سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

 آشپزخانه‌ی بزرگ چهل متری با پنجره‌هایی هم‌قد من بهترین جای خانه‌ی جدیدمان بود! جایی که چند شب بود با هم بازی دونفره‌ای راه انداخته بودیم.  از سر کار که برگشتم صدایش زدم تا با هم چای بخوریم و به سرگرمی بعدازظهرمان برسیم. کیف و مانتویم را گذاشتم روی میز وسط آشپزخانه. میزی با صندلی‌های کوتاه و ظریف. وقتی می‌خواستیم بازی‌مان را شروع کنیم صندلی‌ها را می‌کشیدیم بیرون و می‌گذاشتیمشان جلوی پنجره‌ی تمام‌قد خانه. سیگار می‌کشیدیم  و به خیابان نگاه می‌کردیم؛ به ماشین‌هایی که رد می‌شدند، به خانه‌ها و پنجره‌های دور و نزدیک  و قصه‌ی آدم‌های احتمالی پشت پنجره‌ها، به زوج‌های نشسته در ماشین‌ها و بعد اتفاقات خیابان  را برای هم تعریف می‌کردیم.

صدایش کردم.  داشت با کیومرث حرف می‌زد.  داد می‌زد و اصرار داشت که روی چِکش چک کشیده‌‌اند. وقتی قیافه‌ی داغانش را توی راهروی خانه دیدم گفتم، شاید دل و دماغ بازی‌مان را نداشته باشد. برای جفتمان چای ریختم و منتظر ماندم که تلفن را قطع کند. صندلی‌ها را گذاشته بودم جلوی پنجره و منتظر بودم که بگوید حوصله ندارد اما  تلفن را قطع کرد، آمد وسط آشپزخانه ایستاد، گوشی‌ را گذاشت روی میز و سر تکان داد. یک‌دفعه جفتمان خیره شدیم به برج روما رزیدنس که دقیقاً جلوی پنجره‌های آشپزخانه، مثل همیشه ایستاده بود. مغازه‌ی رولکس در همکف مشرف به خیابان داشت تابلوی «به زودی باز خواهد شد» نصب می‌کرد.

یک‌دفعه گفتم:«چرا هیچ‌وقت  آدمای  اینو تعریف نمی‌کنی؟»

در حالی‌که روی صندلی کنار دستم می‌نشست، گفت: « کدومو می‌گی؟» و سرش را انداخت پایین و سیگارش را روشن کرد.

گفتم: «روما رزیدنس!»

در حالی که داشت با تکان‌های دست کبریتش را خاموش می‌کرد، گفت: « خودتم تا به حال هیچ‌وقت داستان هیچ کدوم از طبقه‌هاشو نگفتی!»

گفتم:« من چیزی به ذهنم نمی‌رسه. انگار آدمای پشت پنجره‌های این لندهور رباتن. برای آدمایی که پولدارن نمی‌تونم  داستان ببافم!»

گفت: « امروز نوبت کیه اول داستان بگه؟»

گفتم: « خب معلومه! تو. دیروز آخرین بار من داستان شب جمعه‌ی خیابونو تعریف کردم!»

بدون این‌که به طبقات مختلف نگاه کند به چشم‌هایم خیره شد و گفت: « طبقه‌ی هفتم یه مرد پنجاه ساله‌ی تنها زندگی می‌کنه. مردی که موهاشو رنگ کرده و  هر روز می‌ره تو فرمانیه باشگاه بدن‌سازی. می‌ترسه هیکلش از فرم بیفته. جلوی آینه‌ی میز توالتش کلی کرم ریخته. یکی برای رفع چین و چروک، یکی برای رفع سیاهی دور چشم، یکی سفت کننده‌ی پوستای شل و افتاده. مرده دو سه روز یه بار  زنگ می‌زنه به یه دختر بیست و هفت‌ساله. دختره از این دختر خوشگلاس که پوستشون سفید و بی‌لکه و رژلبای قرمز می‌زنن...

من با کنجکاوی به داستانش گوش می‌دادم که با داستان همه‌ی روزها متفاوت بود. یکی از سرگرمی‌هایمان این بود که در مورد شخصیت خیالی داستان، سوال می‌پرسیدیم. سوال‌هایی مثل : «تو دانشگاه چی خونده؟ چند سالشه؟ صبح‌ها ساعت چن از خواب بیدار می‌شه؟ رفتارش با حیوونا چه‌طوریه و..» اما این‌دفعه من ساکت بودم و سوالی نداشتم. شاید به خاطر جزئیات دقیقی که داشت تعریف می‌کرد.

 سیگارش را که تا نصف سوخته بود پک زد و ادامه داد: « دختره عاشق رنگ بنفشه. گل بنفشه هم دوست داره. کیف و مانتوهاش هم معمولاً بنفشن. گاهی وقتا لاک براق بنفشم می‌زنه. از این لاکایی که بوش تا چند ساعت رو ناخونا می‌مونه. وقتی می‌رسه به ورودی ساختمون اگه اون نگهبان احمقه دم در باشه که می پرسه کجا؟ و تلفنی هماهنگ می‌کنه با مرده که منتظر اومدن دختره‌س. اگه اون یکی نگهبانه باشه که هی می‌خنده و با کنایه حرف می‌زنه؛ دختره رو سریع راه می‌ندازه. دختره با تحمل چندتا لبخند مسخره‌ی کوچیک می‌ره طبقه‌ی هفتم. مرده استاد تخمین زدن زمان رسیدن آسانسوره. با وا شدن در آسانسور در واحدشو وا می‌کنه و دختره می‌ره تو.»

پرسیدم: « زنشه؟»

گفت: «اینشو نمی‌دونم. شاید آره زنشه! اما زنی که فقط یه روز تو هفته سر خونه زندگیش هست. به هرحال اگه زنشه خیلی گناه داره.»

گفتم: «چرا؟»

بی‌توجه به سوالم ادامه داد: « دختره تو خونه می‌گرده. مثل پروانه‌ همه جا پر می‌زنه. پرده‌ها رو می‌زنه کنار. مرده تاریکی رو دوست داره اما دختره می‌گه این‌همه پنجره، این همه نور! حیفه زحمت معمار خونه رو هدر بدی. پرده‌ها رو که می‌کشه نور میفته رو فرشای ابریشم مرده. مرده اخم می‌کنه اما دختره کار خودشو می‌کنه. مرده می‌گه این پرده‌ها گرونن. آروم‌تر بکش. دختره اما گوشش بدهکار نیست. پرده‌ها را که می‌کشه می‌ره تو آشپزخونه. مرده تمام لیوان دسته‌دارا رو کثیف کرده. دختر لیوانا رو می‌شوره. زیر سیگاری رو خالی می‌کنه. میوه‌ها رو که دم یخچال ول شدن به امون خدا می‌شوره. روی کابینتو دستمال می‌کشه و بعد برای مرده چای می‌ریزه. مرده باهاش کم حرف می‌زنه. مرده یه جوری رفتار می‌کنه که انگار نمی‌بینتش.

چای‌هایمان از دهان افتاده بود. اما حال بلند شدن و دوباره چای ریختن را نداشتم. می‌خواستم ببینم داستان به کجا می‌رسد.

سیگارش را که به فیلتر رسیده بود، خاموش کرد: «دختره با مرده هی حرف می‌زنه. مرده کم حوصله‌اس. سر تکون می‌ده و همش می‌گه خب که چی؟! دختره مستأجره. مربی مهدکودکه و از مربی بودن چیز زیادی گیرش نمیاد و همینو به مرده می‌گه. مرده با اوقات تلخی سر تکون می‌ده. از جیبش پول در میاره و می‌ذاره تو دست دختره و انگشتای سفید دختره رو که بازن می‌بنده. دختره می‌خنده. مرده هم می‌خنده و زل می‌زنه به تلویزیون و دختره دوباره می‌ره سراغ کارای مرده. پیرهنا رو اتو می‌کنه. مرده گاهی میاد و سرش داد و هوار راه می‌ندازه که چرا ان‌قدر یقه‌ها رو بد اتو می‌کنه. یه وقتایی هم که عصبانی می‌شه می‌زنه تو صورت دختره یا دختره رو هل می‌ده تو دیوار. یه وقتای هم مرده هی درا رو می‌کوبه و دختره فقط گریه می‌کنه. مرده دستمال کاغذی رو می‌ندازه جلو دختره و باز درا رو می‌کوبه به هم. اما  این بعضی وقتاس چون دختره معمولاً ساکته و چیزی نمی‌گه و فقط وقتی اسکناسا رو می‌گیره لبخند می‌زنه و دور خونه می‌گرده. می‌دونی! دختره یه جورایی هر وقت میاد خونه‌ی مرده زل می‌زنه به خوشبختی! زل می‌زنه به مرده که داره تو دریای پول شنا می‌کنه. مرده که حواسش نیست تابلو فرشا رو دست می‌کشه، فرشا و مبلا رو وارسی می‌کنه و گلدونای عتیقه رو با احتیاط برمی‌داره و نفسای عمیق می‌کشه.

مرده زنشو طلاق داده. اونم نه الآن، خیلی سال پیش. زنه رفته آمریکا و مرده هم دیگه ازدواج نکرده. مرده می‌شینه جلو تلویزیون و از دختره می‌خواد حرف بزنه براش، موهای توی گوشش و با موچین بگیره و لباسای روی بند رخت رو تا کنه و بذاره سر جاشون. دختره گاهی می‌ره تو اتاق پشتی. وقتی برمی‌گرده خسته‌اس. وا‌میسته جلو مرده و با چشمای طلبکار نگاش می‌کنه. بعد که کیف پولش پر شد یه چرخی می‌زنه دور خونه و لباساشو می‌پوشه و می‌ره.»

به این‌جا که رسید ساکت شد. دهانم تلخ شده بود. داستانش را دوست نداشتم. دوتا آدم داستانش خیلی واقعی بودند. گفتم: «این دختره اصلاً چرا میاد پیش این مرده؟ ازدواج نکرده؟ تنهایی زندگی می‌کنه؟»

گفت: « ایناشو نمی‌دونم. تا همین قدری که گفتم می‌دونم.»

گفتم: « خب ادامه‌اش رو بساز. مثل چیزایی که تا الآن گفتی.» و با کنجکاوی نگاهم را چرخاندم به پنجره‌های طبقات مختلف. می‌خواستم ببینم پرده‌های کدام طبقه کنار رفته.

گفت: «بسازم؟ نه! دیگه نمی‌تونم!» و بلند شد و زیر سیگاری‌اش را زیر آب گرفت.

از بازی‌مان بدم آمده بود. کسل شده بودم. انگار یک سری عکس  از زندگی واقعی دو نفر را جلوی چشم‌هایم گرفته بودند. دوست نداشتم دیگر بازی کنم. غروب شده بود و باید یکی می‌رفت و چراغ‌های خانه را روشن می‌کرد. دلتنگی دم غروب، با شنیدن داستانش دوبرابر شده بود و گلویم را فشار می‌داد. سرم را برگرداندم و دیدم تکیه داده  به سینک ظرفشویی و با چشم‌های بی‌حالت نگاهم می‌کند.

رویم را برگرداندم و به خیابان خیره شدم. یک‌دفعه دیدم یک دختر از روما رزیدنس بیرون آمد. یک دختر با پوست سفید! چشم هایم را ریز کردم و سرم را بردم جلوی پنجره. دخترک توی پیاده‌رو که به راه افتاد، باد، زیر مانتوی گل‌دار بنفشش پیچید و روسری‌اش از سرش افتاد.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:9  توسط زیتا ملکی 

اما امروز...  امروز اتفاقی افتاده بود. اتفاقی که راز من بود و نمی‌توانستم در گوش هرکسی بگویمش. رازی که می‌خواستم در مقابلش مثل همیشه نباشم.  مادرم را صدا نزنم توی اتاقم. به خواهرم تلفن نکنم. می‌خواستم همان‌جا توی سینه‌ام بماند و اسمش را بگذارم؛ راز سر به مهر من.

شیخ بهایی را بالا می‌رفتم. زندگی در همه‌جای خیابان در جریان بود. آدم‌ها را می‌دیدم که هرکدامشان به سمتی می‌رفتند. تنهایی یا دو نفره، چند تایی یا یک نفری با بچه. به همه‌شان نگاه کردم. بعضی‌ها می‌خندیدند و بعضی‌ها شاد بودند و لابد هرکدامشان، توی دلشان رازی داشتند. شاید هم مثل من بودند؛ عادت داشتند رازها را از راز بودن در بیاورند. شاید خیلی‌هایشان یک مریضی بد داشتند، می‌دانستند زندگی مشترکشان رو به نابودی‌ست، توی قرعه‌کشی مبلغ زیادی را برده بودند یا  ویزای اقامتشان در کشوری دیگر آمده بود. شاید همه‌ی آن‌ها این اتفاق‌ها راتوی دلشان پنهان کرده بودند. شاید ماجرایی بود بین خودشان و خودشان و امروز که با من  در خیابان شیخ بهایی شریک بودند، به رازشان فکر می‌کردند. به لحظه‌ی برملا شدنش. به وقتی که همه ساکت می‌شدند و تنها کسی که حرف می‌زد، آن‌ها بودند...

امروز دنیا پر از رازهایی بود که برای همه‌شان به اندازه‌ی کافی جا بود. خیلی‌هایشان تا آخر عمر یک جایی پنهان می‌شدند. تبدیل به هیچ جمله‌ی خبری‌ای نمی‌شدند. تبدیل به ماجرایی نمی‌شدند که دهان به دهان می‌گشت و همین خیلی خوب بود. یک اتفاق تکی بین تو بود و آن راز.

امروز من یک راز داشتم. وقتی سوار ماشین شدم، سرم را به شیشه چسباندم و آرزو کردم کار دنیا به جایی نکشد که مجبور شوم کسی را صدا بزنم و بگویم: ببین من توی دلم یه راز دارم.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:57  توسط زیتا ملکی 

              

آن‌ها همه، شبیه هم بودند. من با بقیه فرق داشتم.

 

بعدش این‌که یادداشت‌های یک خطی یا چند خطی‌ام را در صفحه‌ی اینستاگرامم دوست دارم. وقتی عکسی می‌گذارم و یک‌دفعه می‌بینم چند خطی که زیرش نوشته‌ام، چیز بدی از آب در نیامده.

 

 


برچسب‌ها: رفتن همیشه رفتن
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:10  توسط زیتا ملکی 

باران بعد از هفت سال و هفت ماه و هفت روز بند آمده

اما چه فایده؟

راه برگشتن به خانه ی تو، سخت و گل آلود است.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:52  توسط زیتا ملکی 

 توی این دنیا که آدم می‌تواند چیزهای زیادی مثل یک مسواک نوی قرمز، یک بسته گوش‌پاک‌کن. یک پتوی سبک مسافرتی. نصفی از تختش را، چند تا شعر خوب، موبایلش را برای تماسی اضطراری، یک بسته دیجستیو، شش تا صابون داو، چندتا فیلم هالیوودی غمگین، بلیت فیلم گربه و ماهی، یک بسته چی‌توز طلایی، نصف بلندی موهایش را، تمام چیزهایی را که در شنا یاد گرفته، ده لیتر بنزین، آدرس مطب یک دندان‌پزشک خوب، لپ‌تاپش را برای استفاده‌ی یک ساعت یا بیش‌تر،ساعت مارک‌داری را که استفاده نمی‌کند، آدرس چاهار تا کافه و رستوران خوب را در بلوار کاوه، یک دانه از دستمال مرطوب‌هایش را برای پاک کردن آرایش کسی، یک ساعت مجانی استفاده کردن از اینترنت خانه‌اش  و خیلی چیزهای دیگر را به دیگران بدهد، فقط دلم می‌خواهد یک چیزم رابه کسی دیگر بدهم.

دلم می‌خواهد بچه‌دارشوم، پسر بودن یا دختر شدنش مهم نیست. دلم می‌خواهد زودِ زود بچه‌دار شوم. دلم می‌خواهد  وقتی می‌خندد، لپش شبیه لپ من فرو برود. همین‌که چال لپ‌هایم برای همیشه نیست و نابود نشود و از من به کسی برسد، کافی‌ست.

چیزهای خوب دنیا حیف است که با مردن، تمام شوند.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:35  توسط زیتا ملکی 

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید...


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:42  توسط زیتا ملکی 

برای خریدن گل‌ها و گلدان‌ها ذوق دارم. می‌خواهم هرکس که به خانه‌مان می‌آید، جای احوال‌پرسی، برود سراغ گلدان‌ها و گل‌های ‌رنگی. نازشان کند. ازشان تعریف کند و حتا آدرس گل‌فروشی‌ای را که ان‌قدر گلدان‌های دبشی  تحویل مردم می‌دهد، از ما بگیرد.

می‌خواهم گل‌هایی بخرم با برگ‌های پهن قرمز و سفید. پشت پنجره‌ای که به کوچه باز می‌شود، ردیفشان کنم. گلدان‌های کوچک‌تر می‌نشینند توی پنجره و گلدان‌های بزرگ‌تر را روی زمین می‌گذاریم.

بعد چه خوب می‌شود اگر  آن کسی که از کوچه‌مان می‌گذرد و از بین آن همه درخت، اتفاقی پنجره‌ی رنگی‌مان را می‌بیند، با خودش فکر کند چه جور آدمی هر روز این گلدان‌ها را آب می‌دهد.

 

+دوست دارم بهم گلدان هدیه بدهند؛ از هرچیزی توی دنیا بیش‌تر!


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:28  توسط زیتا ملکی 

مثلن از بین همه‌ی شب‌های دنیا؛

                              شبِ بعد از رفتن تو

 

بخشی از یک ترانه که ابی خوانده


برچسب‌ها: از دکون این و اون
+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:7  توسط زیتا ملکی 

آن روزی که کاپشن آبی آسمانی تنم بود و هفته‌ی اول بهار بود، به خودم امید ‌دادم که عجب آدم خوبی است! نبود. اصلن آدم این حرف‌ها نبود. آدم آن حرف‌ها هم نبود. یک آدم متوسط که نمی‌شد کشفش کنی. نه جزیره داشت و نه قاره. خاص نبود. حرفی برای گفتن نداشت، ضرب‌المثل‌ها را اشتباه می‌گفت، بیش از اندازه داد می‌زد، فحش می‌داد، به پارک‌بان جلوی رستوران لیدی‌برد انعام نمی‌داد و بلد نبود چاهار تا لباس درست حسابی بپوشد.

اما زد و عاشقش شدم. آن روزی که کاپشن آبی آسمانی تنم بود، با خودم گفتم شاید بهار یعنی همین آدمی که هیچی برای من ندارد. آدمی که هی برای بودن توی زندگی‌ام اصرار کرده بود. هی تلفن پشت تلفن، هی اس‌ام‌اس، پشت اس‌ام‌اس؛ و من ان‌قدر نمی‌خواستمش که حتا توی صورتش نگاه هم نمی‌کردم. اما بهار نزدیک بود، او هم مهربان بود و خدا دلم را باهاش صاف کرد.

عاشق شدن همین‌طوری‌ست. یک‌دفعه اتفاق می‌افتد. با آدم‌های اشتباهی. با آدم‌هایی که سیاره‌ی تو اگر زمین است، آن‌ها توی اورانوس زندگی می‌کنند و همین شد که فحش‌های رکیک دوست‌هاش را موقعی که در سفر بهاری‌مان به دوست‌هایم دادند، نادیده گرفتم و فکر کردم می‌شود چشم‌پوشی کرد و ظرف‌ها را تنهایی شستیم و خانه را تنهایی مرتب کردیم؛ آن‌هم وقتی دوست‌هایش روی ملافه‌‌های سفید، لکه‌های سیاه می‌گذاشتند و جای خنده شیهه می‌کشیدند. دوست‌هایم برای دل‌داری دادن بهم، حواسم را پرت سگ‌های بیرون خانه کردند و سعی کردند به رویم نیاورند حتا کیسه‌های بزرگ زباله را ما دخترها بیرون برده‌ایم. چیزی نگفتم چون با او به اندازه‌ی کافی مهربان بودم. مهربان‌تر از دخترهای شبیه به خودم با بقیه. مهربان‌تر از دخترهای توی خیابان، با پسرهایی به متوسطی او.

و همین مهربان بودن، همین دل باختن بود که کار دستم داد و قضیه از جایی شروع شد که تصمیم گرفتم در زندگی‌ام کسی را خوش‌بخت کنم و امیدوار بودم که یکی از آن همه خانه‌ی ویلایی قدیمی بوکان، مال من شود و به رنگ پرده‌های آشپزخانه‌ام فکر کردم و دلم خواست برای کسی شب‌ها داستان بخوانم و برای کسی شب‌ها آواز بخوانم و دست‌های کسی را موقع خواب بگیرم و کار، درست از جایی بیخ پیدا کرد که کسی را که انتخاب کرده بودم، قدر داستان‌ها را نمی‌دانست و فیلم‌های مورد علاقه‌ی من، مورد علاقه‌ی او نبود و او کسی بود که سحر قریشی و الناز شاکردوست را دوست داشت و نرمی دست‌های کرم خورده را  و ارزش صورت طبیعی جنس زن را و مهم بودن لباس‌های خوب و بوهای خوب و تیپ‌های خوب را نمی‌دانست. کسی را که انتخاب کرده بودم، اشتباه انتخاب کرده بودم.

دیر شده بود برای برگشتن. راه  را گم کرده بودم. زمان زیادی گذشته بود و گذشت زمان یعنی دل‌بستگی. گذشت زمان یعنی نمی‌توانم از تو جدا شوم. گذشت زمان یعنی هر طور شده تو را به دست می‌آورم. گذشت زمان یعنی من کی را بهتر از تو پیدا کنم، کی را مثل تو بشناسم. گذشت زمان یعنی جای جدایی هی دوباره و صدباره، از اول شروع کردم. دل‌بستگی برای من همه‌ی این‌ها بود. راهی بود که دیگر نمی‌شد ازش برگشت. نمی‌شد برگردم عقب و به زندگی بگویم بلیت دو نفره‌ام را با این آدم پاره کند و بریزد دور. نمی‌شد بهش بگویم از زندگی‌ام برو  بعد بروم سیرک و بی‌خیال او، به ادای دلقک‌های مست بخندم.

فحش‌هایش را شنیده بودم، در افتادنش را با خانواده‌ام، شکستن فرمان‌های ماشین و گوشی‌های همراه را دیده بودم. از دهان کسی که یک آدم متوسط بود و هیچ چیزی برای گفتن نداشت و خانه‌شان یک خانه‌ی کهنسال در آن طرف شهر بود، مسخره شدن خانواده‌ام را شنیده بودم. شکستن قول‌ها و پناه دوباره آوردنش به سیگار را دیده بودم. بدقولی‌هایش را و دروغ‌ها و سوتی‌دادن‌هایش را دیده بودم. وقت‌های دکتری که گذشت، مهمانی‌هایی که قبل از رسیدنمان تمام شد، قرارهایی که به خاطرش کنسل شد. اما گذشت زمان یعنی به تمام اتفاق‌هایی که می‌گفتند: جدایی؛ گفتم نه. چشمم را روی فحش‌های ناموسی‌ای که به راننده‌های دیگر داده بود، بستم. چشمم را روی قطع کردن‌ها و پرت‌کردن‌های تلفن بستم. گذشت زمان یعنی امیدواری. یعنی دائم به خودت قول بدهی همه‌چیز درست می‌شود. هیچ‌چیز درست نشده بود اما من آن آدم را می‌خواستم؛ آن آدمی را که با دوست‌های مبتلا به مرض زودانزالی‌اش خوش بود. دوست‌های معتاد هرزه، دوست‌هایی که هر پنج‌شنبه، دست‌ دختری جدید را توی دست می‌گرفتند، سر مشتری‌های ساده لوح مغازه‌شان کلاه می‌گذاشتند، برادر دوست بیست ساله‌شان را مسخره می‌کردند و بابت خوابیدن با دخترهای ساده‌لوح، عطرهای فیک بازار را جای عطرهای اورجینال جمال، به آن‌ها هدیه می‌دادند. آدم‌های نقشه؛ آدم‌های برنامه‌ریزی، آدم‌های استراتژی...

کسی را که تا ساعت دوازده شب توی شرق بی‌سر‌وته، ول می‌گشت، می‌خواستم. کسی را که بهم گفته بود جلوی دوست‌هایش نباید با شیرین‌زبانی باهاش حرف بزنم می‌خواستم. به این می‌گفتند تفاوت فرهنگ! ای وای که دل‌بستگی پیش آمده بود و  با خودم می‌گفتم حالا که دل برد و دل داد؛ هرچه باداباد. با خودم می‌گفتم نهایتش این است که خوش‌بخت نمی‌شوم. به خانه‌ای که ازش رفته بودم، دوباره برگشت می‌خورم.

اما تاکی؟ عاقبت یک شب، آن روز را که کاپشن آبی آسمانی تنم بود و فکر می‌کردم با بودن او، دنیا مال من است، فراموش کردم. آدمی را که چک‌هایش را هرجور که شده نقد می‌کرد، آدمی را که وقت دشمنی با کسی ریشه‌ی طرف را می‌زد، آدمی را که شکر خدا از دست نیش زبان‌های من خسته شده بود، آدمی را که حتا سر یکی از قول‌هایی که بهم داده بود، نبود، آدمی را که به خاطر دل‌خوشی من یک تی‌شرت هم نپوشید و کفشی را که برایش خریده بودم با روی ترش کنار انداخت، آدمی را که به زور به زندگی‌ام آمد و حالا هرکاری می‌کردم از زندگی‌ام نمی‌رفت، فراموش کردم.

توی آخرین پیام‌ها برایش فحش نوشتم. بابت تمام مدتی که او هرچه خواسته بود فحش داده بود. توی آخرین پیام‌ها ازش دل کندم و یکی مثل خودش شدم. ازش، بابت تمام کلک‌ها و دروغ‌ها، تمام نقشه‌هایی که برای من و زندگی‌ام کشیده بود، دل کندم. او یک آدم متوسط بود. خودم را برای بودن در زندگی کسی که تا حالا یک کتاب توی زندگی‌اش نخوانده بود و  برای هیچ عابر پیاده‌ای نایستاده بود، حرام نکردم. با تمام دل‌بستگی‌هایی که توی دلم بود، تصمیم گرفتم بگذارم او همانی که هست بماند. او متعلق به یک زندگی معمولی بود. بودن با آدم‌های معمولی حق او بود. مثلن دختری معمولی که منشی املاک یا آرایشگر بود یا توی آمورشگاه زبان، جزوه‌های درسی تایپ می‌کرد.  بعد حساب کردم و دیدم آن‌قدر که من برای رسیدن بهش تب و تاب داشته‌ام، آن‌قدر که من دلم خواسته او را خوش‌بخت کنم، آن‌قدر که من به خانه‌های ویلایی بوکان فکر کرده‌ام او فکر نکرده. او فقط سیگار کشیده و به یک آپارتمان بی‌آسانسور در طبقه‌ی ششم فکر کرده که تویش سیگار بکشد و دست زن چاق قدکوتاهش را بگیرد و به آن‌جا ببرد.

موقعی که توی رختخوابش لول می‌زد و ادای خوابیدن را درمی‌آورد برایش مسیج زدم که کسی مثل من زیادی‌‌اش می‌شود. برایش نوشتم خودم را با بودن با او حیف و میل نمی‌کنم. قبل از این‌که جواب بگیرم، قبل اصرارهای همیشگی‌اش، قبل «من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود» گفتنش تلفنم را خاموش کردم تا دیگر هیچی از او توی زندگی‌ام نماند و همان موقع، تبدیل به همان آدم قوی زیبای بی‌خیالی که پارسال بودم، شدم. آدمی که او برای ماندن کنارش، اصرار می‌کرد، زنگ می‌زد، اس‌ام‌اس می‌داد.

دیگر خوب می‌دانم باید دست کشید؛ آن هم وقتی اکثر وقت‌ها، این همه گازی که به زندگی‌ام داده‌ام نتیجه‌ای نداشته جز این‌که چراغ قرمزها را فتح کنم.

 


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 3:13  توسط زیتا ملکی 

رنج‌آور است که  بعضی ماجراها در زندگی، مثل پروژه‌ی ملال‌آور مصلای تهران، هیچ‌وقت پایان کار ندارند.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:47  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر