سیاه‌سرفه

ونه‌گات برایم گفت، این جنون جوانی‌ست که کفش‌هایش پر از برف است

ما نویسنده‌ها همیشه منتظریم. منتظر اس‌ام‌اس بانک. منتظر گرفتن حق‌التحریرا و واریز شدن پول نوشته‌هایی که از تحویل دادنشون شیش ماه گذشته.

ما نویسنده‌ها پاساژ می‌ریم، رستوران می‌ریم، شهربازی می‌ریم، کت بلند می‌خریم، کفشامونو نو می‌کنیم، عطر جدید می‌گیریم. اما پول همه‌ی این کارا رو قرض می‌گیریم. تمام کارهامونو راه می‌ندازیم. خریدا رو به تعویق نمی‌ندازیم، از خرج کردن نمی‌ترسیم چون بالاخره یه روز صبح که از خواب بیدار می‌شیم، رو صفحه‌ی موبایلمون می‌بینیم فلان مبلغ، به فلان کارتمون ریخته شده! البته مبلغی که قبل از این‌که بخوایم از بانک بگیریمش باید جای قرضای یه ماه گذشته بدیمش که بره.

ما نویسنده‌ها مثل سرهنگ داستان مارکزیم. تمام عمر چشم‌انتظاریم. تمام عمر نسیه خرید می‌کنیم، تمام عمر کارو تحویل می‌دیم و پولو تحویل نمی‌گیریم. ما نویسنده‌ها مثل سرهنگ داستان مارکز به امید گشایشی که وقت رسیدنش نزدیکه، هی صبر می‌کنیم.

و غم‌انگیز اینه که ما نویسنده‌ها می‌میریم و تا چند ماه بعد مردنمون، هنوز پول‌هایی به حسابمون ریخته می‌شه که تا مدت‌ها منتظرش بودیم.

و اون روز دیگه ما نیستیم و این بازی مسخره‌ی هی صبر و صبر و صبر دیگه خیلی وقته تموم شده.

 

یک انتخاب کوچک

 

                                         


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 12:37  توسط زیتا ملکی 

این‌که من هیچ‌جوره آدم معمولی‌ای نبودم را آن‌ها  می‌دانستند. همه‌ی آن‌هایی که یک روز به زندگی‌ام راهشان داده بوده بودم. تمامشان می‌دانستند با یک دختر کله‌پوک خرفت، یا دختر اعصاب‌خردکن نق‌زن، یا دختری که موقع توالت کردن، سروصدا راه می‌اندازد طرف نیستند. آن‌ها می‌دانستند من از آن دخترهایی نیستم که ساعت 2 صبح، زیر چراغ چشمک‌زن میدان هفت‌تیر سیگار بکشم، از آن‌هایی نیستم که آستین پلیورم گشاد شده باشد و تمام جلوی سینه‌اش کرک انداخته باشد و هیچ‌وقت توی دسته‌ی دخترهایی که توی مهمانی، رقص‌های ناجور می‌کنند قرار نمی‌گیرم.

تمام آن‌ها می‌دانستند بدون عمل دماغ و جراحی پلک و پروتز گونه و تزریق ژل، قیافه‌ام این است. تمامشان می‌دانستند نه تا به حال موهایم را رنگ کرده‌ام و نه ناخن کاشته‌ام. تمامشان تا بهم می‌رسیدند ازم می‌پرسیدند: دماغتو عمل کردی؟ ابروهایم را رنگ می‌کردم می‌گفتند: لنز گذاشتی؟ و تا رنگ موهای روشنم را توی آفتاب می‌دیدند، می‌گفتند: بهترین رنگیه که به موی کسی دیدیم!

تمام آن‌ها می‌دانستند دختر مؤدبی هستم. نه این‌که فحش دادن بلد نباشم؛ نه! فقط در استفاده از بعضی کلمه‌ها خجالتی بودم. با تمام زبان درازی‌ها و شیرین‌زبانی‌هایی که داشتم حرف نامربوط از دهانم درنمی‌آمد و تمام آن‌ها در حالی که چشمشان می‌درخشید می‌گفتند، باید برای مادرت فرش قرمز پهن کنیم.

