های واکس‌زده از خانه زدم بیرون

و شهرم با من نامهربان بود

و کشورهای عضو قرارداد شینگن با من نامهربان بودند

و سبزی‌فروش گران‌فروش کم‌فروش آشغال‌فروش با من نامهربان بود

و از پسرهای شهر، دو نفر کم شده بود

روزنامه نوشته بود: بهار زودتر از موعد

و من به گم شدن زودتر از موعد

و مهاجرت زودتر از موعد

و شکست خوردن زودتر از موعد

و مرگ زودتر از موعد فکر می‌کردم

باران بر شیشه‌ی بی‌ام‌وی سفید می‌خورد

شیشه را لکه‌لکه می‌کرد

خیابان را لکه‌لکه می‌کرد

کفش واکس‌خورده را لکه‌لکه می‌کرد

آمدن بهار را در سرزمینی بی‌کیفیت لکه‌لکه می‌کرد

تیتر «دو جوانی که به اروپا نرسیدند» را لکه‌لکه می‌کرد

بهار به شهر رسیده بود اما

پوریا به آلمان نرسیده بود

محمدرضا به آمستردام نرسیده بود

و بهار کشور چارفصلمان به مفت نمی‌ارزید

 روزنامه‌ها ننوشتند: اروپای دست‌نیافتنی، اروپای متنفر از ما ایرانی‌ها

روزنامه‌ها نگفتند: سفر به پکن برای زنده کردن پاسپورت دزدی اروپایی‌ها

روزنامه‌ها اظهار نظر نکردند: جوان‌های بدشانس طفلکی! جوان‌های خسته از انرژی هسته‌ای!

روزنامه‌ها تأکید نکردند: دو جوان‎ِ دیروز؛ مرگ بر رژیم صهیونیستی و امروز؛ متهم به حمله‌ی تروریستی...

بهار از زمین و آسمان به شهر رسیده بود

و دو نفر از جوان‌های این شهر

آن بالا، توی آسمان گم شده بودند

آن هم وقتی  مسافر واقعی آن پرواز نبودند

مسافر آن مقصد نبودند

و  اسمشان دزدی و مشکوک و غیرقابل اعتماد بود...

*

آی بهار که کفش‌های واکس‌زده را به گند می‌کشی

آی بهار که به ما و

گرانی و

سفره‌های هفت‌سین و

سنبل‌های بیست هزارتومانی زهرخند می‌زنی

آی بهار لعنتی کوفتی حساسیت‌زای بیماری،

به جای تمام آروزهای چرند و تبریک‌های تکراری،

به جای تمام لبخندها و هی امیدواری و امیدواری

می‌شود فقط همین یک‌بار برای رفع نگرانی،

 آن هواپیمای غمگین را دوباره به آسمان ویتنام برگردانی؟


برچسب‌ها: به سرم زده است, مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 21:4  توسط زیتا ملکی  | 

توی فرودگاه جمعه-شش صبح ایستاده بودم و به آدم‌ها نگاه می‌کردم. پدرم چند دقیقه‌ی قبل سر همه داد کشیده بود. سر آلمانی‌ها و عرب‌هایی که راه ورودی به فرودگاه را بند آورده بودند و باورشان نمی‌شد تنها یک ساعت تا پروازمان باقی‌ست. سر من که چرخم را هل می‌دادم و دنبال گیت ایرا‌ن‌ایر می‌گشتم و به جای سؤال پرسیدن، هاج‌و واج مردم را نگاه می‌کردم. سر خواهرم که برای گذاشتن چمدانش روی نقاله، دست‌دست می‌کرد. پدرم داد می‌زد و فکر می‌کرد جا می‌مانیم.

اما جا نماندیم. پروازمان تأخیر چاهار ساعته داشت و برای ما که از شش و نیم صبح توی فرودگاه ایستاده بودیم تأخیر چاهار ساعته از پرواز هفت‌و‌نیم صبح، پنج ساعت حساب می‌شد.

