سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، روزی این دنیای دیوانه، باید که به آخر برسد.

 

خیلی طول نکشید که فهمیدیم طبقه‌ی دوم جن دارد.

آقا محمود از پله‌ها آمد پایین و گفت: شب که توی اتاق خوابیده بودم، یکی با مشت محکم کوبید به دیوار اتاق. از جام پریدم و اومدم بیرون. هیچ خبری نبود.

به آقا محمود نگاه کردم و گفتم: ترسیدین؟

گفت: نه! فقط نذاشتن بخوابم. تا صبح انگار یه نفر از آب سردکن  آب برمی‌داشت. مخزنش هی صدا می‌داد. تا ساعت هفت صبح، ده  بار این‌طوری شد.

گفتم: من اگه جای شما بودم می‌ترسیدم.

بعد تلفن زنگ زد و دیگر نتوانستیم در مورد جن‌های طبقه‌ی دوم حرف بزنیم.

فهمیدن خیلی چیزها خیلی طول نکشید. مثلن این‌که جن‌ها موقعی که من تنها پشت میزم نشسته‌ بودم، پله‌ها را بالا و پایین می‌کردند. پله‌های آلومینیومی تق تق صدا می‌داد. بر می‌گشتم و به پله‌های بغل دستم نگاه می‌کردم اما خبری از کسی روی پله‌ها نبود. من تنها کارمند این دفتر بودم و آقا محمود و جابر جلوی در می‌ایستادند. تا می‌خواستم آقا محمود را صدا بزنم و بگویم به صدای پله‌ها گوش بدهد، پله‌ها از صدا می‌افتادند. احتمالن آخرین پله هم تمام شده بود و کسی به آن بالا رسیده بود و از راهروی طبقه‌ی بالا من را نگاه می‌کرد.

آقا محمود بعدن چیزهای بیش‌تری در مورد جن‌ها بهم گفت و چیزهای خیلی بیش‌تری هم در مورد زندگی‌اش! بهم گفت، برای قاچاقچی‌های افغانی قائن، نان می‌خریده! مثلن روزی صد تا! و نان‌ها را به ده برابر قیمت ازش می‌خریدند؛ به قول خودش قاچاقچی‌های بامعرفت افغانی. اولین بار از آقا محمود شنیدم که یک کیلو تریاک در قائن مثلن پنجاه هزار تومان خریداری می‌شده و بعدن در کاشمر پانصد هزار تومان فروخته می‌شده. آقا محمود که این‌ها را تعریف می‌کرد، از طبقه‌ی بالا صدای تق و توق ظروف می‌آمد. من و آقا محمود ساکت می‌شدیم. به طبقه‌ی بالا نگاه می‌کردیم و بعد به چشم‌های هم خیره می‌شدیم چون هردوتا خوب می‌دانستیم طبقه‌ی بالا هیچ‌کس نیست.

آقا محمود آبدارچی‌مان بود. البته نه از آن‌هایی که  چای می‌آوردند، ظرف ناهارت را می‌شستند و برایت غذا گرم می‌کردند. برایم تعریف کرده بود که قدیم‌ها یک دویست‌و‌شش مشکی داشته و من بهش حق می‌دادم که برایم چای نریزد. به هرحال آدم از آبدارچی‌ای که توی عمرش ماشین نداشته و گواهینامه نگرفته بیش‌تر انتظار چای دارد تا کسی مثل آقا محمود.

بعدن که جن‌ها به بودنمان عادت کردند و دیگر توی پارکینگ، کم‌تر سایه‌های سیاهی می‌دیدیم که به اطراف بدودند، ترس من هم ریخت. مثلن اگر آقا محمود هم نبود می‌رفتم طبقه‌ی بالا و چای می‌ریختم. دستشویی می‌رفتم و اگر کسی سه بار تق تق تق به در می‌زد، مثل قبل نمی‌ترسیدم. فقط در حالی که عجولانه شلوارم را می‌کشیدم بالا؛ غر می‌زدم: ای بابا...

آقا محمود برایم تعریف کرد که تا قبل از ازدواجش برای دخترش موبایل نخریده. به دخترش هم هشدار داده که اگر هم قرار باشد خودش، با پول خودش بخرد، موبایل را می‌زند زمین و می‌شکند. دخترش زود ازدواج کرده بود و بعدتر، موبایل و تلگرام و واتزاپ داشت. آقا محمود یک روز برای دوربین موبایلم کلی ژست گرفت و بعدن عکس‌ها را برای دخترش توی تلگرام فرستادیم. پس فردا آمد و بهم گفت از وقتی من عکس‌هایش را برای دخترش فرستاده‌ام، مزاحم پیدا کرده! خیلی رک و یکنواخت حرف می‌زد طوری که من شک کردم که شاید متوجه نیست که چه می‌گوید. آقا محمود از همین‌جور آدم‌های راحت بود. هر فحشی را که دلش می‌خواست می‌داد و هر حرفی را که باید، می‌گفت.