به هیچ‌کدامشان نمی‌گفتم می‌نویسم اما تمام آن‌ها وقتی تقی به توقی می‌خورد و راز زندگی‌ام را می‌فهمیدند و آدرس وبلاگم را پیدا می‌کردند و توی اینترنت سرچم می‌کردند و بعد، بلافاصله  تلفنی به نشر قطره سفارش کتابم را می‌دادند، می‌فهمیدند که من واقعن معمولی نیستم و شبیه آن دختری که توی مهمانی فرشته روی پایشان بالا آورده بود نیستم و شبیه آن یکی دختر که برای خودش باسن مصنوعی گذاشته بود و توی لباس دکلته‌ی صورتی می‌رقصید نیستم و شبیه آن یکی که می‌گفت علف کشیدن شما توهین به شخصیت من است و یک ربع بعد دم پنجره علف می‌کشید نیستم و شبیه آن دختر که عقب لندکروز، کار دست خودش و پدرو مادرش و آن‌ها داده بود نیستم  وشبیه آن یکی دختری که با تاپ  و شرتک در ساحل جمیرا کت‌واک کرد نیستم و شبیه خانم مدیر یک شرکت بزرگ در خیابان فرشته که شغل اصلی‌اش کاسبی بود نیستم و شبیه آن دختر کم‌سنی که مدل ماشین‌ها را بهتر از اسم آدم‌ها به خاطر می‌سپرد نیستم.

آن‌ها از من می‌خواندند و من را بیش‌تر می‌شناختند و در حالی که می‌فهمیدند خانه‌مان قوانین و ساعت برای عبور و مرور دارد، پایشان را بیش‌تر روی گاز فشار می‌دادند و برای رساندنم به خانه عجله به خرج می‌دادند و توی دلشان  و گاهی با زبانشان می‌گفتند که من عجب دختر خوبی هستم!

تمام آن‌بنز سوارها و بی‌ام‌و سوارها می‌دانستند که اگر توی شش ماه سلام و علیک، حتا یک آب‌میوه هم باهم نخوریم صدایم درنمی‌آید. تمام آن آدم‌های تازه به دوران رسیده فهمیده بودند من توقع نایب ازشان ندارم چه برسد به ساندویچی آرشاک خانلری. حتا پیش آمده بود به یکی از آن‌ها ندیده و نشناخته، نصف پولی را که برای ماشین خریدنم کنار گذاشته بودم قرض بدهم و حتا یک بار هم توی سه روزی که تبدیل به دو هفته شده بود حرفی از  تأخیر پیش آمده در برگرداندنش نزنم. تمام آن‌ها سر تکان می‌دادند، لبخند می‌زدند و می‌گفتند: عجب دختر با دل و  جرئتی! عجب دختر دست و دل‌بازی...

تمام آن‌ها می‌دانستند از همه بهتر شنا می‌کنم، رانندگی‌ام حرف ندارد، از مکانیکی خیلی چیزها سرم می‌شود و همه‌ی این‌ها مربوط به دختر زیبایی‌ست که وقتی می‌خندد روی لپ راستش یک چال به چه بزرگی دارد! همه‌شان می‌دانستند دختری که هم‌راه آن‌هاست تمام خیابان‌ها و میان‌برها را  بلد است و خاموش کردن دیکشنری موبایل بلک‌بری را بلد است و  اکثر  رستوران‌های دنج تهران را بلد است و آدرس خوشگل‌ترین خانه‌های تهران را بلد است و روخوانی از کتاب‌های قانون را بلد است و نامه‌نگاری با بهترین کلمه‌های ممکن را بلد است و ویرایش جمله‌هایی را که روی بیلبوردها و توی اتوبان‌ها نوشته‌اند، بلد است و نقد کردن یک کتاب معمولی و یک فیلم سینمایی روی پرده را بلد است و محل قرار گرفتن سر سیلندر و مخزن آب ماشین را بلد است و لااقل سه تا مکانیکی خوب توی تهران بلد است و خوبی کردن به آدم‌های متوسط را بلد است و شعر خواندن با زبان کودکانه را بلد است و تشخیص پارچه‌ی پلنگی را از ببری و پوست‌ماری را از چرم بلد است و تیپ زدن‌های خیلی خوب و ست کردن رنگ لباس‌ها را بلد است و شاد بودن و خوب رقصیدن در یک مهمانی، حوالی خیابان تخت طاووس را بلد است و برگرداندن  سرها را به سمت خودش وقتی وارد جایی می‌شود بلد است و اظهار نظر کردن‌های مرتبط با موضوع را در دورهمی‌های شب جمعه بلد است و طرز تهیه‌ی موهیتوی کوبایی را بلد است و نوشتن از تمام چیزهایی را که بلد است، بلد است.

