سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

              

آن‌ها همه، شبیه هم بودند. من با بقیه فرق داشتم.

 

بعدش این‌که یادداشت‌های یک خطی یا چند خطی‌ام را در صفحه‌ی اینستاگرامم دوست دارم. وقتی عکسی می‌گذارم و یک‌دفعه می‌بینم چند خطی که زیرش نوشته‌ام، چیز بدی از آب در نیامده.

 

 


برچسب‌ها: رفتن همیشه رفتن
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:10  توسط زیتا ملکی 

باران بعد از هفت سال و هفت ماه و هفت روز بند آمده

اما چه فایده؟

راه برگشتن به خانه ی تو، سخت و گل آلود است.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:52  توسط زیتا ملکی 

 توی این دنیا که آدم می‌تواند چیزهای زیادی مثل یک مسواک نوی قرمز، یک بسته گوش‌پاک‌کن. یک پتوی سبک مسافرتی. نصفی از تختش را، چند تا شعر خوب، موبایلش را برای تماسی اضطراری، یک بسته دیجستیو، شش تا صابون داو، چندتا فیلم هالیوودی غمگین، بلیت فیلم گربه و ماهی، یک بسته چی‌توز طلایی، نصف بلندی موهایش را، تمام چیزهایی را که در شنا یاد گرفته، ده لیتر بنزین، آدرس مطب یک دندان‌پزشک خوب، لپ‌تاپش را برای استفاده‌ی یک ساعت یا بیش‌تر،ساعت مارک‌داری را که استفاده نمی‌کند، آدرس چاهار تا کافه و رستوران خوب را در بلوار کاوه، یک دانه از دستمال مرطوب‌هایش را برای پاک کردن آرایش کسی، یک ساعت مجانی استفاده کردن از اینترنت خانه‌اش  و خیلی چیزهای دیگر را به دیگران بدهد، فقط دلم می‌خواهد یک چیزم رابه کسی دیگر بدهم.

دلم می‌خواهد بچه‌دارشوم، پسر بودن یا دختر شدنش مهم نیست. دلم می‌خواهد زودِ زود بچه‌دار شوم. دلم می‌خواهد  وقتی می‌خندد، لپش شبیه لپ من فرو برود. همین‌که چال لپ‌هایم برای همیشه نیست و نابود نشود و از من به کسی برسد، کافی‌ست.

چیزهای خوب دنیا حیف است که با مردن، تمام شوند.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:35  توسط زیتا ملکی 

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید...


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:42  توسط زیتا ملکی 

برای خریدن گل‌ها و گلدان‌ها ذوق دارم. می‌خواهم هرکس که به خانه‌مان می‌آید، جای احوال‌پرسی، برود سراغ گلدان‌ها و گل‌های ‌رنگی. نازشان کند. ازشان تعریف کند و حتا آدرس گل‌فروشی‌ای را که ان‌قدر گلدان‌های دبشی  تحویل مردم می‌دهد، از ما بگیرد.

می‌خواهم گل‌هایی بخرم با برگ‌های پهن قرمز و سفید. پشت پنجره‌ای که به کوچه باز می‌شود، ردیفشان کنم. گلدان‌های کوچک‌تر می‌نشینند توی پنجره و گلدان‌های بزرگ‌تر را روی زمین می‌گذاریم.

بعد چه خوب می‌شود اگر  آن کسی که از کوچه‌مان می‌گذرد و از بین آن همه درخت، اتفاقی پنجره‌ی رنگی‌مان را می‌بیند، با خودش فکر کند چه جور آدمی هر روز این گلدان‌ها را آب می‌دهد.

 

+دوست دارم بهم گلدان هدیه بدهند؛ از هرچیزی توی دنیا بیش‌تر!