بعد از آن، یک بار که نتوانسته بودم خوب دنده عقب بگیرم و رئیس بداخلاقم گفته بود پیاده شوم تا خودش ماشینم را دربیاورد، آقا محمود بهم خندید. وقتی هم خواستم دلداری‌ام بدهد، گفت، خانم‌ها دست فرمان ندارند. دلداری‌ای در کار نبود. آقا محمود از کلات شادی، جایی نزدیک کاشمر آمده بود و شاید دلداری ندادن، جزو فرهنگش بود. کم‌کم دستم آمد آقا محمود چه جور آدمی‌ست. بارها رقم‌های حقوق دریافتی و آدرس‌هایی را ازش شنیده بودم که بعدن در مورد همان‌ها چیز دیگری گفته بود. در مورد آدم‌ها هم همین‌طور. گاهی خوب می‌گفت و گاهی بد. افغانی‌ها یک روز با معرفت بودند و روز دیگر مزدور جاکش. فهمیدم که آقا محمود از آن‌هایی نیست که بشود رویش حساب کرد. در مورد ساعت کاری طولانی‌ام باهام هم‌درد بود، گاهی که از غذایم بهش می‌دادم، رفاقتی ظرفم را می‌شست و یکی دو بار هم پولم را گرفت و برایم از مغازه‌ی بغلمان بستنی خرید. اما روی هم رفته آقا محمود نمی‌توانست دوست من باشد. مخصوصن وقت‌هایی که کلیدهای در را توی گوشش می‌چرخاند، اصلن نمی‌توانست دوست من باشد. آقا محمود که بهم آمار جن‌های محل کارمان را داده بود و بهم گفته بود شب‌ها جن‌های خیابان دولت، به سمت متروی خالی می‌دوند نمی‌توانست دوست من باشد. آقا محمود که از کلات شادی آمده بود و من عاشق اسم روستایش بودم، آقا محمود که باجناقی داشت که از خانه‌ی این و آن، زعفران می‌دزدید، آقا محمود که در جواب سوال رئیسمان  که گفته بود: چی برات سوغاتی بیارم، نگفته بود سلامتی و گفته بود، گوشی! نمی‌توانست دوست من باشد. آقا محمود که با اخم و تخم می‌گفت دختری که ساعت یازده پنج‌شنبه شب توی خیابان دولت پیاده راه برود، دختر درستی نیست، آقا محمود که از همه طلبکار بود و به نظرش باید نصف کباب برگ‌های مهمان‌های دفتر، سهم او می‌شد نمی‌توانست، نمی‌توانست، نمی‌توانست دوست من باشد.

خیلی طول نکشید که فهمیدم طبقه‌ی دوم جن دارد. شب‌ها سراغ آقا محمود می‌رفتند. هرچند که این اواخر کم‌تر؛ اما به هرحال یک کاری می‌کردند که ما هیچ‌وقت یادمان نرود کی رئیس است! آقا محمود باهاشان راحت بود. با چرخیدن میان مواد فروش‌های قائن و تپه‌های منتهی به افغانستان راحت بود. با خانمی که همکارش بود و توی توالت شیشه می‌کشید راحت بود. آقا محمود با تمام کارگرها چه خوب و چه بد، راحت بود. با خوابیدن روی زمین بدون فرش، در حالی که به جای بالش، ساک زیر سرش گذاشته راحت بود. آقا محمود با روزهای کاری بی‌استراحت و یک رئیس بداخلاق ناراحت راحت بود و همان موقع بود که فهمیدم او نمی‌تواند دوست من باشد. آدمی که با چیزهایی که ماجراهای هولناک زندگی من‌ هستند، راحت است، اصلن نمی‌تواند دوست من باشد.


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ساعت 16:45  توسط زیتا ملکی 

هر روز صبح از خیابان دولت رد می‌شوم. یک مغازه اینجاست که اسمش توچال است. پارسال هم اسمش توچال بود. آن سالی که من یک دختر تنهای غمگین بودم هم اسمش توچال بود. خیابان دولت هم همین جا بود. درست همین جایی که من هر روز از آن رد می‌شوم. راستی چرا خیابان‌ها جایشان عوض نمی‌شود؟ چرا از جایی که ایستاده‌اند تکان نمی‌خوردند؟ ما آدم‌ها اما می‌رویم. اسممان عوض می‌شود. کسی را که دوستش داریم، با کسی که دوستش نداریم عوض می‌کنیم. ما آدم‌ها عوض می‌شویم. کارمان عوض می‌شود. دیگر نمی‌شود‌‌ همان جای قبلی پیدایمان کرد و با‌هامان‌‌ همان حرف‌های قدیمی را زد. یکهو طاقتمان تمام می‌شود، گوشمان پر می‌شود، حوصله‌مان سر می‌رود. خیابان دولت‌‌ همان جای همیشگی ست. توچال هم همین طور. مردم هنوز هم شب‌ها جلویش صف می‌بندند. من اما دیگر غمگین نیستم و جلویش توی صف نمی‌ایستم. من دیگر عاشق کسی نیستم و در حالی که دست کسی را گرفته‌ام، جلویش توی صف نمی‌ایستم.

من توی خانه یک پدر مریض دارم. یک کار دوازده ساعته‌ی طولانی دارم که برای فرار از بیماری پدرم، بهش پناه برده‌ام. من سر کارم یک رئیس اخمو دارم که روز اول کاری مچم را توی اندرزگو گرفت و برایم با تأسف سر تکان داد. من یک فرم بدریخت سرمه‌ای دارم که در ساعات اوج مصرف، تویش عرق می‌کنم. من سر کارم یک کشو دارم که تویش چادر نماز و آدامس فایو و شکر رژیمی دارم. هفته‌ی قبل کشوی دوم، پر از شکلات‌های خارجی بود. با خوردن تمام نسکافه‌های فوری و شکلات‌های ترک، جشن گرفتیم، من و آبدارچی و پارکبان نشستیم دور هم و حرف زدیم و بیسکوئیت‌ها و شکلات‌ها دخلشان آمد. من سر کارم دو نفر همکار مرد دارم که چون سوادشان کم است و رده‌ی شغلیشان از من پایین‌تر است می‌توانم به اسم کوچک صدایشان کنم و به‌شان بگویم فلان کار را بکنند. همه‌ی این‌ها به کنار، من سر کارم یک پنجره‌ی بزرگ دارم که از آن، توچال پیداست.