تمام آن‌ها از دوستی همیشگی‌ام با گربه‌ها تعجب می‌کردند. از مهربانی ‌خاص خودم، که اصلن به ظاهرشلوغ شیطانم نمی‌آمد خوش‌حال می‌شدند و دوست داشتند من را ریزه‌میزه صدا کنند. دختری که خیلی کارهای دخترانه را خوب می‌دانست و خیلی کارهای پسرانه را بلد بود. دختری که هم‌قد خودش کتاب توی خانه داشت و بلد بود یک شب توی ماشینی گران‌قیمت -که این کارها اصلن به لوکس بودنش نمی‌آمد- با صدای بلند و اعتماد به نفس باهاشان مشاعره کند...

آن‌ها جرمشان سنگین است؛ بسیار سنگین! چون تمام آن‌ها همه‌ی این‌ها را می‌دانستند اما با این حال تنهایم گذاشتند. بودن با دخترهای بازاری را که کپی برابر اصل یک نمونه‌ی واحد بودند، به بودن با من ترجیح دادند. تمام آن‌ها رفتند و با دختر لباس پلنگی عروسی پسرعمویشان دوست شدند. تمام آن‌ها بودن به رعنای پول‌دار را به دختری پول‌ندار ترجیح دادند. تمامشان دلشان خواست یک دختر عالی با سینه‌های بزرگ و لب‌های 3ایکس لارژ در مهمانی‌ها همراهشان باشد. کتاب خواندن و نوشتن تنها چیزی بود که در دنیای آن‌ها هیچ ارزشی نداشت. در دنیای آن‌ها پروپاچه اهمیت بسزایی داشت و خوب بودنت را از میزان الکل مصرفی‌ات در مهمانی می‌سنجیدند. تو اگر دیرتر از ساعت 12 شب به خانه می‌رفتی، کیس ایده‌آل بودی و مبارزه‌ات با دخترهای دیگر دوروبرشان بر سر میزان مصرف پارچه در لباس مهمانی‌ات بود. هرچه پارچه کم‌تر می‌شد، شانس تو برای انتخاب شدن بیش‌تر می‌شد.

آن‌ها می‌دانستند و با تمام احترامی که برای امثال من قائل بودند و با اقرار به این‌که «تو تنها دختری هستی که می‌توانم به مادرم نشان بدهم» و با اذعان به این‌که «تا به حال توی زندگی‌ام آدمی با کمالات تو ندیده بودم»، یک روز ناگهانی توی غبارها گم شده بودند و دست کس و کسانی دیگر را گرفته بودند و  تو مجبور شده بودی روی تفاله‌ی خاطراتت با آن‌ها بالا بیاوری و اشک بریزی. یک روز تمام آن‌ها تو را که از همه بهتر بودی و نچرال بیوتی داشتی و عطرهایت درجه یک و متفاوت بود و ردیف دندان‌هایت موقع خندیدن حرف نداشت، تنها گذاشته و رفته بودند.

و آن‌ها جرمشان از همه‌ سنگین‌تر بود. سن من بالا رفت و تنها ماندم چون آن‌ها مجرم بودند. سن من بالا رفت و کسی دستم را نگرفت چون جرم آن‌ها سنگین بود. سن من بالا رفت و کسی نیامد باهام لباس عروسی نگاه کند و تاج گل روی سرم بگذارد و دنبال آرایش‌گر خوب برایم بگردد چون جرم آن‌ها سنگین بود. این شد که عاقبت یک روز فهمیدم آن‌ها مجرمند و همان موقع  از دویدن برای رسیدن به دخترهای آن شکلی خسته شدم.

تمام آن‌ها می‌دانستند. تمامشان خوب می‌دانستند اما رفتند و در را پشت سرشان بستند. نکته‌ی مهم این یادداشت همین‌جاست. بعد از گم شدن گورشان از زندگی‌ام،  حالا دیگر برگشتنشان را نمی‌فهمم. دل‌تنگ شدنشان را نمی‌فهمم. این‌که به خودشان اجازه می‌دهند هروقت از دنیای کثافتشان خسته می‌شوند، سراغ تو را بگیرند قابل بخشش نیست. این‌که فکر می‌کنند تو دست به سینه منتظر نشسته‌ای که روزی دورباره به تو بگردند قابل قبول نیست. آن‌ها می‌دانستند و رفتند. اما خبر ندارند دیگر به هیچ‌وجه برگشتی در کار نیست. دیگر حق ندارند روی شماره‌ات دکمه‌ی سبز را فشار دهند.