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:28  توسط زیتا ملکی 

مثلن از بین همه‌ی شب‌های دنیا؛

                              شبِ بعد از رفتن تو

 

بخشی از یک ترانه که ابی خوانده


برچسب‌ها: از دکون این و اون
+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:7  توسط زیتا ملکی 

آن روزی که کاپشن آبی آسمانی تنم بود و هفته‌ی اول بهار بود، به خودم امید ‌دادم که عجب آدم خوبی است! نبود. اصلن آدم این حرف‌ها نبود. آدم آن حرف‌ها هم نبود. یک آدم متوسط که نمی‌شد کشفش کنی. نه جزیره داشت و نه قاره. خاص نبود. حرفی برای گفتن نداشت، ضرب‌المثل‌ها را اشتباه می‌گفت، بیش از اندازه داد می‌زد، فحش می‌داد، به پارک‌بان جلوی رستوران لیدی‌برد انعام نمی‌داد و بلد نبود چاهار تا لباس درست حسابی بپوشد.

اما زد و عاشقش شدم. آن روزی که کاپشن آبی آسمانی تنم بود، با خودم گفتم شاید بهار یعنی همین آدمی که هیچی برای من ندارد. آدمی که هی برای بودن توی زندگی‌ام اصرار کرده بود. هی تلفن پشت تلفن، هی اس‌ام‌اس، پشت اس‌ام‌اس؛ و من ان‌قدر نمی‌خواستمش که حتا توی صورتش نگاه هم نمی‌کردم. اما بهار نزدیک بود، او هم مهربان بود و خدا دلم را باهاش صاف کرد.

عاشق شدن همین‌طوری‌ست. یک‌دفعه اتفاق می‌افتد. با آدم‌های اشتباهی. با آدم‌هایی که سیاره‌ی تو اگر زمین است، آن‌ها توی اورانوس زندگی می‌کنند و همین شد که فحش‌های رکیک دوست‌هاش را موقعی که در سفر بهاری‌مان به دوست‌هایم دادند، نادیده گرفتم و فکر کردم می‌شود چشم‌پوشی کرد و ظرف‌ها را تنهایی شستیم و خانه را تنهایی مرتب کردیم؛ آن‌هم وقتی دوست‌هایش روی ملافه‌‌های سفید، لکه‌های سیاه می‌گذاشتند و جای خنده شیهه می‌کشیدند. دوست‌هایم برای دل‌داری دادن بهم، حواسم را پرت سگ‌های بیرون خانه کردند و سعی کردند به رویم نیاورند حتا کیسه‌های بزرگ زباله را ما دخترها بیرون برده‌ایم. چیزی نگفتم چون با او به اندازه‌ی کافی مهربان بودم. مهربان‌تر از دخترهای شبیه به خودم با بقیه. مهربان‌تر از دخترهای توی خیابان، با پسرهایی به متوسطی او.

و همین مهربان بودن، همین دل باختن بود که کار دستم داد و قضیه از جایی شروع شد که تصمیم گرفتم در زندگی‌ام کسی را خوش‌بخت کنم و امیدوار بودم که یکی از آن همه خانه‌ی ویلایی قدیمی بوکان، مال من شود و به رنگ پرده‌های آشپزخانه‌ام فکر کردم و دلم خواست برای کسی شب‌ها داستان بخوانم و برای کسی شب‌ها آواز بخوانم و دست‌های کسی را موقع خواب بگیرم و کار، درست از جایی بیخ پیدا کرد که کسی را که انتخاب کرده بودم، قدر داستان‌ها را نمی‌دانست و فیلم‌های مورد علاقه‌ی من، مورد علاقه‌ی او نبود و او کسی بود که سحر قریشی و الناز شاکردوست را دوست داشت و نرمی دست‌های کرم خورده را  و ارزش صورت طبیعی جنس زن را و مهم بودن لباس‌های خوب و بوهای خوب و تیپ‌های خوب را نمی‌دانست. کسی را که انتخاب کرده بودم، اشتباه انتخاب کرده بودم.

دیر شده بود برای برگشتن. راه  را گم کرده بودم. زمان زیادی گذشته بود و گذشت زمان یعنی دل‌بستگی. گذشت زمان یعنی نمی‌توانم از تو جدا شوم. گذشت زمان یعنی هر طور شده تو را به دست می‌آورم. گذشت زمان یعنی من کی را بهتر از تو پیدا کنم، کی را مثل تو بشناسم. گذشت زمان یعنی جای جدایی هی دوباره و صدباره، از اول شروع کردم. دل‌بستگی برای من همه‌ی این‌ها بود. راهی بود که دیگر نمی‌شد ازش برگشت. نمی‌شد برگردم عقب و به زندگی بگویم بلیت دو نفره‌ام را با این آدم پاره کند و بریزد دور. نمی‌شد بهش بگویم از زندگی‌ام برو  بعد بروم سیرک و بی‌خیال او، به ادای دلقک‌های مست بخندم.