چیزهایی که حالا من دارم خیلی کم است. هیچ کدامش چیز مهمی نیست. آن قدر تغییر کرده‌ام که کی می‌تواند بگوید من را می‌شناسد؟ آن قدر عوض شده‌ام که اگر خیابان دولت بودم، الآن دیگر سر جای خودم نبودم. یک خیابان مثل سعادت آباد بودم با یک عالمه ایست بازرسی. اگر یک عمر خیابان دولت بودم، امسال دیگر نبودم. یک چیز تازه بودم، یک چیزی که عوض شده. یک خیابان که مثل همیشه‌ی دولت ترافیک نداشت و خیابانی کهنه و قدیمی نبود. الآن من پشت میز کارم نشسته‌ام و دارم فکر می‌کنم دلم می‌خواهد همین حالا از چه بنویسم؟ از حرکت ده تا ناخن لاک خورده‌ام روی کیبورد نویی که اولین تجربه‌ی طولانی تایپ کردنش را دارد پشت سر می‌گذارد یا از گپ‌های طولانی چاهار ساعته‌ام با آبدارچیمان که برای دختر بیست ویک ساله‌اش تا قبل از ازدواج کردن، موبایل نخریده! نمی‌دانم باید از چه اتفاقی نوشت که برای یک یادداشت خوب، چیز قشنگی از آب در بیاید. به همه چیز فکر می‌کنم. از عید امسال می‌گذرم. از اتفاق‌های هتل استقلال می‌گذرم. از فیش حقوقی این ماهم می‌گذرم. از انگشتر‌هایم که از دستم درآورده‌ام و روی میزم گذاشته‌ام می‌گذرم. از فکر کردن به یک آیفون سیکس پلاس مشکی می‌گذرم و می‌رسم به خیابان دولت. می‌رسم به ساعت ده شب و توچال. می‌رسم به یک صف طولانی و دست‌هایت که اسکناس‌ها را موقع حساب کردن، تند می‌شمرد.

حالا من توی خیابان دولت، داخل یک پارکینگ غریبه یک جای پارک دارم، توی کیف لوازم آرایشم دو رنگ، رژلب مدادی جدید دارم که از بازار تهران به نصف قیمت خریده‌ام. توی موبایلم یک سری آهنگ جدید دارم که با اینترنت نامحدود محل کارم دانلود کرده‌ام. یک سری خودکار تازه دارم که تبلیغ نیازمندی‌های همشهری است. چندتایی دوست توی نمایندگی‌های ولوو دارم که دیشب با‌هاشان توی پاسداران شام خوردم. یک دفترچه حساب و عابر بانک بانک گردشگری را دارم که خالیست و کسی هم قرار نیست تویش پول بریزد. چندین عشق بر باد رفته واز یاد نرفته دارم که دلم نمی‌خواهد به هیچ کدامشان برگردم. یک دوست فوتبالیست دارم که قد بلند است و توی استقلال گل‌های مهم زده و توی آلمان مصدوم شده و به حقش نرسیده و جدا از این‌ها قیافه‌اش تعریفی ندارد. یک کتاب در حال نوشتن دارم که ولش کرده‌ام به امان خدا و پیش پرداختش را هم خیلی وقت پیش، پای خرید کفش و لباس و موهیتو دخرج کرده‌ام رفته. حالا من توی خیابان دولت، روبه روی توچال، یک میز سفید کار دارم و یک میز بدون گلدان ساده که اگر پارسال، سال خوبی برایم بود، دیگر پشتش ننشسته بودم.

یک مغازه اینجاست که اسمش توچال است. پارسال هم اسمش توچال بود. پارسال من اما این نبودم. پدرم مریض نبود. ماشینم تک سرنشین نبود. از بهارو عید و هتل استقلال و آدم‌ها ناامید نبودم. قصه‌مان را که می‌خواستند تعریف کنند، لابد می‌گفتند؛ یکی بود، یکی نبود. یک خانواده‌ی خوشبخت بودند که همین دور و بر‌ها به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:5  توسط زیتا ملکی 

دختری که همکارم بود، زل زد توی چشم‌هایم و گفت: تو عقده‌ی تلفن جواب دادن داری.

من بلند شدم. کتاب دستم را بستم و گفتم: شما تربیت خانوادگی ندارید.

رئیسمان با تعجب و شاید عصبانیت به جفتمان نگاه کرد و گفت: هردوتون بیاید بالا اتاق من!

دختری که همکارم بود، دختر خوبی نبود! شاید هم بود اما من دوستش نداشتم. یک دختر که قدش از من بلندتر بود. دماغش را عمل کرده بود، لب‌هایش سه برابر لب‌های من و گونه‌هایش مصنوعی بود. دختری که راحت به من می‌گفت: خفه شو! هر دستشویی‌ای که می‌رفت، بیست دقیقه طول می‌کشید و آبدارچی‌مان گفت: معتاده! شیشه مصرف می‌کنه.

وارد دستشویی که می‌شدم، می‌دیدم همه‌جا پر از دستمال‌های خیس است. هربار که دستشویی می‌رفت، ده تا دستمال بزرگ، مصرف می‌کرد. آبدارچی‌مان سر تکان می‌داد و به نظرش او دختری می‌آمد که به جوانی‌اش رحم نکرده بود.

ما ساعت‌های زیادی را همین‌جا پشت میزهایمان دعوا کردیم. ساعت‌های زیادی رئیسمان دستور داد که باهم حرف نزنیم و وقتی شب، ساعت ده از کارمان درآمدیم با این‌که هم‌مسیر بودیم، او را نرساندم و فقط خشک و خالی گفتم: خداحافظ؛ تا فردا!

دختری که همکارم بود حالا رفته. کسی اخراجش نکرد. کسی به در خروج اشاره نکرد. کسی میزش را از او نگرفت. حتا اکثر ما چشممان را روی بدی‌هایش بستیم. وقتی با ناخن‌هایی که لاک مانده رویش بود، دست کرد توی ظرف سیب‌زمینی‌مان و شیرینی‌های خامه‌ای را نیمه خورده توی جعبه‌ی شیرینی رها کرد و ظرف‌ هلو انجیری‌ و لیوان‌های یک بار مصرف آبش را ول کرد و رفت، سکوت کردیم. اما همه چیز بدتر از قبل شد.

دعواهایمان زیاد شد. از نرمی موی هم‌دیگر تعریف کردیم  و توی فکرمان موهای هم‌دیگر را کشیدیم. برای هم دست تکان دادیم و توی ذهنمان خط و نشان کشیدیم. دندان‌هایمان را موقع لبخند به هم‌دیگر نشان دادیم و پیش خودمان خرخره‌ی هم‌دیگر را جویدیم.