خنده‌دار این است که  تمام آن بی‌لیاقت‌ها، -با تمام تجربه‌ای که از زندگی و کثافت کاری دارند- هنوز نمی‌دانند آن‌قدری آشغال هستند که جایشان، ساعت نُه شب جلوی در باشد.


برچسب‌ها: به سرم زده است
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 16:35  توسط زیتا ملکی 

 دارد می‌میرد؛ از سرطان. اما بهش نگفته‌اند و هنوز هرکسی، اسمی از سرطان می‌آورد با ساده‎لوحی می‌گوید، خدا نصیب نکند.

نمی‌داند خدا  خوب هم نصیب کرده؛ یکی از آن درجه یک‌هایش را.


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی, خانه و خانواده
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 14:30  توسط زیتا ملکی 

اتفاق‌های زیادی افتاده و  چیزهای زیادی از دست رفته.

وقتی می‌بینم دخترهای 27 ساله، دخترهای 31 ساله، دخترهای 38 ساله ازدواج نکرده‌اند و در عوض توی انگشت حلقه‌ی دخترهای 19 ساله، دخترهای 21 ساله، دخترهای 23 ساله انگشتر است با خودم می‌گویم؛

 اتفاق‌های زیادی افتاده و چیزهای زیادی از دست رفته.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 15:52  توسط زیتا ملکی 

چای را توی لیوان ریختم؛ یک چای کم‌رنگ معمولی. بلافاصله بعد از ریختنش، دویدم و با گریه توی سینک خالی‌اش کردم. چون این چیزی نبود که می‌خواستم.

فصل یازدهم داستانم را در ساحل لیما تمام کردم. توی ساحل، شب بود و توی خانه‌ی ما هم شب بود و توی زندگی‌ام پر از چیزهایی بود که نمی‌خواستم.

لیوان‌های چای غیب شده... لیوان‌های چای سرد شده...آدم‌های غیب شده... آدم‌های سرد شده...


برچسب‌ها: از خود به خود رسیدن
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 0:48  توسط زیتا ملکی 

نصف شبانه‌روز ندارمت

خواب که می‌آید

تو هم می‌آیی

و مال من می‌شوی

 

بعدش این‌که نسرینا رضایی من را به چالش هدیه‌ دادن کتاب به یک دوست دعوت کرده بود. با وجود این همه تأخیر هرچه گشتم کتاب محبوبم را در فیدیبوی دوست پیدا نکردم. بعد فهمیدم زندگی اتفاق گندی‌ست و این کتاب را باید در بساط دست‌فروش‌های انقلاب پیدا کرد. کتابی که دیگر چاپ نمی‌شود و یک تلاش مشکوک دسته جمعی برای پنهان کردنش در جریان است.

با تمام احترام به تمام کتاب‌های چاپ شده و موجود در فیدیبو، کتاب انتخابی من «زندگی در پیش‌رو»ی رومن گاری است. کتابی که باید خوب خوب، اصلن چند بار آن را خواند. به خاطر کشف‌های حسی فوق‌االعاده و بی‌خدشه بودن بدبختی آدم‌هایش.

 

خورشیدهای متعجب را بخوانید

 

 


برچسب‌ها: یک قطره شعر وسط کاغذ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 13:49  توسط زیتا ملکی 

جای دست تکان دادن

دستم را بگیر

قبل از اینکه بیفتم؛

قبل از اینکه به گریه بیفتم


برچسب‌ها: یک قطره شعر وسط کاغذ
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 13:47  توسط زیتا ملکی 

در ادامه‌ی یادداشت قبلی؛

 

مُردن؛

خلاص شدن از همه‌ی دچارشدن‌هایی‌ست که نمی‌خواستی؛

در  عصر تابستان

 

 


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 17:13  توسط زیتا ملکی 

آدم در مریض شدنش تنهاست؛ این یعنی آدم همیشه تنهاست. تنهایی، خود‎به‌خود دردی‌ست که خوب نمی‌شود. تنهایی را نمی‌شود با قرص کشت. نمی‌شود مثل زرورق دور ساندویچت از شیشه‌ی ماشین بیندازی‌اش دور و والسلام. چیزی نیست که وقتی با کسی قرار ازدواج گذاشتی یا کسی را از ته قلب دوست داشتی، دیگر نباشد.

این‌ها را امروز فهمیدم. آدم در مریض شدنش، تنهاست. هیچ‌کس کاری از دستش برنمی‌آید. تو می‌نشینی کف توالت؛ در را نیمه‌باز می‌گذاری و بالا می‌آوری. کسی هست که  دستش را روی کمرت گذاشته و می‌مالد اما فقط همین. هرکاری که بکند نمی‌تواند بفهمد در تو چه می‌گذرد. تو فشارت می‌آید پایین و از بدحالی حتا نمی‌توانی بخوابی. بقیه دل‌داری‌ات می‌دهند. اما همه‌شان بیرون تو ایستاده‌اند. هیچ‌کس نمی‌داند درون تو چه خبر است و دارد چه بلایی سرت می‌آید.

آدم در مریض شدنش و استرس گرفتنش تنهاست. تنهایی بدترین مریضی‌ها را می‌گیری و تنهایی.  دکتر عینک گریفی را که شیشه‌اش لب‌پر است، به چشم می‌زند و می‌گوید: متأسفم. شما دارید می‌میرید. ضمیر جمعی که بابت احترام است و جز یک توی کثیف و تنها چیزی ته‌اش نیست. من دارم تنها می‌میرم. آه... آقای دکتر بگذارید بنشینم قبل از این‌که بیفتم؛ قبل از این‌که به گریه بیفتم و برایتان بگویم آدم در مردنش هم تنهاست. مریضی می‌گیریم و می‌میریم و دیگران از بیرون، روند از پای درآمدنمان را نگاه می‌کنند.

هیچ دوستی که از دوره‌ی «بغل دستی» باهمید، نمی‌تواند کاری کند. دوستی که باهاش چیپس‌و‌پنیر خوردی و خندیدی، متأسف است. دوستی که سال‌ها پیش، دوهزارتومان ازت قرض گرفت و پس نداد برایت به شدت نگران است، کسی که دوستت ندارد می‌خندد و می‌گوید خوب به سرت آمده. دوستی که از همه مهربان‌تر است و همیشه حواسش بهت هست مشت به دیوار می‌کوبد که چرا کاری نمی‌شود کرد! بدتر و گریه‌آورتر مادرت است که تو را دنیا آورده، که تو را از همه بهتر می‌شناسد، که ترس‌ها ودل‌واپسی‌هایت را می‌داند، که غذای محبوبت را برایت درست می‌کند و صبح‌ها با صدای خواندش از خواب بیدار می‌شوی؛ حتا او با تمام اشکی که خواهد ریخت هیچ‌کاری نمی‌تواند بکند....

آدم در مریض شدنش تنهاست. مرض‌ها دست از سرت برنمی‌دارند. رشد می‌کنند... رشد می‌کنند... رشد می‌کنند و تو با خودت فکر می‌کنی که بابت بازی‌ها کثیف دنیا حیف‌و‌میل شده‌ای و هنوز زود است که خراب شوی و بمیری. تو به حال خودت گریه می‌کنی و می‌فهمی با وجود گونی‌هایی پر از دوست‌های عجیب‌غریب و رفیق شیش و همکارهای دل‌سوز، وقتش است که تنهای تنها با مرض و درد و مرگ، دست‌و‌پنجه نرم کنی. تو گریه می‌کنی و می‌فهمی عمر روزهای خوب کوتاه است و اقبال روزهای گه‌مال بلند. تو می‌فهمی کارهای نکرده و حرف‌های نزده و جاهای نرفته‌ی زیادی هستند که می‌توانی با بقیه بروی. که می‌توانی قبل از آن‌که از پادربیایی بروی پی‌شان اما آخرش چه؟ موقع برگشت به خانه تو تنها خواهی بود. تنها تو  و مریضی‌ای که آن تو، توی وجودت وول می‌خورد. سکوتِ شب‌های اتاق و بیماری‌ای که توی تو زنده است؛ نفس می‌کشد و کاری به این ندارد که چند نفر توی دنیا هستند که دوستت دارند. یک تصفیه‌حساب شخصی‌ست بین فقط تو و فقط او...

من توی مریض شدنم تنهایم. به جای سرمی نگاه می‌کنم که رگ را پاره کرده و قیافه‌ای که کبود و نَزار است. به رگ‌های افتاده و چشم‌های ناامید، به عطرهای تمام نشده و کتاب‌های ناخوانده، به پنجره‌ی روشن و لب‌های تاریک، به خودِخودم و دردی که باهام است فکر می‌کنم. به تنهایی شنیدنِ «وقت تمام است»، به خون‌ریزی و درد و عفونت، به تخریب ریه  و از کار افتادن کلیه‌ها، به مرفین و خواب و خواب فکر می‌کنم.

خیابان شریعتی را تنهایی می‌آیم بالا. وقتی به عظمتِ تنهایی -با وجود آدم‌های زیاد اطرافم- خدشه‌ای  وارد نمی‌شود، چرا از توی موبایلم کسی را صدا بزنم برای پیاده‌روی؟ وقتی نهایتش شنیدن جمله‌ی «می‌فهمم چی می‌گی» و نفهمیدن این‌که چی می‌گویم است چرا تنهایی را با قول ازدواج به کسی خراب کنم؟ وقتی با آدم‌های نزدیک زندگی‌ام سر روی یک بالش می‌گذارم اما حتا از خواب‌های دم‌دستی و پنج‌دقیقه‌ای‌شان دورم، چرا به ماندن آن‌ها روی بالشم امید ببندم؟

آدم تنهایی می‌میرد آقای دکتر. آدم تنهایی به نتیجه‌ی مثبت ِ آزمایش‌‌ها زل می‌زند و غرق می‌شود از اشک. آدم تنهایی به از تک‌وتا افتادن دست‌ها و پاها، به خوابیدن در یک چاه عمیق پر از قیر سیاه فکر می‌کند. آدم تنهایی درد می‌کشد آقای دکتر. هم‌دردی؟ هه. فراموشش کنید... کافی‌ست با وجود تمام مخالفت‌هایی که باهام دارید یک آزمایش ساده انجام بدهید؛ خودکار توی دستتان را فرو کنید توی چشمتان؛ آن ‌وقت است که می‌فهمید دارم چه می‌گویم.


برچسب‌ها: مرگ بر زندگی
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 1:24  توسط زیتا ملکی 

می‌خواهم به جای نوشتن یادداشتی طولانی در این وبلاگ، برای شما تک‌تکِ جمله‌هایم را بخوانم. شما یادداشتی طولانی را با صدای خودِ خودم بشنوید.

می‌خواهم یک تکه از کتابی را که دلم می‌خواست از نزدیک در گوش بعضی‌هایتان از شیراز و مشهد و تبریز بخوانم، توی ضبط صوتی که از بازار دانلود کرده‌ام بخوانم.

اصلن بیش‌تر از این‌ها، می‌خواهم باهم یک رادیو راه بیندازیم. رادیویی که در آن شما هم برای من و بقیه یکی دو صفحه کتاب بخوانید. جاهای دوست‌داشتنی‌ای را  که زیرشان را در کتاب‌ها خط می‌کشیدیم، تبدیل به صداهای ماندگار کنیم که تنها صداست که می‌ماند. دوست دارم به صدای خواندن هم گوشدهیم و ترغیب شویم براید داشتن کتابی که نمی‌شناختیمش.

فیدیبو قول راه‌اندازی این رادیو را بهمان داده. رادیویی که در آن، صدای همه‌ی آدم‌هایی که مثل من عشق کتاب خواندن برای دیگران را دارند، ضبط می‌شود و همگی دور هم، به صداها و داستان‌ها گوش می‌دهیم.

می‌پرسید فیدیبو کجاست؟ مثلن خودم را لوس می‌کنم و جواب می‌دهم؛ هرکی که فیدیبو رو به عمرش ندیده، از زندگیش چی فهمیده!؟

پاسخی بهتر از این؟

 

بعدش این‌که در آینده‌ای نزدیک، در اینستاگرام سیاه‌سرفه معرفی تصویری کتاب‌ها را هم می‌گذارم. تا بیش از پیش باهم دوست شویم.


برچسب‌ها: دنیای این روزای من
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 3:11  توسط زیتا ملکی  | 

مطالب قدیمی‌تر