به خاکستری گفتم مهمانی دیشب اضافه‌کاری بود. سر تکان داد. حوصله‌ی حرف نداشتیم. حتا صندلی در فرودگاه به اندازه‌ی کافی  نبود. برای همین هی راه رفتم. از این طرف به آن طرف و سعی کردم هیزی کردن مأمورهای فرودگاه را به روی خودم نیاورم. مأمورهای هواپیمایی‌ها، مأمور گیت پرواز امارات که اتفاقن خوش‌تیپ هم بود و دستش را بی‌هوا توی دماغش کرده بود، هیزی دو مسافر کوالالامپور که بلیتشان مشکل داشت. همه‌ی مردهای فرودگاه شش‌و‌نیم صبح، با چشم‌های خسته نگاهم می‌کردند. چه‌قدر حوصله داشتند. چه‌قدر انرژی، چه‌قدر دوست داشتند سرشان را بعد عبور نرم و بچگانه‌ی من از جلوی‌شان برگردانند.

روی سنگ‌های براق لیز می‌خوردم. دور صندلی‌های پر از آدم می‌پلکیدم و به دوست‌هایم زنگ می‌زدم و مسیج می‌دادم. ساعت هشت‌و‌نیم فرودگاه خلوت شد. به مادرم گفتم بلیت‌ها را کنسل کنیم و برگردیم. به خواهرم وایبر زدم که ما برگردیم ناراحت می‌شوی؟ برایم شکلک گریه فرستاد و گفت حالا که این همه راه را آمده‌اید. کمی بیش‌تر صبر کنید.

مردم با تور آمده بودند. مردمی که از لحاظ مالی ضعیف‌تر بودند، دوشنبه برگشتشان بود. یعنی سه شب و چاهار روز آمده بودند و با این افتضاحی که بار آمده بود، روز اول را از دست دادند. ساعت نه‌و‌نیم صبح شد و چند مرد صدایشان را بردند بالا. آقای سالکی، یکی از مسافر‌های پرواز ایران‌ایر، پرواز بعدی‌اش به مقصد ازمیر را از دست داد و ما هم‌چنان با خستگی و پادرد روی صندلی‌های خالی نشسته بودیم و انتظار می‌کشیدیم.

ساعت ده و نیم هم آمد و رفت و حرکتی در کار نبود. همگی عصبی بودیم و داشتیم صبحانه‌ی از سر لطف ایران‌ایر را می‌خوردیم. به هرکس که مراجعه می‌کردیم و علت تأخیر را می‌پرسیدیم می‌گفت نمی‌دانم. توی فرودگاه به آن بزرگی هیچ‌کس علت تأخیر را نمی‌دانست. هیچ‌کس  را موظف به پاسخ‌گویی نکرده بودند. انگار با لخند بهمان می‌گفتند: همینیه که هست! می‌خواین بخواین، نمی‌خواین هم نخواین!

ساعت 11 و ربع بدون اعلام قبلی و با توجه به حرکت بقیه، بدو بدو خودمان را به گیت خروج رساندیم. بعد از چند دقیقه از بلندگو اعلام کردند آخرین اعلام برای سوار شدن مسافرین پرواز استانبول. آخرین اعلامی که هیچ‌وقت اعلام قبلی‌ای نداشت. ما سه نفر در یک ردیف صندلی چاهار نفره جا گرفتیم. آقای سالکی هم با ما بود. پرواز ازمیر را از دست داده بود اما هم‌چنان لبخند می‌زد. دلم می‌خواست من هم می‌توانستم مثل او خون‌سرد باشم. من که تمام چاهار پنج ساعت گذشته اصرار کرده بودم بلیت‌ها را کنسل کنیم و برگردیم خانه. زیرا که به تخت صورتی‌ام فکر کرده بودم. آقای سالکی و من و خاکستری تا استانبول حرف زدیم و خندیدیم. آخر سر هم قرار شد اگر خواستیم جهیزیه بگیریم به مغازه‌شان برویم!