دختری که همکارم بود، حالا رفته است. رئیسمان گفت، همیشه کسی که قوی‌تر است، می‌ماند. من قوی‌تر نبودم. دلم می‌خواست این را به رئیسمان بگویم. من با دختری که همکارم بود، فرق داشتم؛ بله! قبول دارم. اما من از او قوی‌تر نبودم. باید رئیسم زندگی پشت سرم را می‌دید. دختری که همکارم بود، شیشه می‌کشید؛ درست! من هم دستم شب‌ها توی خواب می‌پرید. این یعنی ما دو نفر، هر دو مشکل داشتیم! مطمئنم که هر دوی ما مشکل داشتیم. او به بسته‌های کوچکی که لابد توی زیپ کیفش قایم کرده بود، پناه برده بود و  من به بالش و پتویی که دیگر حالم ازشان به هم می‌خورد. ما مثل هم بودیم. او سر جوانی‌اش، سر حساسیتش مغزش را از دست داده بود و من قلبم را.

ماهیچه‌های قلب من یک روز آرام آرام، می‌مردند. با حرکت انقباضی ملایم! در یک عصر بدون سایه که برای مردن زیادی شفاف بود. مثل سلول‌های مغز او که انگار رفته بودند و جایشان را به حفره‌های خالی داده بودند.

خواستم به رئیسمان بگویم ما هر جفتمان داریم چیزی را از دست می‌دهیم. حتا خواستم بگویم وقتی به دل دردهای دائمی‌ام فکر می‌کنم از سرطان روده‌ی بزرگ می‌ترسم. از سلول‌ها و تکثیر دردآور و غیر منطقی‌شان. خواستم بگویم ما جفتمان از پس زندگی برنیامده‌ایم. او عقلش را به کلی از دست داده و من هم حال و روزم طوری شده که چیزی برای از دست دادن ندارم.

خواستم بگویم آقای رئیس؛ حساسیت آدم را از پا درمی‌آورد. اگر کم‌تر غصه خورده بودم حالا دستم توی خواب نمی‌پرید. راستش شاید الآن آدم‌ها به غصه خوردن و خودشان را غمگین نشان دادن عادت کرده‌اند اما حساب من چیز دیگری بود. حساب دختری که همکارم بود هم همین‌طور.

ما مرغ غم‌خوارک واقعی بودیم. او شیشه می‌کشید و من غصه می‌خوردم. او کم‌کم هرچیزی را یادش می‌رفت و دائم می‌پرسید: چی گفتی؟ و من هم کم‌کم سیستم اعصابم را نابود می‌کردم. دست‌هایم، پاهایم، بدنم در خواب می‌لرزید و لب‌هایم وقتی که چشم‌هایم بسته بود، سرخود آواز می‌خواند.

دختری که همکارم بود و من! من و دختری که همکارم بود! ما به موازات هم‌دیگر حرکت نمی‌کردیم. ما خود خود هم‌دیگر بودیم. با مشکلات زیاد، با ناتوانی در جنگیدن با دنیا، در داشتن مچ‌های کوچک برای مچ انداختن با زندگی. من و او یکی بودیم. او توالتش زیاد طول می‌کشید و من کلنجار رفتنم با خودم وقتی سر لعنتی‌ام را روی بالش می‌گذاشتم.

امروز صبح به جای خالی‌اش زل زدم. امروز روز دوم رفتنش بود و بعد از نگاه کردن به ابرها و ترافیک خیابان دولت، آه کشیدم و فهمیدم ما باهم همکار نبودیم. ما خودِ هم‌دیگر بودیم.

 


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:18  توسط زیتا ملکی 

آدم از خودش نمی‌تواند فرار کند. در بدترین روزها، در غمگینانه‌ترین شب‌ها، در وقت‌هایی که از دنیا خسته شده‌ای، از شهر متنفری، از چراغ‌های روشن بدت می‌آید و  از تاریکی چراغ‌ها هم می‌ترسی، چشم‌هایت را که فشار بدهی، اشک‌هایت که بریزند، داد که بزنی، شیشه‌ها را که بشکنی، به خودت می‌آیی و می‌بینی از خودت نمی‌توانی فرار کنی. باز هم نمی‌توانی تنها بمانی... نمی‌توانی به حال خودت بمانی. گوش‌هایت توی سکوت ابدی فرو نمی‌رود. چشم‌هایت بسته نمی‌شوند. چون بالاخره تو در جایی هستی؛ بهتر بگویم تو در جایی با خودت تنها هستی.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:56  توسط زیتا ملکی  | 

توی هر اداره‌ای، زن جادوگری هست که دوستت ندارد.
زنی که با ناخن‌های گل‌بهی بلند، دست می‌کشد روی گوی جادوگری‌اش و برای کشتن تو نقشه می‌کشد.
و تو خیلی راحت، دستت از میزی که توی بغل گرفته بودی باز می‌شود؛ میز سفیدی که دوست داشتی، میزی که رویش گلدان شمعدانی‌ای با گل‌های صورتی گذاشتی...
توی هر اداره‌ای، یک زن پشت میزش نشسته که دارد برای دوباره خوابیدن من تا ساعت یازده صبح، برنامه می‌ریزد. که تصمیم دارد من را دوباره تا نصفه‌شب بیدار نگه دارد و  صبح‌ها، تا لنگ ظهر بخواباند. زنی که لابد از دنده‌های من که از زور لاغری بیرون می‌زند، خوش‌حال است. که چشم‌هایش وقتی من دیگر  ساعت هشت و نیم صبح خیابان شریعتی را نمی‌بینم، برق می‌زند. که عضله‌های وارفته‌ی صورت سفیدش، موقعی که من توی اندرزگو، جلوی خانه‌ی قهوه‌ای ترمز نمی‌گیرم، از زور خنده، شل‌تر و وارفته‌تر می‌شود.
من از آن زن بدم می‌آید. زنی که دست عروسک‌های پارچه‌ای را می‌بُرد و برای گلدان‌ها، دهن‌کجی می‌کند. زنی که رژگونه‌ی گل‌بهی و لاک گل‌بهی و رژلب گل‌بهی می‌زند اما با این حال، در بهترین حالت، شبیه گل میمون است. زنی قدبلند که من و عروسکم را زیر پاهای فیلی‌اش، له می‌کند. که تا می‌گوید اجی‌مجی‌لاترجی، من دیگر آن پنجره‌های آفتاب‌گیر قدی را نمی‌بینم. پنجره‌هایی که جلوی آفتاب‌پراکنی‌شان، باید عینک آفتابی می‌زدم و می‌گذاشتم پوست سفیدم آرام آرام، سرشار از ویتامین دی شود.
آن جادوگر که در بیرون از آن‌جا، حتا نمی‌تواند یک جادوی کوچک به من بفروشد یا یک فال تاروت برایم بگیرد، به من خروج را نشان داد. آن زن که حتا توی عمر صدبرابر بیش‌ترش از من، نصف من هم فکر نکرده و اندازه‌ی یک هزارم من چیزی ننوشته و هیچ کتاب درست و درمانی را نخوانده به من گفت، بیرون. به من گفت، کشوی دوم را خالی کنم، وسایلم را بردارم و به خانه برگردم. همان لحظه‌ای که جلوی آینه‌ی توالت عمومی ایستاده بود و رژلب تقلبی‌اش را و ریمل‌های توی مژ‌هایش را تقویت می‌کرد، خندید و تصمیم گرفت من دیگر هیچ‌وقت حرکت ابرهای هشت و نیم صبح آجودانیه را نبینم، وانتی گل‌فروش سر اندرزگو را نبینم. تصمیم گرفت من دیگر هشت و نیم صبح، توی خیابان بوق نزنم، پشت چراغ قرمز نایستم و از میان‌برهای احتمالی، راه را برای رسیدن به آن می سفید، کوتاه‌تر نکنم.
حالا من به تخت چاهارخانه‌ام برگشته‌ام. به کسالت زندگی کردن در خانه‌ای ساکت. او به میز کارش برگشته و بعد از این‌که جلوی آینه‌ی توالتی که بوی شاش تازه می‌دهد، بازو گرفته، از قدرت بدنی‌اش راضی و سرخوش است. او می‌خندد. دندان‌هایش را به دختری که دست عروسکش را گرفته و دور می‌شود، نشان می‌دهد. موبایلش را برمی‌دارد و برای فیکس کردن قرار آروغ زدنش در کوچه‌های خیابان دزاشیب، به دوست‌های نزدیکش اس‌ام‌اس می‌زند.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:39  توسط زیتا ملکی 

 دیروز که رفتیم باشگاه، هوا آفتابی بود.

 برگشتیم، داشت مثل چی باران می‌آمد.

 حوله‌ی سبزم را گرفتیم روی سرمان و تا رسیدن به ماشین را دویدیم. دو ساعت قبل‌ترش، آسمان آفتابی بود و ما توی ماشین گریه کرده بودیم. فرمان پر از لکه‌های کرم پودر بود. سرمان را قایم کرده بودیم توی فرمان و هق‌هق کرده بودیم و آفتاب، توی اشکمان برق زده بود.

 باران می‌بارید و ما جایی نمی‌رفتیم. هرکس توی صندلی خودش نشسته بود و به آن همه قطره که با برف‌پاک‌کن‌ها جمع نمی‌شد، نگاه می‌کرد. ما دو نفر حرف هم زدیم. ماشین‌های دیگری  می‌آمدند کنارمان و می‌خواستند شیشه را بدهیم پایین. شیشه را می‌دادیم پایین و زیر هجوم باران ازشان عذر می‌خواستیم و می‌گفتیم؛ نه... فعلن قصد رفتن نداریم.

 دیروز که برگشتیم، باران می‌آمد و ما بدون این‌که ماشین را روشن کنیم، یک ساعت تمام نشستیم و آمدنش را نگاه کردیم. گفت آدم باید با کسی بماند که عاشقش نیست و ما با کسی مانده بودیم که عاشقش بودیم و عاشقمان نبود. گفت این‌که کسی تو را دوست داشته باشد و  تو او را دوست نداشته باشی، منطقی‌تر است. در مورد رنج حرف زدیم .این‌که بودن در هر نوع رابطه‌ای، چه رنجی دارد. گفت رنج تمام کردن با کسی که دوستش داری و دوستت ندارد ویران‌کننده است و بعدرسیدیم به همان سؤال همیشگی: پس ما چرا دنبال عشق و عاشقی کردنیم. چرا خودمان را به آن رابطه‌ها می‌اندازیم؟ چرا دست برنمی‌داریم از رنج کشیدن. چرا نمی‌ترسیم از این‌که این همه بار قلبمان شکسته است؟!

 و کسی جوابی نداشت. باران می‌بارید و خودمان را محکوم می‌کردیم. آن هم وقتی که دیگر برای محکوم شدن و پشیمان شدن دیر بود. اشتباهاتمان را خیلی وقت بود کرده بودیم. زمان خیلی وقت بود که گذشته بود و می‌دانستیم هیچ‌وقت نمی‌شود به عقب برگشت و دست برد برای درست کردن هرچیزی که آخرش خرابی بود.

 هر آدمی حق انتخاب دارد. این را زیر باران به هم‌دیگر گفتیم. هر آدمی می‌تواند دوست داشته شود و دوست نداشته باشد و بدون رنج به زندگی‌اش برسد؛ این یعنی نوع اول زندگی! یا می‌تواند دوست داشته باشد  و دوست داشته نشود و قلبش را در معرض شکستن قرار دهد و این هم یعنی نوع دوم از زندگی.

 راستی ما آدم‌ها که از هرچیزی که تویش رنج است، همیشه‌ی خدا فرار کرده‌ایم، چه‌طور است که در همچین انتخاب ساده‌ای، همیشه زندگی دوم را انتخاب می‌کنیم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:52  توسط زیتا ملکی  | 

بهم گفت: یک عاشقانه‌ی آرام بنویس

من گریه کردم و گفتم نمی‌توانم. عاشقانه، آرام که نمی‌شود. آدم خیلی جاها، خودش را جا می‌گذارد. جاهایی که گریه کرده. تنهایی آمده توی پیاده‌روها راه رفته و مردم نگاهش کرده‌اند. مردم محله‌ی جردن بهش دستمال تعارف کرده‌اند و مردم محله‌ی نیاوران نه! عاشقانه آرام نمی‌شود.  کی می‌تواند بگوید می‌شود؟ آدم وقتی عاشق است صبح‌ها زیر پنجره‌ای روشن با پرده‌های گل‌بهی از خواب بیدار نمی‌شود. آدم توی تشک فنری سفید و بالش پرقوی نرم و پتوی پشم شیشه‌ی سفید خالص از خواب بیدار نمی‌شود. آدم بیدار نمی‌شود و نمی‌بیند برایش یک عالمه گل فرستاده‌اند. گل‌های رز گل‌بهی که به رنگ اتاقش می‌آید. نه آقا جان... عاشقانه که این‌طوری نیست. تو صبح، توی پتو و تختی که بوی زن می‌دهد از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی بابت عشق، تنهایی. بابت عشق باید جان بکنی، گریه کنی، روزهایی را که او رفته حساب کنی و زل بزنی به حالت دستش در عکسی دور.

بهم گفت: عاشق شخصیتش شده‌ام. رفتارش. یک طوری حرف می‌زند که آدم یک ساعت باید توی فرهنگ‌لغت‌ها، دنبال معنی کلمه‌های به کار برده‌اش بگردد.

من گریه کردم و گفتم آدم عاشق شخصیت کسی نمی‌شود. عاشق کلمات نمی‌شود. عاشق رفتار و کردار نمی‌شود. من خودم پیش آمده که عاشق کشیدگی چشم‌های  کسی شده‌ام. دیده‌ام لب‌ بالا و پایینش اندازه‌ی هم است و موقع خنده، روی دماغش چین می‌افتد و عاشقش شده‌ام. من بابت حالت دستش روی فرمان موقع رانندگی عاشقش شده‌ام. بابت آهنگ هفتم فولدرش که هروقت می‌رسد بلندش می‌کند، عاشقش شده‌ام. بابت مدل ایستادن شلوارش روی کفش، بابت مدلی که کتاب دست می‌گیرد، بابت صدای قهقه‌هایش که شبیه سکسکه است، بابت علاقه‌اش به زعفرانیه، بابت یک شاخه گل معمولی که از دستفروش خیابان انقلاب برایم خرید، عاشقش شدم.

عاشق اخلاقش نشدم که می‌دانستم بیچاره‌ام می‌کند. عاشق دایره لغاتش نشدم که چیز خاصی تویش نبود. عاشق کتاب‌خانه‌اش نشدم که فکر می‌کنم اصلن نداشت. من عاشق طوری که به ابرها نگاه می‌کرد، شدم. عاشق نگه‌داری‌اش از میوه‌های بلوط و سیب‌های سبز، عاشق «شما» گفتنش به درخت‌های چنار تبریزی، عاشق نسخه پیچیدنش برای سردردهای مزمنم، عاشق انگشت‌های ساده و معمولی‌اش وقتی به کلاغی تنها روی چراغ قرمز اشاره می‌کرد... من عاشق اِ اِ اِ کردنش شدم وقتی موقع تعریف چیزی، ماجرا از دستش در می‌رفت. عاشق دستمال درآوردنش از دستمال کاغذی شدم؛ که دستمال را می‌تکاند و بعد استفاده می‌کرد. عاشق جیب اریب چاهارخانه‌ی شلوارش شدم که معلوم نبود تعداد اسکناس‌های تویش چه‌قدر کم است که تا می‌خواستم دستم را ببرم تو، دستم را می‌گرفت و نمی‌گذاشت.

نه؛ عاشقانه، آرام نمی‌شود. آدم به عشقش نمی‌رسد و قدم‌زنان می‌رود سمت پرتگاه. انگار یک روز وسط هفته است که همه‌چیز آرام در جریان است و تو وسایل پیک‌نیکت را برداشته‌ای و می‌خواهی بروی جایی و خودت را از بلندی بیندازی پایین. عاشق شدن این‌جوری‌ست. تهش تو می‌مانی و اتاقت و رنج نبودنش. رنج نداشتنش. و او می‌رود و یک دختر دیگر پیدا می‌شود که عاشق شخصیتش شود، عاشق رفتارش شود، عاشق نوع نگاهش به زندگی شود آن هم در حالی که خودش نمی‌داند ماجرا هیچ‌کدام از این‌ها نیست. ماجرا عاشق شدن به بوی تن و رنگ کمربند و مدل نگاه کردنش به اتوبوس‌های بی‌آر‌تی انقلاب_تهران‌پارس است. غمگین نگاه کردنش به میله‌های بلند نیزه‌دار دانشگاه خواجه نصیر، خیره شدنش به چراغ قرمز میدان فردوسی‌ست. آدم عاشق این چیزها می‌شود و وقتی عشق از دست می‌رود، یاد این چیزها می‌افتد؛ یاد خاطره‌های به این کوچکی، مثل یک خال کوچک ریز، کنار انگشت اشاره‌ای که کلاغی را سر چاهارراه نشان می‌داد

چه‌طور می‌گویند یک عاشقانه‌ی آرام؟ عاشقانه که آرام نمی‌شود. بعد از او، چه اتفاق‌ها که نمی‌افتد؛ یعنی آدم به چه گریه‌ها که نمی‌افتد؛ یعنی گذرش به کجاها که نمی‌افتد! نمی‌توانم یک عاشقانه‌ی آرام بنویسم. نه! نمی‌توانم از حرکت ابرها و بادهای خوبِ دوست بنویسم، بالای سرمایی که داریم کنار دریاچه رکاب می‌زنیم. نمی‌توانم از آخرین نورهای خوب غروب بنویسم وقتی توی سبزه‌زار کنار هم نشسته‌ایم و داریم قاچ‌های مثلثی هندوانه را به هم تعارف می‌کنیم. این‌ جور عاشقانه‌ها به درد کلیپ‌های تو اِنی‌فایو بند می‌خورد.

عاشقانه‌ی من آرام نیست. عاشقانه‌ من، زنی‌ست که ظهر از خواب بیدار می‌شود. در تختی عرق کرده، سر بر بالشی که تصویر یک جفت مژه‌ی سیاه  رویش افتاده. عاشقانه‌ی من زنی‌ست که سر زانوی پیژامه‌اش رفته است و صورت بی‌آرایشش را صبح‌ها چندبار توی بالش فشار می‌دهد. زنی که آرام نیست و موقع نوشیدن چای و خوردن شیرینی‌های خشک، دستمال کاغذی را با ظرافت تکان می‌دهد و صاف می‌کند تا اشک‌های سیاه صورتش را پاک کند.