فحش‌هایش را شنیده بودم، در افتادنش را با خانواده‌ام، شکستن فرمان‌های ماشین و گوشی‌های همراه را دیده بودم. از دهان کسی که یک آدم متوسط بود و هیچ چیزی برای گفتن نداشت و خانه‌شان یک خانه‌ی کهنسال در آن طرف شهر بود، مسخره شدن خانواده‌ام را شنیده بودم. شکستن قول‌ها و پناه دوباره آوردنش به سیگار را دیده بودم. بدقولی‌هایش را و دروغ‌ها و سوتی‌دادن‌هایش را دیده بودم. وقت‌های دکتری که گذشت، مهمانی‌هایی که قبل از رسیدنمان تمام شد، قرارهایی که به خاطرش کنسل شد. اما گذشت زمان یعنی به تمام اتفاق‌هایی که می‌گفتند: جدایی؛ گفتم نه. چشمم را روی فحش‌های ناموسی‌ای که به راننده‌های دیگر داده بود، بستم. چشمم را روی قطع کردن‌ها و پرت‌کردن‌های تلفن بستم. گذشت زمان یعنی امیدواری. یعنی دائم به خودت قول بدهی همه‌چیز درست می‌شود. هیچ‌چیز درست نشده بود اما من آن آدم را می‌خواستم؛ آن آدمی را که با دوست‌های مبتلا به مرض زودانزالی‌اش خوش بود. دوست‌های معتاد هرزه، دوست‌هایی که هر پنج‌شنبه، دست‌ دختری جدید را توی دست می‌گرفتند، سر مشتری‌های ساده لوح مغازه‌شان کلاه می‌گذاشتند، برادر دوست بیست ساله‌شان را مسخره می‌کردند و بابت خوابیدن با دخترهای ساده‌لوح، عطرهای فیک بازار را جای عطرهای اورجینال جمال، به آن‌ها هدیه می‌دادند. آدم‌های نقشه؛ آدم‌های برنامه‌ریزی، آدم‌های استراتژی...

کسی را که تا ساعت دوازده شب توی شرق بی‌سر‌وته، ول می‌گشت، می‌خواستم. کسی را که بهم گفته بود جلوی دوست‌هایش نباید با شیرین‌زبانی باهاش حرف بزنم می‌خواستم. به این می‌گفتند تفاوت فرهنگ! ای وای که دل‌بستگی پیش آمده بود و  با خودم می‌گفتم حالا که دل برد و دل داد؛ هرچه باداباد. با خودم می‌گفتم نهایتش این است که خوش‌بخت نمی‌شوم. به خانه‌ای که ازش رفته بودم، دوباره برگشت می‌خورم.

اما تاکی؟ عاقبت یک شب، آن روز را که کاپشن آبی آسمانی تنم بود و فکر می‌کردم با بودن او، دنیا مال من است، فراموش کردم. آدمی را که چک‌هایش را هرجور که شده نقد می‌کرد، آدمی را که وقت دشمنی با کسی ریشه‌ی طرف را می‌زد، آدمی را که شکر خدا از دست نیش زبان‌های من خسته شده بود، آدمی را که حتا سر یکی از قول‌هایی که بهم داده بود، نبود، آدمی را که به خاطر دل‌خوشی من یک تی‌شرت هم نپوشید و کفشی را که برایش خریده بودم با روی ترش کنار انداخت، آدمی را که به زور به زندگی‌ام آمد و حالا هرکاری می‌کردم از زندگی‌ام نمی‌رفت، فراموش کردم.

توی آخرین پیام‌ها برایش فحش نوشتم. بابت تمام مدتی که او هرچه خواسته بود فحش داده بود. توی آخرین پیام‌ها ازش دل کندم و یکی مثل خودش شدم. ازش، بابت تمام کلک‌ها و دروغ‌ها، تمام نقشه‌هایی که برای من و زندگی‌ام کشیده بود، دل کندم. او یک آدم متوسط بود. خودم را برای بودن در زندگی کسی که تا حالا یک کتاب توی زندگی‌اش نخوانده بود و  برای هیچ عابر پیاده‌ای نایستاده بود، حرام نکردم. با تمام دل‌بستگی‌هایی که توی دلم بود، تصمیم گرفتم بگذارم او همانی که هست بماند. او متعلق به یک زندگی معمولی بود. بودن با آدم‌های معمولی حق او بود. مثلن دختری معمولی که منشی املاک یا آرایشگر بود یا توی آمورشگاه زبان، جزوه‌های درسی تایپ می‌کرد.  بعد حساب کردم و دیدم آن‌قدر که من برای رسیدن بهش تب و تاب داشته‌ام، آن‌قدر که من دلم خواسته او را خوش‌بخت کنم، آن‌قدر که من به خانه‌های ویلایی بوکان فکر کرده‌ام او فکر نکرده. او فقط سیگار کشیده و به یک آپارتمان بی‌آسانسور در طبقه‌ی ششم فکر کرده که تویش سیگار بکشد و دست زن چاق قدکوتاهش را بگیرد و به آن‌جا ببرد.

موقعی که توی رختخوابش لول می‌زد و ادای خوابیدن را درمی‌آورد برایش مسیج زدم که کسی مثل من زیادی‌‌اش می‌شود. برایش نوشتم خودم را با بودن با او حیف و میل نمی‌کنم. قبل از این‌که جواب بگیرم، قبل اصرارهای همیشگی‌اش، قبل «من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود» گفتنش تلفنم را خاموش کردم تا دیگر هیچی از او توی زندگی‌ام نماند و همان موقع، تبدیل به همان آدم قوی زیبای بی‌خیالی که پارسال بودم، شدم. آدمی که او برای ماندن کنارش، اصرار می‌کرد، زنگ می‌زد، اس‌ام‌اس می‌داد.

دیگر خوب می‌دانم باید دست کشید؛ آن هم وقتی اکثر وقت‌ها، این همه گازی که به زندگی‌ام داده‌ام نتیجه‌ای نداشته جز این‌که چراغ قرمزها را فتح کنم.

 


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 3:13  توسط زیتا ملکی 

رنج‌آور است که  بعضی ماجراها در زندگی، مثل پروژه‌ی ملال‌آور مصلای تهران، هیچ‌وقت پایان کار ندارند.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:47  توسط زیتا ملکی 

قرار بود یکی از اون همه صندلی، مال من باشه. قرار بود ساعت هشت و نیم شب بیای دنبالم و نیم ساعت تو ترافیک بمونیم و بعد بدو بدو برسیم به صندلیامون. قرار بود دم در، یه آقای مذهبی بهم تذکر بده موهامو بکنم تو و تو کیفمو از دستم بگیری تا موهامو بکنم تو. یکی از اون همه صندلی قرار بود مال من باشه. قرار بود فقط من کنارت نشسته باشم. قرار بود دستای من تو کل کنسرت تو دست تو باشه. قرار بود بقیه با خودشون در مورد ما داستان بسازن و ما هم برای بقیه قصه ببافیم.

قرار بود من باهات ورودی سالن میلادو پا تند کنم. دوتایی باید می رفتیم پاستیل می خریدیم و ساندویچ. با آب معدنیایی که زیادم خنک نبود. کیسه ی خریدا رو من دست می گرفتم و پرینت بلیتا دست تو می موند.

 هیچ کدوم از این اتفاقا نیفتاد. من اون شب غایب بودم. مثل همه ی وقتایی که گذشت و دیگران باهات بودن، بازم دیگران باهات بودن. من داشتم تو پیچای فشم گم می شدم و تو دنبال جای پارک می گشتی. من قلبم تیر می کشید از یادآوری شب هالووین و تو درا رو قفل می کردی. من تو تاریکی با ابی می خوندم و پیچ می خوردم و تو پله ها رو دو تا یکی می رفتی بالا. من قلبم از سرمای لواسون و یادآوری جاده ی کمربندی هزار بار یخ می زد، تو بی خیال صندلی تو پیدا می کردی و می شستی سر جات....

قرار نبود یه روز باشه که باهم نباشیم. فکر می کردم آخرین نفری. فکر می کردم جدایی، دوره و دستش به ما نمی رسه. فکر می کردم از تمام آدمای دو نفره ی دنیا دو نفره تریم. قرار نبود وقتی از جلوی موزه ی مردم شناسی کندلوس رد می شم تو نباشی. قرار نبود وقتی دارم از لواسون برمی گردم با یاد تو، تو آینه به خودم خیره بشم. قرار نبود ان قدر راه باهم رفتنمون باریک بشه که جا برای رد شدن فقط یه نفر بمونه.

صندلی من با من پر نشد اون شب. کنار تو من نبودم. از دنیای رنگی رنگی لوس بازی ای که ساخته بودیم حذف شده بودم. اضافه شده بودم به بقیه ها ی همیشگی دنیا. به صبحای همیشگی، به دهکده المپیک رفتن بی تو، به راهایی که گم می شدن و یاد گم شدنای دو نفره مون می افتادم. حذف شدم از اون صندلی. از دستات که ظریف و کشیده بود. از دلشوره داشتن بابت اطرافیانت که گرگ و روباه و کفتار بودن. حذف شدم از شبایی که جای اینکه کنار من باشی، وقت هرزگی، لاستیک ماشینت می ترکید. حذف شدم از لحظه هایی که جای شیرموز بستنی خوردن با من، داشتی کثیف و رِند، سیگار می کشیدی. حذف شدم از موقع هایی که صدای لوس بازیام نمیومد و وقت شنیدن حرفای حال به هم زن تو و کناردستیت، به ماشینای بغلی و کنار دستیاشون بود.

اون شب من که اون همه دوست داشتمت گریه کردم اما صندلیمو خالی گذاشتم. منی که اون همه دل شکسته و تنهای تنها بودم، دست از بودن با تو کشیدم. من که اون همه دلم برای دست کشیدن به پس کله ات تنگ شده بود، دلمو کشتم و برات نوشتم؛ نه، نمیام...

راستی آدم چه طور می تونه موقع فکر کردن بهش، آروم بگیره؟ چه طور می شه بابت نبودن کسی که قرار بوده تو اون کنسرت باشه، کسی عین خیالش نباشه؟ چه طور نباید بابت این همه رنج، که قلبمو هزار بار کشته، عزای عمومی اعلام کرد؟!

صندلی من اون شب خالی نموند. جدایی ان قدر نزدیک بود که عاقبت دستش بهمون رسید. من رفتم؛ تو موندی و جای خالی منو با آدم مناسب پر کردی.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 3:51  توسط زیتا ملکی 

دیگر صبح‌های زود بیدار نمی‌شوم. تا یازده می‌خوابم و بعد، به محض بیدار شدن می‌روم پشت پنجره. همان‌طور که دارم حرکت گنجشک‌ها را توی درخت کاج حیاط، نگاه می‌کنم، به دو ماهی که گذشت فکر می‌کنم. این‌که چه اتفاق‌هایی افتاده، چه‌قدر عوض شده‌ام و چه‌قدر فرق کرده‌ام با آدمی که دو ماه پیش بودم.

ساعت یازده و نیم، که گنجشک‌ها شاخه‌های کاج را تکان تکان می‌دهند و به بالکن نگاه می‌کنند و با صدای سگ همسایه‌مان، پر می‌زنند و دوباره برمی‌گردند، چفت در را باز می‌کنم. می‌روم توی بالکن و نگاهشان می‌کنم؛ چه‌قدر از بودن من ، آن‌همه نزدیک می‌ترسند. بودن بعضی چیزها در زندگی آدم چه ترس‌هایی که به بار نمی‌آورد! آمدن بعضی‌ها به زندگی آدم چه تغییرهایی را که باعث نمی‌شود.... برایشان توی تشت قرمز بالکن، ارزن می‌ریزم. مشت مشت... به ارزان‌ها و دست‌هایم نگاه می‌کنم؛ به ارزن‌ها و دست‌هایم نگاه می‌کنند. به تغییر ساعت بیدارشدنم از خواب فکر می‌کنم؛ به تغییر ساعت ارزن پاشیدنم فکر می‌کنند. تشت را خوب، تکان تکان می‌دهم و بعد، برایشان آواز می‌خوانم. آوازی که تا ته کوچه‌ی بن‌بست ساکتمان می‌رود. موقعی که من آواز می‌خوانم، همه‌شان ساکت می‌شوند. یک جور شوک گروهی بهشان وارد می‌شود. بدون کوچک‌ترین حرکتی به صدای زنی با لباس سیاه گوش می‌دهند و به محض این‌که در بالکن را پشت سرم می‌بندم و دست‌های یخ کرده‌ام را به هم می‌مالم از پشت سر صدای جیک جیکشان می‌آید.

حالا من با فاصله از پنجره نشسته‌ام و نگاهشان می‌کنم. نگاه زندگی ساده‌شان که من هم تویش نقش دارم. که هرچند به هم نزدیک نمی‌شویم اما باهم خوبیم. چه دوستی خوبی دارم با پرنده‌ها! چه‌قدر خوب است که هر روز سراغ هم را می‌گیریم. دوستی‌ای که نزدیک نیست و مثل همه‌ی دوری‌ها و دوستی‌ها، دوامش بیش‌تر است. چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای نوک زدنشان بر تشت قرمز گوش می‌دهم. انگار که باران می‌بارد. همچین صدایی به گوش آدم می‌رسد. صدایی که ته دلم شمع‌های کوچک شادی روشن می‌کند. باران گنجشک‌ها!

به یکی دو  ماه گذشته فکر می‌کنم. به رنج‌هایی که آمدند و رنج‌هایی که از زندگی‌ام رفتند. به خاطره‌هایی که داشتم... به آدم‌هایی که حذف شدند... به عادت کسالت‌بارم به تنهایی. بعد به گنجشک‌ها نگاه می‌کنم که در یکی دو ماه گذشته، فقط ساعت دانه خوردنشان فرق کرده. آن‌ها از اتفاق‌های توی دل زن سیاه‌پوش خبر ندارند. آن‌ها صدای آواز غمگین امروزم را با شعرهای شاد دو ماه پیش، اشتباه می‌گیرند. آن‌ها با همان پرهای دو ماه پیش می‌آیند، با همان همراه‌های دو ماه پیش... همه‌چیز بدون هیچ تغییری در جریان است. درخت کاج همان‌جاست... زندگی پشت پنجره‌های سفید هلالی، جریان دارد. هر روز از هفت صبح تا پنج عصر، یک کله می‌خوانند. چه می‌دانند پشت پنجره‌ها، توی دیوارهای قهوه‌ای خانه‌ام چه اتفاقی افتاده.

زمان می‌گذرد. ظهر می‌شود... زمان می‌گذرد. عصر می‌شود... زمان می‌گذرد. یک هفته و یک ماه... و من روبه‌روی پنجره‌ام می‌نشینم و به بودن پرنده‌ها دل‌خوشم. دوست‌های همیشگی‌ام؛ که آن‌قدر همه‌شان شبیه همند و صاف و ساده پشت پنجره‌ام جیک‌جیک می‌کنند، هیچ دلخوری‌ای از هم نداریم. حالا گیریم تا می‌روم توی بالکن، فرار کنند و از شاخه‌های درخت کاج زیرنظرم بگیرند. حالا گیریم نفهمند غم صدای یک آدم یعنی چه! حالا گیریم فقط  توی من و بودنم دنبال چهار مشت ارزن باشند... همین‌که از اول این رابطه تکلیفمان باهم روشن است عالی‌ست...

به برنگشتنشان هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام؛ به نبودنشان... به این که یک روز، یک‌هو نسل آواز و جیک‌جیک و صدای بارش باران در بالکنمان منقرض شود.  به تکان‌تکان‌هایشان در شاخه‌ها همیشه امیدوارم. به دوست بودنشان با منی که جز یک زن سیاه‌پوش غمگین، چیز بیشتری برایشان نیستم. یک زن سیاه‌پوش غمگین که حالا دو ماه است ساعت بیدار شدنش از خواب، هی دیر و دیرتر می‌شود.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 14:7  توسط زیتا ملکی 

مطالب قدیمی‌تر