استانبول پر بود از بادهای خنک. زیپ کاورم را دادم بالا و به شهر نگاه کردم. هوا 16 درجه بود و آسمان را ابر پوشانده بود. مأمور پاسپورت چند بار اسمم را تکرار کرد. اسمم را دوست داشت. ازم پرسید می‌توانم ترکی صبحت کنم؟! گفتم نه! خندید. دوباره اسمم را صدا زد و خداحافظی کرد. چمدان‌هایمان را برداشتیم و به سمت در ورودی راه افتادیم. بین جمعیت منتظر، سرچرخاندیم برای پیدا کردن نارنجی. نارنجی و سبز توی جمعیت بودند. برایمان دست تکان دادند. نارنجی جیغ زد زیتاااا و همه‌ی آدم‌ها مرا نگاه کردند. من زیتا بودم.

وقتی داشتیم از فرودگاه آتاتورک می‌آمدیم بیرون، نارنجی هی مادرم را بغل کرد. هی بوسید و یک خانم ترک به ماها حسودی‌اش شد. هی نگاهمان کرد و  حسودی‌اش شد. بعد هم یک آقای اروپایی مرا با کسی اشتباه گرفت. آمد جلو. مؤدبانه سلام کرد و  گفت شما سوزان هستید؟

من سوزان نبودم. من زیتا بودم.

سفرنامه‌ی استانبول- اسفند 92


برچسب‌ها: رفتن همیشه رفتن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 17:15  توسط زیتا ملکی 

   

        

سلام استانبول

ای شهر تاریک بارانی؛

شهر دریایی بدون ساحل

شهر گم شده‌ها و گم کرده‌ها

سلام استانبول

من دختر پشت این پنجره‌ام که عصرها

به تکسیم نگاه می‌کنم

و به سخاوت ابرها ناسزا می‌گویم

من دختر پشت این پنجره‌ام که دو شب پیش،

گوش‌واره‌ی مخمل خریدم و عینک سرخابی

با این‌که می‌دانستم رنگ سرخابی

از همه‌ی رنگ‌ها برای چشم‌هایم مضرتر است

دختری که به خاطر شاعرانه بودن این تخت،

آن را با چشم بسته انتخاب کرد

و حالا شب‌ها از جیر جیر آزاردهنده‌اش

خواب ندارد

سلام استانبول

سینه‌ام برای نفس‌ کشیدن تنگ است

هوای تو برای من کافی نیست

و کلاه خاکستری‌ام را بادهای تو

با خود به آخر تکسیم برده‌اند

استانبول تاریک بارانی،

استانبول گالاتای مه‌گرفته

کیسه‌های خریدم را،

زیر باران یکشنبه بازار گم کردم

و بقیه‌ی پول تاکسی از جیبم افتاد

حالا فقط،

با این امید به سرزمینم برمی‌گردم

که باری دیگر

با لباس‌های آستین‌کوتاه

به هواهای خوبت برگردم

نه به این روزهای بخار گرفته‌ی خاکستری و

شب‌های تاریک بارانی

استانبول، اسفند 92


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 19:51  توسط زیتا ملکی 

اولین باری که در خودم کشفش کردم، یک شب تابستانی بود. ما سه نفر در صندلی عقب هیوندا کوپه‌ی دوستم جا گرفتیم. ماشین که راه افتاد، یک‌دفعه احساس کردم دارم می‌میرم. حال خیلی بدی بود. کلمه‌ها چندان قدرت توصیف حالم را ندارند. جیغ کشیدم و در حالی که سرم را گذاشته بودم روی زانویم و گریه می‌کردم التماس کردم که نگه دارند.