من پیش آمده که برای کسی، کسانی، سالی، سالیانی آواز عاشقانه خوانده‌ام. هیچ‌کدامشان عاشقانه‌ی آرامی نبودند. من آواز خوانده‌ام. در رگبار، در توفان؛ زیر ابرهای سیاهی که باران معتدل بهار توی دلشان نبود. باران فیلم‌های ژاپنی بودند که شکوفه‌های گیلاس را از درخت می‌کندند، بارانی از شکوفه‌های غمگین گیلاس روی سرم!  آواز می‌خواندم و ابر‌ها خرابی به بار می‌آوردند، خیس می‌شدم و ابرها آسمان را دشت قیر می‌کردند.

بعد آسمان صاف می‌شد. همه‌چیز آرام می‌شد. اما زنی که آوازهای غمگین می‌خواند، با هیچ‌کس سر ِ شوخی نداشت. خودش را توی تخت یک بیمارستان دولتی بستری می‌کرد و  در یک اتاق بی‌پنجره، از ذات‌الریه می‌مرد.

 

بخوانید زنده‌باد چرخ‌گوشت را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:31  توسط زیتا ملکی  | 

حالا دارم سربالایی کوچه را بالا می‌آیم. یک سال و خرده‌ای از خاطراتم را پایین کوچه جا گذاشتم. یک جوری باید تمام می‌شد. از یک جایی؛ با یک دیالوگ یا اس‌ام‌اس، با یک دعوا، درگیری، کشته شدن یکی از طرفین، پلیس، آژیر بلند، چراغ چشمک‌زن. از یک جایی به بعد باید جلویش را می‌گرفتیم. که مثل آن شعر معروف؛ خاطره مثل یک پیچک روی تن خسته‌مان نپیچد.

حالا در ساعت یک نصفه شب همه‌چیز را تمام می‌کنم. می‌گویم دیگر هیچ‌چیز از این رابطه را نمی‌خواهم؛ هیچ‌چیز. خانه‌هایی که توی ذهنم ساخته بودم، پنجره‌ها را، پرده‌های رنگی را، کوسن‌های قلبی و حتا حال خوب روزها و حس صبح‌هایی را که از خواب بیدار می‌شدم، پاک می‌کنم. پشت به همه‌شان گریه می‌کنم. دست‌هایم پر از رد سیاهی چشم‌هام می‌شوند و آب دهانم زیاد می‌شود. نصفش را تف می‌کنم توی کوچه و نصفش را تف می‌کنم توی گلدان‌های حسن یوسف. حسن یوسف‌های غم‌خوار. که آب دهانم را توی برگ‌هایشان قایم می‌کنند و  در ساعت یک نصفه‌شب، غمگین‌ترین گلدان‌های بیدار، در تمام دنیا می‌شوند. توی راه‌پله، روی پله‌ی سوم می‌نشینم. قرص‌ها... آی قرص‌های خواب‌آور و شل کننده‌ی عضلات، آی قرص‌های صورتی کم‌رنگ با خطی در وسط برای نصف کردن؛ امشب همه‌تان را می‌خورم. همه‌تان را به او می‌خورانم و ما هردو، حالمان دوباره خوب می‌شود. حسن یوسف‌ها برگ‌هاشان جمع می‌شود و یک ماشین ناشناس در کوچه ویراژ می‌دهد و یک چراغ در برج روبه‌روی خانه خاموش می‌شود. امشب قرص‌ها را می‌خورم و حالم دوباره خوب می‌شود. از آن حال‌های خوب که چه غمی هم پشتش است. انگار هوا خوب است و روز روشن است و من تور دارم و فصل، فصل شکار پروانه است. همه‌چیز با قرص‌ها خوب پیش می‌رود. همه‌چیز سر جای خودش است. با توری که توی دستم است پروانه‌ها را شکار می‌کنم. می‌خندم اما انگار یک دفعه سونامی می‌آید. توی همه‌ی این خنده‌ها، توی هوای روشن و خوب روز، پروانه‌ها دارند می‌میرند. با دست‌های خودم دارم سنجاق‌ها را فرو می‌کنم توی تنشان. حسن یوسف‌ها شاهدند که قرص‌ها را کنار می‌گذارم و شکارچی پروانه نمی‌شوم.

حالا در ساعت یک نصفه شب می‌توانستم در سرزمین موج‌های آبی باشم. توی سرزمین موج‌های آبی همه‌چیز آبی است. همه جا آب است. آدم سرش را می‌برد زیر آب و همه‌چیز را فراموش می‌کند. من آن طرف‌ها هیچ‌وقت نرفته‌ام؛ فقط یکی دوبار بابت عصب‌کشی دندانم مسیرم به آن طرف شهر افتاد. از کنار سرزمین موج‌های آبی رد شدم اما به سر را زیر آب بردن، نیازی نبود؛ آن روزها هنوز هوا به قدر کافی بود و کسی نفس تنگی نمی‌گرفت و من به داروخانه‌های شبانه‌روزی سر نمی‌زدم و ازشان نمی‌خواستم داروهایی را که فروششان بدون نسخه ممنوع است، رد کنند بیاید. تهدید نمی‌کردم؛ تفنگ پلاستیکی نداشتم. فقط در ساعت یک نصفه شب می‌خواستم همه‌چیز تمام شود و تپش قلب کسی که همراهم بود و گریه می‌کرد و یک روزی جزئی از من بود، از 130 تا در دقیقه به هفتاد تا برسد. آن‌ها این را از قیافه‌ام می‌گرفتند. حتا به حال خرابمان، آلپرازولام و فلوکستین تعارف می‌زدند و بهم می‌گفتند اگر کمکی از دستشان بر می‌آید... و من از درها می‌گذشتم و در ماشینی را باز می‌کردم که غم از سرو  رویش می‌چکید.

حالا ساعت یک نصفه شب است و هیچ‌کس توی دنیا نیست که بتواند اشک‌ها را باندپیچی کند. هیچ‌کس نمی‌تواند قلب آدم را ناز کند. هیچ‌کس نمی‌تواند غم آدم را بوس کند و بگوید اشکال ندارد، همه‌چیز درست می‌شود. ساعت یک نصفه‌شب است و اشک‌ها قبل از باندپیچی شدن می‌افتند توی راه‌پله و کفش‌های یکی از همسایه‌ها که از مهمانی برگشته، لگدشان می‌کند؛ لکه‌شان می‌کند و هی یک ماشین سفید توی سربالایی کوچه‌مان کم می‌آورد و هی یک آدم پشت فرمان، از این همه غم‌انگیزی زندگی کم می‌آورد و هی قرص‌ها جلوی چشمم، می‌رقصند و من را به شکار پروانه‌ها، یعنی همان روز خوبی که قرار است برایم بسازند، دعوت می‌کنند.

حالا ساعت یک نصفه‌شب است و من به قرص‌ها تسلیم می‌شوم؛ به کشتن پروانه‌ها، به سنجاق‌ها  که آماده می‌شوند به تن پروانه‌ها فرو بروند؛ من تسلیم می‌شوم به تاریکی کوچه‌ای که از آن، صدای ضجه‌های مردی می‌آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:29  توسط زیتا ملکی  | 

می‌خواهم هیچ‌کس را دوست نداشته باشم. می‌خواهم به تمام عشق‌ها بگویم: نع... بفرمایید بیرون.

دوست داشتن چه‌طور ماجرایی‌ست که وقتی به آخرش نزدیک می‌شود، ان‌قدر ترسناک می‌شود، ان‌قدر بی‌رحم می‌شود؟ دوست داشتن را از چی ساخته‌اند که ان‌قدر قدرت دارد که بهت دندان‌هایش را نشان بدهد و مجبورت کند تمام پیاده‌روها را یک کله بدوی؟ دوست داشتن چه‌طوری است که تو را به کشتن می‌دهد و برای فرار کردن ازش مجبوری با سرعت دویست کیلومتر در ساعت برانی؟

می‌خواهم هیچ‌کس را دوست نداشته باشم. دوست داشتن و دوست داشته شدن خطرناک است؛ خودخواه است. وقتی کسی را دوست داشته باشی، دیگر هیچ‌چیز سر جای خودش نیست و حتا ممکن است بابت دلت، تمام شیشه‌های رستوران را بشکنی. دوست داشتن کاری به تو می‌کند که تو چاهار روز تمام، شب‌ها موقع خواب، دور از چشم دیگران گریه می‌کنی و هی از خودت می‌پرسی چرا!

تنهایی خوب است. دوست‌های هر از گاهی... بیرون‌رفتن‌های الکی، دست کسی را نگرفتن خوب است... برای کسی هدیه نگرفتن خوب است... آدم یک موقعی باید داروی بی‌حسی را بزند و خشتک دنیا را بکشد روی سرش. آدم یک وقتی باید دست بکشد و دیگر آدم جدیدی را انتخاب نکند؛ چون خوب می‌داند آخر همه‌ی قصه‌های دوست داشتن چی در انتظارش است. آدم می‌داند بعد از دوست داشتن، هیچ‌چیزی به حالت قبل از دوست داشتن برنمی‌گردد.

برای همین‌هاست که می‌خواهم هیچ‌کس را دوست نداشته باشم. می‌خواهم مثل قبل‌ها به ناخن‌های آبی، لاک قرمز بزنم، موهای سفید را برایش ببافم و با خاکستری آهنگ‌های جدید را برای ماشین انتخاب کنم. می‌خواهم مثل قدیم پرده‌ها همیشه کشیده باشد، درها همیشه بسته باشد، شیشه‌ها همیشه بالا باشد. می‌خواهم مثل قدیم سه نفر آدم بی‌خیال دنیا باشیم که برای هم آواز بخوانیم و بابت دوست داشتن کسی جلوی موزه‌ی دارآباد، دستمال‌های سفید را پر از لکه‌های سیاه نکنیم. دوست داشتن که نباشد، چمدان‌ها را برای سفرهای مختلف راحت می‌بندم. چمدان قرمزه که چرخش شکسته همیشه پر از وسایل خاکستری‌ست و چمدانی که چرخش روی سنگفرش‌ها همیشه غلت می‌خورد، مال من است.

می‌خواهم به تمام عشق‌ها بگویم: نع...در خروج از آن طرف است. وقتی کسی دوست داشتن را نمی‌داند. وقتی بیش‌تر عاشق‌های دنیا نکبتی و بداخلاق و بددهان و بی‌رحمند، وقتی چیزی که تو از عشق می‌خواهی آنی نیست که عشق از تو می‌خواهد، چرا باید دل ببندم. چرا باید موقع باران پنجره را باز کنم و برای کسی صدایش را ضبط کنم و بفرستم؟ چرا دل تکانی کنم وقتی بعد از قول‌ها و قرارها و ببخشیدها، هنوز هم اس‌ام‌اس‌هایی که می‌گیرم پر از فحش‌های بدی که به من داد است؟ گوش‌های تلفنم پر از داد و بیداد، پر از گریه‌های زیاد است؟ چرا دوباره جلو بروم آن هم وقتی «دارم جای پیش رفتن، فرو می‌روم، غرق می‌شوم؟» چرا؟ چرا؟ چرا؟

دوست داشتن این‌ها نیست. هیچ‌کدامش نیست. دوست داشتن تو را مجبور نمی‌کند پیاده‌روها را با گریه بدوی. کاری نمی‌کند لیوان موهیتو و آب پرتقال روی زمین ولو شود. از سر دوست داشتن، میزهای رستوران پخش‌و‌پلا نمی‌شوند. گوشی تلفنت توی دعوا گم نمی‌شود. دستت را جلوی دهانت نمی‌گیری و گریه نمی‌کنی. این‌ها خودخواهی‌ست. بی‌رحمی‌ست. خوابی‌ست که بالاخره کسی تکانت می‌دهد و یک روز ازش بیدار می‌شوی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:46  توسط زیتا ملکی  | 

تولدمه

سلامتی پدرم

که برد منو نوک قله

هل داد که بپرم.

زد بازی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:3  توسط زیتا ملکی  | 

مطالب قدیمی‌تر