دوستم هول شده بود. داد می‌زد چه شده... و می‌گفت اتوبان است و باید صبر کنم تا بتواند جای خوبی برای ایستادن پیدا کند. توی همان چند دقیقه‌ی کوتاه تا پیاده شدنم، احساس کردم دارم می‌میرم. انگار جسمی سنگین را گذاشته بودند روی سینه‌ام و فشار می‌دادند. نمی‌توانستم نفس بکشم. گریه می‌کردم و احساس می‌کردم دارم خفه می‌شوم.

بعدن فهمیدم فوبیای جاهای تنگ و باریک را دارم. فهمیدم در پارک نمی‌توانم در مسیر حلزونی‌ای که بچه‌ها چهار دست‌و‌پا پیش می‌روند، بروم. حتا وقتی از پله‌های سرسره بالا رفتم  و در مسیر پلاستیکی سربسته‌ی تنگ، قدم زدم حالم دوباره بد شد.

نمی‌دانم چه‌طور زودتر از این‌ها نفهمیده بودم. نمی‌دانم چرا بچه‌تر که بودم می‌رفتم در نوار باریک پشت شیشه‌ی عقب ماشین و همان‌جا درازکش می‌ماندم. به آن صحنه که فکر می‌کنم حالم بد می‌شود. چند روز پیش دوباره این صحنه را دیدم. بچه‌ای در فضای باریک  شیشه‌ی عقب 206، دراز کشیده بود. درست مثل بچگی من. حتا نگاه کردن بهش هم وحشتناک بود.

بعدها توانستم تنها با یک نفر دیگر، در عقب ماشین‌های کوپه‌ی دیگر بنشینم. اما می‌چسبیدم به شیشه و از نفر کناری‌ام فاصله می‌گرفتم و خواهش می‌کردم حتا به من دست هم نزنند. چون بلافاصله خفگی به سراغم می‌آمد. در همان جای تنگ می‌نشستم و سعی می‌کردم اصلن به موقعیتی که تویش هستم فکر نکنم. چون حتا توجه کوچکی به شرایط، تیر خلاص بود وسط پیشانی‌ام.

چیزهای دیگری را هم کشف کردم. وقتی پشت فرمان بودم و مسیرم به کوچه‌ای باریک می‌افتاد دوباره همان حال بهم دست می‌داد. حالا کمی خفیف‌تر که آن هم به شرایط فیزیکی‌ام در ماشین برمی‌گشت. دوست‌هایم بعدها بهم گفتند که در این کوچه‌ها دست و پایم را گم می‌کنم و عصبی و بددهان می‌شوم.

حالا چند روز است دارم فکر می‌کنم منی که همچین فوبیای عظیمی دارم، که حتا نمی‌توانم تصور کنم  در جایی که دو طرفش دیوار باشد و فقط اندازه‌ی پهنای بدنم فضا داشته باشد قرار بگیرم، چه‌طور می‌توانم یک روز بمیرم؟ چه‌طور وقتی مرا در یک فضای باریک مثل قبر خاک می‌کنند و می‌روند، می‌توانم دوام بیاورم. در فضایی که حتا نمی‌توانم پایم را تکان بدهم و غلت بزنم... آه... واقعن وحشتناک است. با فکر کردن به این اتفاق هم، بر خودم می‌لرزم.

کاش رسم دنیا این‌طوری نبود. این‌که تمام راه رفتن‌ها برای رسیدن به مرگ و جایی تنگ و باریک باشد. کاش اگر رسم دنیا هم این بود،  خاک‌سپاری‌ای در کار نبود. هرکسی وقت مرگش، در هرچیزی که دلش می‌خواست، فرو می‌رفت. مثلن به قول برادرم هرکس به چیزی که دل‌بسته بود تجزیه می‌شد؛ پدرم به کاناپه‌ی قهوه‌ای خانه و من به کتاب‌خانه‌‌ی کرم رنگ اتاق.

بخوانید لیو چی ئینگ را


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 17:48  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر